اسرار نقطه

هر قصه را مغزی است

کبک

4 – کبک

پرنده ای است با منقاری سرخ ، آنچه از قهقهۀ کبک بدان اشارت شده است ، ناظر به
صدای این پرنده است و از آنجا که این پرنده غالباً در دامنۀ کوهها زندگی می کند ارتباطی دارد با کوه و کمر و تیغ کوه ، دلبستگی این پرنده به خوردن سنگ ریزه و اینکه می تواند سنگ ریزه را در چینه دان خود آب کند درنظر عطار به گونۀ دلبستگی او به احجار کریمه ( گوهرها ) دیده شده است  اما همین دلبستگی به گوهر یادآور نگین سلیمان است و آنچه در افسانه ها پیرامون این نگین  گفته شده است . بی گمان پیوندی وجود دارد میان این ویژگی کبک و مقام سلیمان در  میان انبیا که مقام پادشاهی و نبوّت است .

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

قهقه در شیوه این راه زن

حلقه بر سندان دارالله زن

کوه خود  در هم گداز از فاقه ای

تا برون آید ز کوهت ناقه ای

چون مُسلُمناقه ای یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
تگ ها :

طوطی

3 – طوطی

طوق آتشین طوطی ناظر است به رنگ سرخی که در گردن طوطی دیده می شود . انتخاب طوطی – که در پس آینه او را الهام می دهند – با آنچه بر ضمیر سالک از واردات غیبی نازل می شود بسیار مرتبط است و زندگی نامۀ هر سالکی مجموعه ای از خواطر و الهامات است .سبزی پرهای طوطی او را با خضر – که نقش بسیار مهّمی در میان صوفیه و حتی سلسله های مشایخ  تصّوف دارد – مرتبط می کند و جستجوی جاودانگی را که صوفی از طریق فناء  فی الله خواستار آن است به یاد می آورد .

مرحبا ای طوطی طوبی نشین

حُله در پوشیده طوقی آتشین

طوق آتش از برای دوذخ است

حُله از بهر بهشتی و سخی ست

چون خلیل آن کس که از نمرود رست

خوش تواند کرد بر آتش نشست

سر بزن  نمرود را همچون قلم

چون خلیل الله در آتش نه قدم

چون شدی از وحشت نمرود پاک

حُله پوش از آتشین طوقت چه باک

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
تگ ها :

دومین پرنده موسیجه

2 – موسیجه

پرنده ای است کوچک تر از کبوتر که در منازل آشیانه می سازد ( بدایع الوقایع ، 2 /352 ) به رنگ قهوه ای خاکستری و صدائی دارد شبیه عبارت ( موسی  کو تقی ) مردم مشهد این پرنده را به همین نام  (موسی کو تقی ) می نامند . جادوی مجاورت در موسی و موسیجه تداعی های بسیاری را به وجود می آورد که در صدر آنها رفتن موسی است به کوه طور و خواستار دیدار حق شدن .
این آرزوی دیدار حق در موسی ( و موسیجه )با آنچه در ضمیر پرندگان عطار نهفته است و
شوق به دیدار سیمرغ شباهتهای بسیاردارد .

                                                                      " منطق الطیر "

خه خه ای موسیجۀ موسی صفت

خیز موسیقار زن در معرفت

کرد از جان مردِ موسیقی شناس

لحن موسیقی خلقت را سپاس

همچو موسی دیده ای آتش ز دور

لاجرم موسیجه ای بر کوه طور

هم زفرعون ِ بهیمی دور شو

هم به میقات آی و مرغ طور شو

پس کلام بی زفان و بی خروش

فهم کن بی عقل و بشنو نه به گوش

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
تگ ها :

هُد هُد

اوّلین پرنده از گروه پرندگان عطار هُدهُد است .

هُد هُد یا شانه به سر است که بر طبق اشارات قرآنی {27/30 } نامۀ  سلیمان را به نزد بلقیس بُرد تاج وری هُدهُد ناظر به صورت ظاهری اوست که بر فرق او تاجی دیده می شود . که در  نظر  عامۀ  مردم  به شانه ای  می ماند  که گاه  باز  و گاه  بسته
می شود .تیز وهمی او در شناختن جایی که آب در زیر زمین باشد مشهور است و حکمت یا ضرب المثلی بوده است که هُدهُد آب را در زیرزمین می بیند و از دیدن دام بر روی زمین عاجز است و خاقانی گفته است .

هُد هُد ز آب زیر زمین آگه است            لیک از دام بر فراز زمین آگهیش نیست

بسم الله در منقار داشتن او نیز اشاره  به آیۀ " انّه مِن سلیمان  و انّه بسم الله الرحمن الرحیم ( 27 / 30 )  " که مضمون نامۀ سلیمان است به بلقیس . انتخاب هُد هُد به عنوان پیشوا و رهبر جمع مرغان و پرنده ای که هدایت مُرغان با اوست چندین عامل صوتی و معنوی  داشته است .

تاجی که بر سر هُد هُد است یادآور فَرّه ایزدی است که در پادشاهان ایران باستان جزء لوازم شهریاری تلقی می شده است  و این فرّه ایزدی با آنچه در دوره اسلامی عنایت الاهی در حق اولیاء خوانده شده است ، بی ارتباط نیست شباهت صوتی کلمۀ هُد هُد با مادّه هدایت و هادی شدن – که در داستان مرغان جنبۀ محوری دارد – امری است کاملاً محسوس و نوعی جادوی مجاورت در آن نهفته است .

هُد هُد هادی شده گذشته از اینها نقشی که هُد هُد در داستان سلیمان  و بلقیس ، در قرآن و کتب قصص انبیا دارد ، از عواملی است که گزینش اورا از میان  دیگر مرغان موجّه می سازد .

ار آنجا که هدایت از دیدگاه صوفیه امری است  آن سری  و به عنایت الاهی بستگی دارد و کوشش بنده در آن سهمی نیست . برگزیده شدن هُد هُد  بهره یابی از هدایت الاهی در این داستان امری  است که به سعی و کوشش هُد هُد حاصل نشده است بلکه نظر سلیمان روزی بر او افتاده و  او از این تَشَخُص در میان مرغان بهره یاب شده است .

و حال آن که هُد هُد به اعتبار شخصیت طبیعی  خویش ، در کتب جانور شناسی چنین توصیف می شود که بوی ناخوش و گنده از او همی آید .
تقابل جانب پلیدی هدهد و مقام برگزیدگی او نزد سلیمان نشان دهنده دو سوی  حیوانی و  فرشتگی انسان است که همواره مورد توجه عارفان بوده است . 

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سر حد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

صاحب سِرّ  سلیمان  آمدی

از تفاخّر تاجور  زان آمدی

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی راز دار

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادُروان کنی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
تگ ها :

هفت وادی عطار

وادی چهارم استغنا است .

باد بی نیازی حق است که می وزد . چیزی که به یک معنی ربطی به سالک ندارد . در این مرحله سالک احساس می کند که حق تعالی از همۀ کائنات بی  نیاز است تا چه رسد به اعمال و رفتار او . در متون عرفانی قبل از عطار هرگز از  مفهوم استغنا به عنوان یک مرحله از مراحل سلوکسخن به میان نیامده است، اما همیشه  به عنوان یکی از مهمترین دغدغه های ارباب سلوک مطرح بوده و درباره آن سخن گفته اند .

وادی پنجم توحید است .

بعد از عشق ، شاید هیچ کلمه ای از واژگان تصوّف این همه  برخوردهای متعارض نیافته باشد .چشم اندازهای گوناگون ارباب سلوک پیرامون این کلمه  بسیار بوده و بازگشت تمامی حرفها به توحید است . با این همه ، در متون قبل از عطار  عقبه یا وادی به نام وادی توحید ظاهراً ثبت نشده است .سخن از توحیدعامّه و خاصّه  فراوان می توان دید . قشیری بابی  ویژه توحید  پرداخته و در آن جا می گوید : توحید سه چیز است : توحید حق است حق را سبحانه و آن علم  اوست به یگانگی او خبر دادن او بدانک او یکی است . دیگر توحید حق است خلق را و آن  حکم اوست بدان که بنده موحّد است و آفریدن توحید  بنده را . سه دیگر توحید خلق است حق سبحانه و تعالی را و آن علم بنده است  بدانچه ( بدان که ) خدای تعالی یکی است ( رسالۀ قشیریه 513)

وادی ششم حیرت است .

ابونصر سرّاج یکی از قدماست که حیرت را تعریف کرده و گفته است : " حیرت  حالتی است که بر قلب عارف وارد می شود و آنگاه که او به تأمّل و حضور و تفکّر می  پردازد . و این حالت عارف را از تأمّل و تفکّر باز می دارد . با همۀ اهمیتی که  حیرت در تجارب ارباب سلوک دارد ، هیچ کدام از قدما حیرت را به عنوان یکی از عقبات  سلوک یا وادی ها به شمار نیاورده اند . با این که سرانجام کار عارف جز حیرت چیزی  نمی تواند باشد .

وادی هفتم فقر و فنا است .

ابونصر سراج ، در فصلی که با عنوان " کتاب الاّحوال و  المقامات " پرداخته است ، بابی در احوال . در همان باب مقامات از مقام توبه و  مقام ورع و مقام زهد و مقام فقر و صفت فقرا و مقام صبر و مقام توکّل و مقام رضا  یاد کرده است. ولی در بحثاز فقر سخنی از فنا به میان نیاورده است .اما در بحث از غلطات صو فیه در دو مورد از فنا جداگانه بحث کرده است . بنابراین ، از لحاظ سرّاج  ، اینها دو مقولۀ جدا از هم اند . قشیری نیز در فصلی که ویژه ی فقر پرداخته ، سخنی  از فنا به میان نیاورده است . هجویری نیز فقر و صفوت را همسایۀ یکدیگر می بیند ولی  فقر و فنا را یکی ندانسته است ( کشف المحجوب ، هجویری ، 65 -68 ) بنابراین ،  آمیختن فقر و فنا در منظومۀ منطق الطیر از کارهایی است که عطار خود انجام داده و  در قدما پیشینه ای ندارد . البته فقر وقتی به کمال رسدجز فنا حاصل نخواهد داشت و  وقتی عبد از صفات خویش فانی شد، قائم به حق خواهد بود و بدین سبب گفته اند :اِذا  تَمَّ الفقرُ فَهوَالله ( تمهیدات ، عین القضات ، 20 )

                                                                          
                                                                 "  منطق الطیر عطار "

                                                            " به تصیحیح شفیعی کدکنی  "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
تگ ها :

هفت وادی عطار

اول وادی طلب است .

در آموزش های قدمای صوفیه و در متون قدیمی ، مقام  یا مرحله ای به عنوان طلب مورد بحث قرار نگرفته است .

اما از آن جا که طلب حالتی یا مرحله ای از سلوک است و تمامی احوال و مقدمات عارف دنبالۀ آن به شمار می رود باید قبول کرد که طلب نتیجۀ هدایت الاهی  است .و بعد از آنکه سالک در پرتو هدایت الاهی قرار گرفت ذوق جستجو و طلب دراو بیدار
می شود و گر نه بدون هدایت ، طلب هرگز به جایی نمی رسد.به همین دلیل گفته اند که :

"روح الرواح سمعانی ، 449 و اسرار التوحید 1/162 و 2 / 812 (  طلب مردود است و راه فرو بسته و مطلوب  بی کرانه )"

وادی دوم عشق است .

کلمه ای است که در زبان قدمای صوفیه وجود ندارد و آنها به جای آن  کلمۀ حُب را که مفهوم قرآنی داردبه کار می برند .آنچه در باره این مفهوم می توان گفت این است که نه قابل تعریف است و نه قابل انتقال به دیگران و ،مثل تمام واژه های عاطفی به زبان علمی و منطقی قابل توضیح نیست . نه عشق و نه حُب ، هیچکدام در متون قبل از عطار جزء ابواب و فصول و مقامات و منازل تصوف به شمار نمی رفته است .

وادی سوم معرفت است .

معرفت نیز از کلماتی است که در متون قدیم هرگز به عنوان یک مقام یا حال یا وادی یا عقبه از آن سخن به میان نیامده است.اگر به مأثوراتی که درباب معرفت از زبا ن حضرت رسول اکرم و دیگر اولیای دین داریم و نیز آنچه از مشایخ اولیۀ  تصوف باقی است بنگریم معرفت را تجربه ای ناکام و در کمال ناکامی امری نسبی خواهیم دید  و چیزی نیست که قابل تحصیل و رسیدن باشد : (مرموزات اسدی 70 ) و نیز ترجمۀ قشیریه باب چهل و هشتم 539 – 551 .

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
تگ ها :

اسرار نقطه

نخستین  وحدت  حق جلوه گر شد / که  شد از طول  وحدت  نقطه  موجود

پس آنگه نقطه  شد در ظل  سیار / به صورت گشت  "اَلف " از وی پدیدار

 ز سیر عرض او شد صورت  " با " /  بضم  نقطۀ  وحدت هویدا

مکرّر گشت چون این  نقطه  ظاهر / عیان  شد  "  تا " و " ثا"  اندر مظاهر

" الف " چون از دو سر بر عکس هم گشت / به طومار حقیقت "حا" رقم گشت

چو اندر سجده ی ایزد تعالی  / " الف " خم  گشت و " دال " آمد  هویدا

بضم  نقطۀ  توحید  فی الحال  /  به  " ذال " آمد  مُبدل  صورت  دال

" الف " هر دم بطوری کرده حرکت / که حرف  دیگری  شد در کتابت

غرض یک حرف بیرون از  " الف " نیست /  ولکن محرم  این  مدعا  کیست ؟

 " الف " از نقطۀ وحدت هویداست / که ظلمت وحدت ایزد تعالی است

 زظل وحدت  اسما  گشت ظاهر/ بود پس عین این وحدت مظاهر

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
تگ ها :

 

عالیترین هدیه ای که  یک فرد می تواند به فرد دیگری ارزانی دارد ،

                      حضور بی ادعای خویش  است .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
تگ ها :

 

حقیقت هیچگاه در گذشته نیست .

حقیقت گذشته خاکستر  یادهاست .

خاطره از جنس زمان است .

و در خاکستر های بی  جان گذشته نشانی از حقیقت نیست .

حقیقت زنده است و  بیرون از میدان زمان است .

                                            " کریشنا مورتی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
تگ ها :

اشارات عطار به ویژگیهای پرندگان

اولین پرنده از گروه پرندگان عطار هُدهُد است .

هُد هُد یا شانه به سر است که بر طبق اشارات قرآنی {27/30 } نامۀ سلیمان را به نزد بلقیس بُرد  تاج  وری  هُدهُد  ناظر  به صورت ظاهری  اوست که بر فرق او  تاجی  دیده می شود . که در نظر عامۀ مردم به شانه ای می ماند که گاه باز و گاه بسته می شود .تیز وهمی او در شناختن جایی که آب در زیر زمین باشد مشهور است و حکمت یا ضرب المثلی بوده استکه هدهد آب را در زیرزمین می بیند و از دیدن دام بر روی زمین عاجز است و خاقانی گفته است .

هدهد ز آب زیرزمین آگه است لیک       از دام بر فراز زمین آگهیش نیست

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
تگ ها :

 

به  مکه که رفتم خیال می کردم دیگر تمام گناهایم پاک شده است "غافل از اینکه تمام گناهایم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود"در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش  میگردنند.در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود  به خدا برسد"و گناهان خود را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد فقیر خود خدا بود . در مکه دیدم خدا خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی  را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و در همان نماز ساده خویش جستجوکنم.(آری شاد  کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن
نیست)...............
                                       " زنده یاد حسین پناهی "
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
تگ ها :

ارّه درّه برّه

 

ارّه   درّه   برّه

زمانی که  کودکی بیش نبودی و به مدرسه می رفتی

به تواحترام گذاردن به دیگران و بلند پروازی می آموختند

اما هنگامی که من به مدرسه می رفتم ، با من چون یک احمق رفتار می کردند .

شعر ها و درسهایی که آنها در انگلستان می نوشتند و برایمان می فرستادند

می بایست ما را تحت تأثیر قرار می داد و از ما مشتی دلقک می ساخت .

کتابهای مضحک بیشتر قابل قبول است ، لااقل می دانی که خیالی است .

و تظاهر به حقیقی بودن نمی کند .

اما " کاتربچ " می خواست ما همچنان نادان بمانیم

به نظر من او صدها بار با هوش تر از دانشمندها بود

ومن نمی توانم قبول  کنم که کسی بتواند تا این حد مطالب بیهوده بنویسد .

در عصری که دانشمندان به زحمت هواپیما می سازند

" کاتربچ " کاری می کند که انسان شاخ در می آورد

او راجع به " تام تام " پسر لوله کش می نویسد

که خوکی را دزدیده و پا به فرار گذاشت ،

و داستانهای بی ربط دیگر ؛

روزی زنی در کفشی خانه داشت

و تعداد بچه هایش به قدری زیاد بود که نمی دانست با آنها چه کار کند

داستان شیر و موش داستان زنی که گاوش را برای چرا به پشت بام می برد

و ارّه      درّه     برّه

خوکی که برای یک انجیر خوش رقصی می کرد

بله دوستان من ، زمانی از صبح تا شب

راجع به بردار خرگوش و چهره های داستان " آلیس " برای من می گفتند

چگونه می توانستم آموزش ببینم  و با سواد بشوم

 انها در واقع خواستشان همین بود و نهایت سعی خود را کردند

که من نادان بمانم " اگر چه موفق نشدند "

ولی تا همین امروز هم من بی سواد مانده ام ؛

       ارّه   درّه   برّه

شعری از " مایتی اسپارو "  اهل ترینیداد و توباگو 

 " از کتاب گنجینۀ زبانها "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
تگ ها :

داستانی از مولانا

 

از الاغ یاد بگیریم داستانی از مولانا
 کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد پس برای اینکه
حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر
کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد  .. نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به
گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
!

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
تگ ها :

حکیم عمر خیام

اجــــزای پیالـــــه‌ای کــــهدر هــم پیوست
بشکستــن آن روا نمـــــــــــــی‌دارد مست
چنـــدین ســر و ســاق نازنین و کفدست
از مهـر کــه پیوست و به کیــن که شکست

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
تگ ها :

28 اردیبهشت بزرگداشت خکیم عمر خیام

 آنان کـــــــه محیط فضــــــل و آداب شدند
در جمــــــع کمال شمـــــع اصحابشدند
ره زیـــــن شـب تاریک نبـــــــــردند به روز
گفتنـــــــد فسانـــــه‌ای و در خوابشدنداز

××××

 آمـــــــــــــدنم نبــــــــود گردون را سود
وز رفتـــــــــــن من جاه و جلالـــشنفزود
وز هیچ‌کســــی نیز دو گوشــــــم نشنود
کایــــــن آمدن و رفتنم از بهــــــــر چهبود

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

عیاری و جوانمردی در شاهنامه

در شاهنامه عیاری و جوانمردی جریان دارد .

داستان رفتن زال نزد رودابه به .

رفتن رستم به لباس قاصد و جامۀ عیاری به  دربار شاه هاماوران .

رفتن رستم به صفت تاجر برای فتح کوه پسند .

رفتن رستم به دربار کاووس و طعنه زدن طوس به آن و بیرون شدن رستم از درگاه کاووس به خشم  .

کشتی گرفتن گرد آفرید با لباس مردانه همراه سهراب .

رفتن رستم به ارذوگاه سهراب در لباس عیاری و آگاه شدن از تمام رازهای سر پرده  سهراب  موقف پیران در برابر افراسیاب  برای نجات فرنگیس از کشته شدن .

رفتن گیو فرزند گودرز به سرزمین توران برای کیخسرو .

داستان بیژن و منیژه و رفتن رستم  به جامۀ بازرگان به سرزمین  توران برای رهایی بیژن فرزند گیو از چاه ظلمانی افراسیاب تورانی .

داستان رفتن گشتاسب به روم و نتیجۀ ازدواج با کتایون دختر قیصر روم .

داستان بندی شدن خواهران اسفندیار به دست ارجاسپ  تورانی در روئین دژ و رفتن اسفندیار به جامۀ بارزگانان به آن سرزمین و نجات دادن خواهرانش را .

داستان  رفتن اردشیر بابکان به دژی که کرم هفتخواد بود و از بین بردن آن کرم .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

فتوت در کتاب سمک عیار

1 - بی اجازت درآمدن در خانۀ جوانمردان ، نا جوانمردی است .

2 - مردی آنست که سخن راست گوید و سخنی گزیده گوید که بتواند .

3 - جوانمردان دروغ نگویند  اگرسر ایشان برود .

4 - عیاری به بدلی نتوان کرد .

5 - مردی آنست که چون در کاری خواهد رفتن ،بیرون آمدن را طلب کند .

6 - دروغ گفتن شرط جوانمردان نیست .

7 - همه جوانمردی  مراد مردم به حاصل آوردن است .

8 - مردان سخن بسیار نگویند .

9 - سر جوانمردی امانت نگاه داشتن است .

10 - در طریق جوان مردان طعام مقدم بر کلام است .

11 - سستی در کار نمودن نه از جوانمردی است .

12 - دعوی مردی کسی باید بکند که به جای آرد.

13 - نام مردان در سر تیغ مردان باشد .

14 - اصل مردی حریف شناختن است .

15 - سر جوانمردی ها  نان دادن است .

                                               "از کتاب سمک عیار "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

مغز

 هر قصّه را مغزی

                         هست ،

قصّه را جهت مغز آن آورده اند .

به صورت حکایت برای

                          آن آورده اند

تا  آن " غرض " در آن بنمایند .

                                         " شمس تبریزی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

فتوت

 هر که از علم فتوت بهره یافت / رو سوی دین کرد و از دنیا بتافت

دیده  دل  ز فتوت روشن است / روضۀ جان از فتوت  گلشن است

گر بود علم فتوت  بر سرت  / هر زمان بخشد  صفای دیگرت

                                                                 " عطار "

جوانمر باشی  دو گیتی تراست / دو گیتی بود بر جوانمرد راست

جوانمرد اگر راست خواهی ولیست / کرم پیشۀ شاه مردان علی ست

                                                              " سعدی " 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

در باب فتوت ( جوانمردی )

ای که از طبع فرو مایۀ خویش  / می زنی گام پی وایۀ خویش

خاطر از وایۀ خود خالی کن  / زین هنر پایۀ خود عالی کن

بهر خود ، گرمی جز سردی نیست /سردی آئین جوانمردی نیست

چند روزی  ز قوی دینان باش  /  در پی حاجت  مسکینان باش

 اورنگ 4 " جامی "  " سبحة الابرار "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

خیام

از تـــن چــــــو برفت جـان پــــاک من و تو
خشـــتی دو نهنـــد بــرمغـــاک مـن و تو
و آنـــــگه بــــرای خشـــت گـــــــور دگران
در  کالبـــــدی کشنـــــد خــــــاک من و تو

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

خیام

از تـــن چــــــو برفت جـان پــــاک من و تو
خشـــتی دو نهنـــد بــرمغـــاک مـن و تو
و آنـــــگه بــــرای خشـــت گـــــــور دگران
در  کالبـــــدی کشنـــــد خــــــاک من و تو

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

28 اردیبهشت بزرگداشت حکیم عمر خیام نیشابوری

 

ای آن کـــــــه نتیـجـــــه چهــــــار و هفتی
وز  هفـــت و چهــــار دایــــم انــــــدرتفتی
می  خـــور کـــــه هــزار بـاره بیش‌ات گفتم
باز آمدنـــت نیســـت چـــو رفتــــی،رفتی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

شعری از شاهبداغی

دلم گرم خداوندی ست

که با دستان من ، گندم
برای یاکریم خانه می ریزد

و با دستان مادر کاسه
آبی برای قمری تشنه

دلم گرم خداوند کریم
خالق نوری ست

که گر لایق بداند

روشنی بخشد ، به کرم
کوچکی با نور

دلم گرم خداوند صبور و
خالق صبری ست

که شب ها می نشیند در
کنارم

تا بیند می رسد آن شب ،
که گویم عاشقش هستم

خداوندا ، دعا برآنکه
آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده

لب و اندیشه و دست مرا ،
نیکی عطا فرما

خداوندا ، هر آنکس را که
با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد

به سر مشق نوشتن از تولد
رهنمون فرما

خداوندا ، سعادت را

نشانش ده

ز خود خواهی رهایی ده

خداوندا ، مسلمانی عطایش
کن

نخشکاند هزاران شاخه
زیبای مریم را

نبندد پای زیبای پرستو
را

نسوزاند پر پروانه های
عاشق گل را

نچیند بال مینا را

قفس آواز بلبل ؟ شرم از
این بیداد

شکستن قامت گل ؟ وای من
هیهات

دعایت می کنم ای آنکه
ویران میکنی دل را

تو هم زین پس ببینی بغض
مادر را

هراس و شرم بابا را

بفهمی معنی هم سفره بودن
را

ترا ای نیش ، نوشت آرزو
دارم

ترا ای زخم بر دل ها

دعایت می کنم روزی بنوشی از طهور ساغر رحمانی هستی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

سهراب

و بیاریم سبد ، ببریم اینهمه سرخ این همه سبز

صبح ها نان و پنیرک بخوریم

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت .

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید .

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعُدند .

و نخواهیم  مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود .

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت .

و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت .

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت .

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها :

 

زان پیــــش کـــــه نــــام تــــو ز عالم برود
می خور کـــه چــو می بدلرسد غم برود
بگشـــای ســـر زلف بتـــــــــی بند به بند
زان پیش کـــــه بنــــد بنــــدت از همبرود

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

 

بنگـــر ز جهـــان چه طـرف بر بستم؟ هیچ
وز حاصـل عمــــر چیست دردستم؟ هیچ

شـمع طـــربم ولی چــــو بنـشستم هیچ
من جام جمم ولی چـــــو بشکستم هیچ

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

 

ای چرخ فلک خـــرابی از کینه تست

بیـــدادگــــــری پیشـــه دیرینه تست

وی خــاک اگــــــر سینه تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه تست

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

 

با باده نشین که ملــــک محمود این است
وز چنـــــگ شنو که لحــــن داود این است

از آمــــــده و رفتــــــه دگــــــــــر یاد مـکـن
حالی خوش باش زآنکــه  مقصود این است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

 

می در کــــف من، نه کــه دلم در تابست
وین عمــــر گریـــزپای چون سیمابست

دریاب کــــــــه آتـش جوانــــــــــی آبـست
هُش‌ دار که بیـــــداری دولت خواب است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

 

 

امــــروز تــــــــــرا دستــــرس فردا نیست
و اندیشه فـــــردات به جـــزسودا نیست

ضایع مکـــن این دم ار دلت بیــــدار است
کـــاین باقی عمـــــر را بقـــــاپیدا نیست

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

28 اردیبهشت بزرگداشت حکیم عمر خیام

دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی‌زمزمـه نــــای عــــــــراقی هیـچ است

هر چنــــد در احــــــوال جــهان می نگرم
حاصل، همه عشرت است و باقی هیچ است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

28 اردیبهشت بزرگداشت حکیم عمر خیام

دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی‌زمزمـه نــــای عــــــــراقی هیـچ است

هر چنــــد در احــــــوال جــهان می نگرم
حاصل، همه عشرت است و باقی هیچ است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

 

خیام و علوم دیگر

استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری  نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک،
هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز
تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او
را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند. تاریخنگاران و دانشمندان هم  عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام  مبین گرایش های عرفانی اوست. اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو  قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی  ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده  است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است.
برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی
دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد . همانند حکیم ارد بزرگ برجسته ترین فیلسوف
معاصر که می گوید : از پس استاد فردوسی در حکمت و خرد کسی هم وزن حکیم خیام  نیشابوری ندیده ام . خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته  اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات  تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.

از منزل کفــــر تا به دیــــن، یک نفس است
وز عالــم شک تا به یقیــن، یک نفس است
ایـن یـک نفس عـــــزیز را خــــــــوش مـیدار
کز حاصــل عمــر ما ، همین یک نفس است

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

بازگشت خیام به خراسان



بازگشت به خراسان

بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر  صاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و  فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور  علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت  فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و  دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.

خیام و علم ریاضیات

دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای  نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را  دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست  برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی  هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات  هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در  مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی  از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا  چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر  بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش  نهد. خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد  و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد . که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر  مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات  "اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من  مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام  نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.

چون چـــــــرخ به کــام یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمُرخواهی هشت

چون باید مُــــــرد و آرزوهـــــــا همه هِشت

چو مــــور خورد به گور و چهگرگ به دشت

28 اردیبهشت بزرگداشت حکیم عمر خیام  

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

حکیم عمر خیام نیشابوری

تلاشها

خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبر تألیف کرد.
خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه
سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب  سلطان ملکشاه سلجوقی) بود. در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5  ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده  هزار سال سه روز اشتباه دارد.

از تـــن چــــــو برفت جـان پــــاک من و تو
خشـــتی دو نهنـــد بــرمغـــاک مـن و تو
و آنـــــگه بــــرای خشـــت گـــــــور دگران
در کالبـــــدی کشنـــــد خــــــاک من و تو

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

حکیم عمر خیام

 

هر چنـــد که رنگ و روی زیبـــــــاست مرا

چـــون لاله رخ و چــــو ســـروبالاست مرا

معلـــــوم نشــــد کـــــه در طربخانه خاک
نقــــــاش ازل بهــــــر چـــــــه آراست مرا

حکیم عمر خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقیان بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت.

28  اردیبهشت بزرگداشت حکیم عمر خیام گرامی باد .

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :

لمعۀ دوم

سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند ، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید .

چتر برداشت و بر کشید علم  / تا به هم برزند وجود و عدم

بی قراری  عشق شور انگیز / شر و شوری فکند در عالم

ورنه عالم با بود نابود خود آرمیده بود و در خلوتخانۀ شهود آسوده  ، آنجا که  کان الله و لم یکن معه شیء .

آن دم که ز هر دو کون آثار نبود / بر لوح وجود نقش اغیار نبود

معشوقه و عشق تا به هم می بودیم  / در گوشه خلوتی که دَیار نبود

ناگاه عشق بی قرار ، از بهر اظهار کمال ، پرده از روی کار بگشود ، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشق جلوه فرمود .

پرتو  حسن او چو پیدا شد / عالم  اندر نفس هویدا  شد

وام  کرد از جمال او نظری / حسن رویش پدید و شیدا شد

عاریت بستد از لبش شکری / ذوق آن چون بیافت گویا شد

فروغ آن جمال عین عاشق را که عالمش نام نهی نوری داد ، تا بدان نور آن جمال بدید . چه او را جز بدو نتوان دید که  عاشق چون لذّت شهود یافت . ذوق وجود بخشید  زمزمه قول " کُن " بشنید ، رقص کنان بر در میخانه عشق دوید

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
تگ ها :

لمعۀ اول

یحدئنی فیّ صامت ثم ناطق/و غمز عیون ثم کسر الحواجب

دانی چه حدیث می کند در گوشم ؟ می گوید :

عشقم که در دو کون مکانم پدید نیست / عنقای مغربم که نشانم پدید نیست

ز ابرو و غمزه هر دو جهان صید کرده ام / منگر بدان که تیر و کمانم پدید نیست

چون آفتاب در رخ هر ذرّه ظاهرم / از غایت ظهور عیانم پدید نیست

گویم به هر زبان و به هر گوش بشنوم / وین طرفه تر که گوش و زبانم پدید نیست

چون هر چه هست در همه عالم همه منم / مانند در دو عالم از آنم پدید نیست

                                                                              " عراقی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
تگ ها :

عراقی

عشق در پرده  می نوازد ساز / عاشقی کو که بشنود آواز ؟

هر نفس پرده ای دگر سازد / هر زمان زخمه ای کند آغاز

همه عالم صدای نغمه اوست / که شنید این چنین صدای دراز ؟

راز او از جهان  برون افتاد / خود صدا کی نگاه دارد راز ؟

سِرّ او از زبان هر ذزّه  /خود تو بشنو که من نیم غمّاز

                                     " لمعات ، عراقی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
تگ ها :

شغاد

مرگ رستم یکی از داستان های خواندنی شاهنامه است. مرگی که برادر رستم، شغاد باعث آن است. مرگ برادر به دست برادر. اما شغاد نباید از قتل رستم که قهرمان بزرگ شاهنامه است به راحتی عبور کند. شغاد هم به دست رستم می میرد و این داستان پردازی بزرگ را فردوسی به بهترین شکل انجام می دهد.

داستان رستم و شغاد محصول ایام پیری فردوسی است. او خالق رستم است و چون هر خالقی شاهد به دنیا آمدن و بالندگی مخلوق خویش است. وی با رستم زندگی کرده است. در جنگها او را دعا کرده و در ناکامیها و ناگواریهای روزگار با او همدردی کرده است. اکنون رستم چون فردوسی به سنین پیری رسیده است و در انتهای جاده زندگی گام برمی دارد و مگرنه این است که هر تولدی آبستن مرگی است و مگر نه اینکه «زگیتی همه مرگ را زاده ایم».

اینک فردوسی کاری بس بزرگ را  در پیش رو دارد، او می خواهد قهرمان باورهای ملتی را روانه دیار ابدی کند واین کار البته باید در قالب ابیاتی جزیل و درخور مقام بلند رستم باشد.  فردوسی داستان را به نقل از آزاد سرو چنین آغاز می کند، که در میان کنیزان زال، کنیزی بود هنرمند و رودنواز که این کنیز برای زال پسری به دنیا می آورد. زال این نورسیده زیبا را شغاد می نامند.
در بدو تولد نوزاد، چنانکه رسم آن دوران بود زال ستاره شمران را از اطراف کشور می خواند تا از بخت و اقبال این نورسیده آگاهی یابد. ستاره شمران پس از مطالعه احوال ستارگان زال را از نحوست و شومی بخت این کودک آگاه می کنند و به او می گویند این
کودک در آینده دودمان وی را بر باد خواهد داد.

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
تگ ها :

سلام به دوستان عزیز در وبلاگها

بزرگداشت استاد سخن گرامی

همیشه از فردوسی در این روز یاد شده ولی کمتر در باره مرگ رستم دستان قهرمان شاهنامه این قهرمان و اسطوره سخنی به  میان آمده سهم من با این بضاعت اندک مطلب ذیل می باشد .

مرگ رخش و رستم داستانی بسیار  غم انگیز است . رخش رخشان یک عمر به رستم دستان وفادار ماند . درجنگها  یاور و همراه رستم بود و بارها آن پهلوان بزرگ را از خطرهای بسیار بزرگ نجات داده  و سرانجام به همراه رستم به کام مرگ رفت و او را همچون قهرمانی بزرگ در کنار رستم به خاک سپردند . رخش در واپسین لحظه های زندگیش کوشید تا رستم را از خطر نجات  دهد  اما از سرنوشت گریزی نبود.

شغاد برادر خیانت کار رستم برای کشتن برادر با شاه کابل دسیسه چینی می کند . او به شاه  کابل می گوید : در شکارگاه چاههای بسیار حفر کنند و درون چاهها تیغ و دشنه بنشانند . چنانکه نوک تیز آنها رو به بالا باشد . تا او رستم را به قتلگاه بکشاند.

شغاد آن گاه پیش رستم می آید واز شاه کابل شکایت می کند . رستم با شغاد و برادر دیگرش  زواره به شکار گاه می آیند و به راهنمایی شغاد به سوی چاهها می روند . تنها رخش  است که خطر را حس می کند . رخش بوی خاک تازه ی  روی چاهها را حس می کند و خودش را جمع کرده و از روی چاهها می پرد و به میان  دو چاه می رسد.

رستم از کار رخش به خشم می آید وبه او تازیانه می زند . رخش تلاش میکند تا از میان دو چاه  بیرون بیاید اما دو پایش در چاه فرو می رود . نیزه ها و شمشیرهای تیز تن رخش و جهان پهلوان رستم را می درد . رستم به خود می پیچد و خون از دهانش جاری می شود.

مرگ رستم  دستان به راستی درد ناک است . اما این خود او است که با خشمی نا بهنگام ، خود و رخش را در کام مرگ می اندازد.

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
تگ ها :

 

 
 
═══════ೋღ☃ღೋ ═══════
تــا بیکران خـویـشـم گـامی دگر نمانده است
آغـــوش مـهــر بـگـشـا ای راز روزگـاران

خسته است شبرو ماه ای ابـر هـمـرهـی کن
... تا تر کند گـلـوئی از جـام چـشـمـه سـاران

ای شب چه می کشانی در خـاک و خـون شـفـق را
فـردا دوباره آیـنـد از راه نـیـزه داران

روز وداع یـاران مـا را امـان نـدادنـد
دردا که تـا بـگــِ  ِ  ِریـیـم چـون ابــر در بـهـاران

روزی که با تـو بـودم در زیر چـتـر بـــاران
گفتی خوش است بـودن گـفـتـم کـنـار یـــاران
═══════ೋღ☃ღೋ ═══════
 
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
تگ ها :

اثر : شاهبداغی

 

دلم گرم است می دانم

که فردا باز خورشیدی ،

میان آسمان ، چون نور می آید

شبی می خواندم با مهر

سحر می راندم با ناز

چه بخشنده خدای عاشقی  دارم

که می خواند مرا ، با   آنکه میداند گنه کارم

اگر رخ بر بتابانم  دوباره ، می نشید بر سر  راهم

دلم را می رباید ، با  طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی   ، قهر نازیباست

چه زیبا عاشقی را دوست  می دارم

دلم گرم است می دانم ،  که می داند

بدون لطف او ، تنهای  تنهایم

اگر گم کرده ام من راه و   رسم بندگی ، اما

دلم گرم است ، می دانم ،

خدای من ، خدایی خوب می داند

و می داند که سائل را  نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندی ست

که با دستان من ، گندم  برای یاکریم خانه می ریزد

و با دستان مادر کاسه  آبی برای قمری تشنه

دلم گرم خداوند کریم  خالق نوری ست

که گر لایق بداند  روشنی بخشد ، به کرم
کوچکی با نور

دلم گرم خداوند صبور و
خالق صبری ست

که شب ها می نشیند در  کنارم

تا بیند می رسد آن شب ،
که گویم عاشقش هستم

خداوندا ، دعا برآنکه
آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده

لب و اندیشه و دست مرا ،
نیکی عطا فرما

خداوندا ، هر آنکس را که
با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد

به سر مشق نوشتن از تولد
رهنمون فرما

                              خداوندا ، سعادت را نشانش ده

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
تگ ها :

نام لیلی

دید مجنون را یکی صحرا نورد / در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم / می زند حرفی به دست خود رقم

گفت : ای مفتون شیدا چیست این / می نویسی نامه سوی کیست این ؟

هر چه خواهی در سوادش رنج برُد / تیغ صُر صُر خواهدش خالی سُترد

کی به لوح ریگ  باقی  ماندش / تا کسی دیگر پس از تو خواندش

گفت : شرح حُسن لیلی می دهم / خاطر خود را تسلی می دهم

می نویسم نامش اول  از قفا / می نگارم نامۀ عشق  و وفا

نیست جز نامی  ازو در دست من / زآن بلندی یافت قدر پست من

تا چشیده  جرعه ای از جام او / عشق بازی می کنم با نام او

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
تگ ها :

در شرح سخن

بحر معنی ز سخن پُر گوهر است

هر یک آویزه ی گوش  دگرست

در بلورین  صدف چرخ کُهن

نیست والا گهری  به ز سُخن

سُخن  آواز  پَر  جبریل است

روح بخش   از دم  اسرافیل است

سخن از عرش برین آمده است

بهر پاکان  زمین آمده است

                                                   " جامی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
تگ ها :

مذهب عشق 3

عطار بشارت می دهد که:

چوپشت آینه است آن تیرگی تن             ولی جان روی آئینه ست روشن

         چو بزدایند پشت آینه پاک                شود هردویکی چه پاک و چه خاک

                                                                                                                  

                                                                      " اسرار نامه    "

این معشوق که دل سرا پرده محبت اوست مخلوق نیست .کسی که گرفتارمجازاست و به صورت مانده باز مبتلای رنگ است . چون معنی اصل است و ( صورت هیچِ  هیچ )

هرکه او صورت پرستی پیشه کرد      کی تواند از صفت اندیشه کرد

اصل صورت نفس شهوانی تست       اصل معنی جانِ روحانی تست

هرچه آن از خلط و خون زیبا بود       مبتلا ی آن شدن سودا  بود

                                                                                            
                                                                          "   مصیبت نامه    "

عطار در توضیح  این معنی که  :

عشقِ صورت نیست عشقِ معرفت                 هست شهوت بازی ای حیوان صفت

به قول عطارمرد گلخنِ نفس و هوایی نباید بود . خیال آب و گل جمله بهانه است چون دردو جهان عاشق و معشوق یکی  است . وکسی که مستِ می قدسی است در بند صورت نمی ماند .

چند گردی گردِ صورت عیب جوی                 حسن در غیب است و آن از غیب جوی

بنایراین دوستی ِ بی عیب دوستیِ غیب است نه صورت  .

مقام عاشق و معشوق ازدو کون بیرونست        که حلقۀ دَر معشوق ما سما واتست

                                                                                                                     "    منطق الطیر    "

"  عاشق از زمان و مکان بیرونست   .

و درلامکان وزمان بی زمان سیر می کند "

چگونه  می توان لایق عشق کعبۀ جانان شد چون هر گلخنی مفلس ناششته روی – مرد سراپرده اسرار نیست .

پاسخ صوفیان و عطار چنین  است .

"   نفس  کشی   "

رو که در مملکت عشق سلیمانی تو        دیو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد

عطارخود از ( سّر عشق  برخوردار  ) از خداوند می داند  . عمده مواعظ او درکسرو قهر نفس اماّره است که به صفت های  گوناگون نامیده شده است .

چون   :

سَگِ  نفس          سگ  صفت         نفس سگ سیرت              نفس گبر آتش خوار

مار        خوک     نفس کافر کیش               نفس شوم            اژدهایی هفت سر

و جائی نیز از دوزخ نفس یاد می کند و می گوید  :

"   نفس گرگِ  بَد رَگیست و سگ پرست   "

عاشق با نفس کشی قدربی قدری خود را می شناسد از وجود خویش بیرون می آید از هستی خویش می گریزد ،  از خود  کرانه می کند ، یا فانی  وگُم می شود ، ترک خود  خویش می گیرد  ، تا لایق  عشق جمال  جانان  گردد ،  پس  در نهایت عاشق  باید فنا شود  .

عطار مستِ عشقی درعشق چند لافی         گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیانست

که  : 
وصلت آنکس یافت که خود فنا شد و در راه  جانان جان باخت .

عاشقا هستی خود در ره معشوقی بباز         زانکه با هستی خود می نتوان آنجا شد

بود و نابودِ تو یک قطره آبست همی               که زدریا به کنار آمد و با دریا شد

                                                       
                                                                "    دیوان   "

عاشقی درعشق اگر نیکو  بود                خویشتن  کشتن طریق او بود

هرکرا با عشق دمسازی فتاد                کمترین  چیز یش   جانبازی  فتاد

                                                                                                                        "  مصیبت نامه   "

حتّی یک ذرّه از هستی او نیز برجای نماند .

تا بود یک ذرّه ازهستی به جای             کفر باشدگر نهی در عشق پای

عشق درخود محو خواهد هرکه هست             ورنه  نتوان بردسوی عشق دست

عشق از فانی توان آموختن                  فانی آنجا کی تواند  سوختن

                                                                                             
                                                                             "  مصیبت نامه    "

و چون پروانه از فروغ شمع روی دوست بی پروا می شود .

مثالی نیز پروانه ست و آتش           که نارد تاب آتش جان دهد خَش

درین  دیوان سرای ناموافق           چو پروانه نبینی هیچ عاشق

                                                                                          
                                                                             "  اسرار  نامه  "

یا بسان سایه و خورشید و یا شبنمی ازدریا که غرقه دردریا می شود  .

قطره ای بودم ز دریا آمده                این زمان با قعردریا می روم

"   زاد راه مرد عاشق نیستی است   "

مذهب عطار  از خود گمشدن است . مردان  این سفررا گُم بودگی ست حاصل کیش عاشقان در عالم عشق قربان شدن در راه  معشوق  است  .

یقین میدان که جان در پیش جانان               نیابد قُرب تا قربان نگردد

تا نمیری به گرد  او  نرسی            پیش  معشوق  مرده  باید  شد

                                                                     
                                                                                 "  دیوان    "

عطار به حلاج نظردارد که می گوید  :

اگردرعشق می باید کمالت                 بباید گشت دایم در سه حالت

یکی اشک و دوم آتش سیم خون             اگر آیی ازاین سه بحر بیرون

درون پرده معشوقت دهد بار                 وگر نه بس که معشوقت دهد کار

          و  :

سه ره دارد جهانِ عشق اکنون                      یکی آتش یکی اشک و یکی خون

                                                                                         
                                                                                  "  الهی نامه     "

روی می باید به خون خویش شست              تا بود درعشق مرغ جانت چُست      

                                                                               " مصیبت نامه "

زهرکسی چه شکایت کنم چو می دانم

که جرم من زمنست  وبلای خویش منم

و با دشمن  خویش

به هیچ روی مرا نیست  رستگاری روی

که هست دشمَن من درمیان پیرهنم

                                                                                          
                                                                             " دیوان   "

بجز تودشمن تو هیچ کس نیست              که دشمن  هیچکس را هم نفس نیست

                                                                                             
                                                                            "   اسرار  نامه   "

نیست چون من خویش دشمن هیچکس

بی خبر تُرکیست در من هیچکس

بیا تا ترک خود گیریم که خود را                    بتر از خویش دشمن می ندانم

                                                                                        
                                                                                     "   دیوان   "

عطّار تعلیم می دهد که :

"   حجاب تو توئی از پیش بر خیز    "                 

  "  خودی تو در این راه حجابست    "

امّا  :    
زحجاب اگر برآئی برسند خلق در تو            پس از آن دم  اناالحق ز جهانیان برآید

                                                                                             
                                                                                   "  دیوان   "  

                        
"  چون کرم پیله برتن خود بیش از این مَتَن   "

                              "  طریق عشق جانان بی بلا نیست   "

این مرگ عین زندگانی است غم عشق کیمیای شادی است .  جان که فرو شد به عشق زنده جاوید گشت . فرجام این فنا بقاست وعاشق در فنای عشق ذوق بقا می چشد  . 
 "  
بی خویش شو ز هستی  "  چون  اگر   :

                     "   از خویش  نیست گردی از دوست  هست باشی   "

بمیرازخویش تا یابی رهایی              چو مُردی زنده  جاوید گشتی

                                                                         
                                                                       "  اسرار نامه   "

عشق در معشوق فانی گشتن است                مُردن او را زندگانی گشتن است

زندگانی گرترا از مرگ  نیست                       عاشقی  ورزیدنت پُر برگ نیست

                                                                                        
                                                                           "  مصیبت نامه   "

مردن پیش از مرگ به معنی شکستن قفس تن است دامی گلو گیر .

به قول عطار :

بمیر  از خویش  تا یابی  رهایی 
و

بمیر  از خویش   اندر   زندگانی 
و

چو  مُردی  زنده  جاوید گشتی

رساننده این معنی است که عاشق چون نیست شود هستی معشوق براو می تابد منیّت و هوّیت باخته است  .

در راه  عشق  باید جان  باخت  .

در اینجا  سه  نکته مطرح است  .

اوّل    :  اینکه ذات یگانۀ عشق چون آفتاب جهانتاب بر سراسر عالم وجود می تابد .

زمین همۀ نقشهای گوناگون             نیست جز نقش یک یگانه پدید

                                                                                                                          
                                                                              "   دیوان   "

نقاش مطلق از بی نقشی نقش جاودان پدیدار می گرداند  .

آن فلک کان دردرون عاشقست                    آفتاب آن  رخ جانان بود

                                                                                                                        
                                                                              "   دیوان   "

عطاردرتمثیل معنی ازلیلی و مجنون به تعبیری عارفانه سود می جوید  .

دل زدستش رفت و درخون محو گشت           جمله لیلی ماند و مجنون محوگشت

مجنون در همه جا لیلی می بیند و در بحر  هزار موج عشق لیلی از سر بی خویشی همه جا و در هر کاری لیلی می بیند .

من ندیدم در میان کوی او               بردرو دیوار الاّ روی او

بوسه گربردرزنم لیلی بود                خاک اگربرسرکنم لیلی بود

چون همه لیلی بود درکوی او                       کوی  لیلی نبودم جز روی او

اتحاّد  عشق  و عاشق و  معشوق

 یا سی مرغ سیمرغ تمام بودند یا  :

هردو یک سیمرغ بودی بیش وکم و بنابراین

"   بوداین یک آن وآن یک بود این    "

که  :

مجنون لیلی و لیلیست مجنون چون آن حضرت آئینه است  و ....

هرکه آید خویشتن بیند در او و یا در سخنی دیگر در او محو می گردد .

من ندانم  من توام  یا تو منی           محوگشتم درتووگُم شد مَنی

تو منی یا من توام چند از دوی         یا تو ام من یا تو من یامن توی

دوّم  :  ذات عشق که می آید نام کفر و ایمان برجای نمی ماند .

         گرسّرعشق خواهی از کفرو دین گُذرکن        

  کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دین است

                                                                                               
                                                                             "  دیوان  "

عشق را امروزو فردا کی بود             کفرو دین اینجا وآنجا کی بود

                                                                                            
                                                                               "  مصیبت نامه   "

عاشق نه کافراست و نه مسلمان نه رهرواست و نه رهنمون نه جسم است و نه جان نه پیدا و نه نهان
بلکه وجود وعدم وشادی و غمش  یکسان است .

پس گفت در این معنی نه کفر و نه دین
اولی برترشو ازین دعوی گرسوختۀ  مائی

نه کفرم مانه در عشقت نه ایمان                   که اینجا کفرو ایمان در نگنجد

                                                                                              
                                                                           "   دیوان   "

ترسا بچه ام افکند از زهد به ترسائی               اکنون  من و زُناّری دردیربه تنهائی

 پیر می نالدکه وی  روزگاری زاهد سجاده نشین  بوده است و امروز دُردی کش مست است و جانان به پیرمی گوید :

عشق بالای کفر ودین دیدم                         بی نشان از شک و یقین دیدم

کفر ودین وشک ویقین گر هست                  همه با عقل همنشین  دیدم

چون گذشتم زعقل صد  عالم                       چون  بگویم که کفر و دین دیدم

                                                                                                                         "   
                                                                             "  دیوان   "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
تگ ها :

پیر مرد یخ فروش

پیرمردی  یخ  فروش   دوره    گرد  / در  هوای  گرم  می زد  آه  سرد

کای دریغا  چشم  من در خواب شد / وان  همه  سرمایۀ من  آب شد

ای  پسر عمر  تو  آن سرمایه  است / کوش کان را رایگان ندهی ز دست

گر  رود  بخت  تو از غفلت  به  خواب / می شود سرمایۀ  عمر  تو  آب

پیش کز حسرت بر آری بانگ و جوش / پند  گیر  از کار  پیر  یخ  فروش

عمر ما برف است و گشت ماه  و روز / آفتاب   تیر  و   گرمای   تَموز

                                              " استاد جلال همایی"

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها :

استقبال از مولانا

در دال سر زلفت دیدم خطی از شانه

یارب چه بود این حرف با اینهمه دندانه

دال است خم زلفت قدّت الف و لب میم

یعنی که تویی دام و خال لب تو دانه

هر ناز که بفروشی من مشتری نقدم

اینک دل من بستان از بابت بیعانه

از صحبت ما زاهد شرط است که بگریزد

او بر سر پیمانست  ما بر سر پیمانه

صد بار شنیدی عشق با عقل نیامیزد

او خانه براندازاست این تازه کن خانه

آنرا که بلوح دل نقشی ز محبت نیست

او صورت دیوار است باور تو کنی یانه

آنرا که صداقت نیست چه مؤمن و چه کافر

آنرا که محبت نیست چه خویش چه بیگانه

آنجا که بیاد حقّ ذکری بمیان باشد

چه صومعه چه مسجد چه کعبه چه بتخانه

دانی چه بود دنیا من باتو بگویم فاش

شهری همه پر غوغا خلقی همه دیوانه

عاقل نسپارد دل افسانه و افسون را

گردون همه افسونست گیتی همه افسانه

آسایش این گیتی دل کندن از این گیتی است

نازم  بکسی کو راست این همت مردانه

رفتند همه یاران مانده است سنا نالان

بودند رسول  آنان من اُستن حنّانه

خانه همه ویرانه همسایه همه آزار

بیزار شدم یارب زین خانۀ  ویرانه

هر گوشه که دارم گوش بانگیم خراشد دل

نه نغمۀ جان پرور نه نالۀ مستانه

" استا جلال همایی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها :

راه حّق و یک آه

ای که گوئی سوی حق از جانب ما راه نیست

سوی حق از پیش ما راهی بجز یک آه نیست

جملۀ مخلوق را راهی بخالق هست راست

جز ره ایشان در این وادی کسی گمراه نیست

بخشش ذات کریم از خواستن سابقترست

احتیاج عرض حاجت اندر این درگاه نیست

عارفان را قهر و لطف حق یکی باشد که دوست

گر براند ور بخواند جای هیچ اکراه نیست

این قدر باشد که بهرخواب  گفت افسانه ای

ورنه از اسرار خلقت فلسفی آگاه نیست

تکیه بر ارباب دنیا ابلهی  و خامی است

زانکه مهر و لطف ایشان گاه هست و گاه نیست

باد بیرون کن سنا از سر که کوه آدمی

در بر باد حوادث  جز که پر کاه نیست

                                               " استاد جلال همائی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
تگ ها :

کوچۀ بن بست

ناگه نگه بمحتسب مستم اوفتاد  /  لب تر نکرده جام می از دستم اوفتاد

گفتم ز راه فسق گریزم بکوی زهد / لیکن گذر بکوچۀ بن بستم اوفتاد

ای بحر علم غوطه زدم در تو سالها / و آخر کفی ز موج تو در دستم اوفتاد

مُردم  هزار  بار بطوفان   لُجه ات  /   تا مرده ماهیی  ز تو در شستم اوفتاد

از بس جواب نیست شنیدم  سنا زتو / آتش  ز نیستی تو در هستم  اوفتاد

                                                                     " جلال الدین همائی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
تگ ها :

مادر زمین

پاهایم خسته / تن خسته / در طول تاریخ قدم زدن / و گامهایی به بلندی لحظه ها برداشتن / چه شگفت کاری بود و شگفتا که هنوز در گذرم / و در آئینه های بسیار خودهای خویش را می نگرم / که مرا همراهند / و عجبا که هنوز  ره می سپرم /ادامه دارم / من جریان دارم / من خود تاریخم / من مادر زمینم .

                                                " روز زن و روز مادر مبارک  "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
تگ ها :

مادر

 

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست 

                                                       " ایرج میرزا "

روز زن و روز مادر مبارک

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
تگ ها :

خواندن زبان اندام در یک مذاکره

در این فیلم خانم Carol Kinsey Goman نویسنده کتاب The Silent Language Of Leaders  استاد رهبری و مشاور رویال بانک کانادا ، پپسی ،موسسه بانکداری آمریکا ، انجمن بهداشت و درمان ، سیسکو، هیولت پاکارد ، تگزاس اینسترومنتز، سازمان کمیته کنفرانس، دفتر حسابرسی نرخ ارز، ارتش ایالات متحده ، مخزن خودرو ، تسلیحات فرماندهی ، کتابخانه کنگره ، شرکت های بین المللی مانند ونزوئلا، Petroleos  ، مزرعه های لبنی در هنگ کنگ، و دیزل Wartsilla در فنلاند. چهار موضوع مهم که برای خواندن زبان اندام در یک مذاکره باید به آن توجه کرد را آموزش می دهند .  

برای دیدن این فیلم کلیک کنید

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
تگ ها :

مادرن

مادران از آن رو مادرند زیرا اسم اعظم عشق را از برند !

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
تگ ها :

مذهب عشق 2

"   در عشق دو رکعت است  که وضوی آن درست نیاید الاّ به خون  "

وشیخ ابو سعید ابوالخیرکه  : در لطف وسازگاری  آیتی  بود ، تعلیم می داد ،  به عدد هر ذرهّ  راهی است به حق کسی  را که  بوی شراب عشق نیافته باشد به سُتور ( خَرِ بی افسار ) مانند می کند  .

چون قلم شو عشق را بسته میان                   چون به سّر عشق  بگشاده  زفان

مرد بی عشق را کا ری چون بود                   این چنین خر بی فساری چون بود

کسی کو نیست عاشق آدمی نیست               که او را با چنان همدم دمی  نیست

                                                                                             
                                                                           "   اسرار نامه    "

 عشق سیمرغ معانی  است  .            

شاه همۀ سلاطین است .

تنها راه وصول به حق طریق عشق است .

معرفت بی عشق معنی ندارد ،  همت صوفی  مجذوب ،  مصروف  نیل به این حال است که سر چشمۀ احوال است .

      هرکه را شد ذوق عشق او پدید                     زود یابد هردو عالم را کلید

گرزنی باشد شود مردی شگرف                  ور  بود مردی شود دریای ژرف

نظام کائنات و گردش و پیوستگی اجزاء و عناصرعالم بسته به نیروی کشش این عشق
است .

   "  همۀ ذرات عالم مست عشقند و گردون از عشق گردان   "

جملۀ ذرات پیدا و نهان                   نقطۀ عشقست در هردو جهان

                                                               "  مصیبت نامه    "

از آن اجسام پیوستست در هم          که هرذره به دیگرمهربان است

 
                                                            "    دیوان   "

به سخنی دیگر نبات ومعدن و حیوان و افلاک میان باد وآب وآتش و خاک  .

همه درعشق می گردند از حال                     چه در وقت و چه درماه و چه در سال

جهان پُرشحنۀ سلطان عشق است                 ز  ماهی تا به ماه  ایوان عشق است

                                                                        "  اسرار نامه   "  

بر اثراین جاذبۀ عشق هر جزء به کل خود و هر فرع به اصل خویش می پیوندد . چون هرچه هست همه اصل خویش  می جویند ز  شوق  جملۀ ذرات  در سفر  بینی  از اینرو  عشق موجب  استکمال  است و هرچیزی را کمال درخور .

کمال عشقِ حیوان خورد و شهوت           کمال عشقِ انسان جاه و قدرت

کمال عارفان در  نیستی هست               کمال عاشقان در  نیستس مست

همه آفاق در عشق اند  پویان           درین   وادی کمال عشق جویان

                                                                        "    اسرار نامه   "

   بنابراین   :

              سیرهرکس تا کمال او بود               قرب هرکس حسب حال او بود

لاجرم چون مختلف افتاد سیر           هم روش هرگز نگردد هیچ طیر

                                                                                          
                                                                             "   منطق الطیر   "

جزء همیشه  محتاج کُلّ  است  امّا .......کُلّ نیز بدو  مشتاق است .

و حقیقت  آنکه  :

عشق کُلّ به جزء مُقّدم برعشق جزء به  کُلّ است .

چون جزء ازعشق کُلّ  مست در وجود  آمده است .

و اگر می نالد که :

یکتا  بودم  دو تائی  افتاد مرا  ....

   از جشن مَی عشق خطاب می رسد که :

بو ده ام خواهانِ تو بیش از تومن                در طلب بودم ترا پیش از تو من

این طلب کامروز از جان تو خاست                نیست هیچ ازآنِ تو جمله زِماست

     گرطلب از ما نبودی از نخُست                   کی زتو هرگزطلب گشتی درست

                                                                                                 
                                                                         "  مُصیبت نا مه "

درازل بانگ الست به گوش جان انسان رسیده است و جان بلی گفته بنابراین جان از شراب الست تا به حشر مست  افتاده است  . پس آدمی از پیش ازعهد الست بسته و نخست بَدواقرارآورده است حال چگونه می تواند انکار الست کند .

ازازل چون عشق با جان خوی کرد                شورعشقم این چنین پُرگوی کرد

( پیش ز ماجان خورد شراب الست          ما همه زان شراب مست الست آمدیم )

                                                                                                    
                   "   دیوان "

ودرسُخنِ جُنید در تذکره الاولیا آمده که  :

"   محبّت امانت خداست  .  "

چه اگر انسان " مست الست است پس جانش تنها جوش محّبت " معشوقۀ الست  " می زند .

ومهری که با شیر حق دردل باشد           عجب نبود اگرباجان بر آید

                                                                                                
                                                                               "  دیوان    "

عشق جز بخششِ خدائی نیست                    این به سلطانی و گدائی نیست

                                                                
                                                                                "    دیوان   " 

     یعنی :

عشق را گوهرزکان دیگرست            مرغ عشق ازآشیانی دیگرست

      هرکه باجان عشق بازد این خطاست         

عشق با زیدن زجانی دیگرست

درنیابدکس ز بان عاشقان                        زانکه عاشق را زبانی دیگرست

                                                                                         
                                                                                    "  دیوان  "

 عالم زعشق  موج زن است پس هرعشق ، انسانی باز تابی ازعشق سرمدی و رحمانی و مجازی است که به حقیقت رهنمون  است . به گفتۀ  عطار  :

"   حق مشغول جمال خویشتن است  و   "

"   دائمأ در جمال خود  نگران  است“


   و در پس پرده با خود عشق  می بازد   "

"    خود بود که خود برسر با زار بر آمد برخود  نگران شد .  "

                                                                                                      
                                                                                  " دیوان    "

           هر چیز که هست جمله چون آئینه است           

  دردست گرفته روی خود می بیند

نگاهی می کند درآینه یار                  که او خود عاشق خود جاودانه ست

               به خود می با زد از خود عشق با خود           
      خیال آب و گِل در ره بهانه است

       (با تواوکی عشق با زد ای غلام           عشق او با صنع خود  دارد  مدام )

(تو نه ای هیچ و نه ای برهیچ کار            محوگردو صنع با صانع گذار   )

در نهایت عاشق و معشوق یکی است و معشوق خاکی بهانه و سببی بیش نیست  .

                     عاشق او وعشق او معشوقه اوست                    

عاشق و معشوق وعشق هرسه بهانه ست

بنا براین :

صورت پرستی عین گمراهی است چون کعبۀ عشاق سنگ و کلوخ  نیست بلکه جانِ جانان است .

کعبۀ جان روی جانان دید نست                    روی او درکعبۀ جان دیدتست

                                                                                                 
                 "  مُصیبت نامه    "

"    عاشق راستین جانی پُر طلب دارد او به کُلِّ  کُلّ نظردارد .  "

"   از  کُلّ به کُلّ گذر می کند و به سوی فوق می نگرد ."

ازجزو به سوی کُلّ نظر باید کرد                 و  زکُلّ به کُلّ نیزگُذر باید کرد

چون هرکُلّ وهرجزو بدیدی وشدی                آنگاه به کُلِّ کُلّ نظر باید کرد

ولی بیواسطه نمی توان روی جانان را دید چون طاقت مشاهده آن جمال سخت است .

   به قول شبلی  :

"  نشستن  با خدا ی  بی واسطه  سخت  است  ."

                                                                                      
                                                                           "    تذکرةالاولیا     "

عذاب جان عاشق از جمالیست                     که  جانرا طاقت آن چون محالست

معشوقۀ خاکی آئینۀ جمال ذات می شود چون هر چه که هست در جهان هست همه مثال تو  .

با جمالش چونکه نتوان عشق باخت               ازکمالِ لطف  خودآئینه ساخت

هست آن آئینه دل در دل نگر                       تا ببینی رویش ای صاحب نظر

گرتو می داری جمال یاردوست                     دان که دل آئینۀ دیداراوست

اینست که سی مرغ  ،  سیمرغ  را می توانند دید چون سی مرغ سایۀ سیمرغ اند .

"  خویش را دیدند سیمرغِ تمام  "

در حقیقت : باید لوح دل یا جان را که خزانۀ اسرار است صیقل داد تا آینه دار طلعت جانان شود .

عطار می گوید : او را باید میان جان جُست  ، عاشق باید از وجود خویش پاک گردد از خود  برهد .

"    تنت دامیست جان مرغی عزیز است .  "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
تگ ها :

مذهب عشق 1

 

مَذ هَبِ  عشق

از مرحلۀ سیر و سلوک الی الله تا فنا که آخرین مرحله است که مرغان بدان واصل شده اند  . بیشترین نظر  شیخ  عطارمتوجه  است به ذکر آفات سلوک و قواطع طریق و راستی و او توانسته است کنه آفات و امراض را  بشناسد وعلاج آنها را باز نماید .

منازل و مدارجی که سالک باید برآنها بگذرد از آغاز تا انتهای سلوک مرغان که فنای در سیمرغ است عدد هفت است و ورود بدین وادی بسیار صعب و منزل خطرناک میباشد .

        1  -  طلب         2 – عشق           3 – معرفت         4 – استغناء        

              5 – توحید          6 – حیرت                7 – فقر و فنا

از اولین مرحله تا آخر سالک به ذکر "  وساوس و خطرناتی که به وقت سلوک برای مریدان پیش می آید  می پردازد وعلاج هر یک را باز گفته و موانع وقواطع طریق را نشان می دهد . داستان شور انگیزشیخ صنعان در شرح کیفیت وشرط سلوک می آید اما چنان است که گوئی راه پرخوف و خطر وادی عشق را وصف می کند .

"   هد هد  در وصف وادی عشق می گوید :   "

وادی عشق چون بحرآتشین موج است و هرکس بدان رسد می سوزد . عاشق آن است که چون  آتش گرم و سوزنده سرکش باشد وعاقبت اندیش نباشد ودر هر نَفَس صد جان نثارکند و  لحظه ای نه کافری دارد نه دین نه شک شناسد نه یقین و...

نیک و بد در راه او یکسان بُود          خود چو عشق آمد نه این نه  آن بود

         مرد کار افتاده  باید عشق  را               مردم   آ زاده   باید عشق  را

       عشق باید کز خرد  بستاندت              پس  صفات تو بدل گرداندت

               کمترین چیزیت درمحو صفات              بخشش  جان است و تَرک ترهاّت

     عشق و افلاکند در همسایگی               هست  این سرمایۀ بی مایگی

    عشق از افلاس می گیرد نمک                عشق  مفلس را سزد بی هیچ شک

       تو جهان داری ودل افروخته                 عشق راباید چو من دل سوخته

بی گمان هر هفت وادی "  لبریز از  اسرارحیات و رموز و دقائق سلوک " است وهیچیک از آنها خالی از مخاطرات نیست .
و هُدهُد که پیک هروادی یا پیک غیب است این مخاطرات را بر زبان می راند . هُدهُد
به مرغان می گوید : ( که شوق طلب گریبانشان را گرفته  است . )

ازکیفیت وشرط سلوک می گوید : "   نشان عاشقی ترک من و جان است . "

نباید شیفتۀ امور معنوی و مادی بود . ازجان بایست گذشتن وخود به مطلوب رسیدن ،
عاشق مطیع امراست او هرچه معشوق  خواهد آن  کند آتش درهمه چیز می زند ولی عشق را درد و سوزهمراه باید که عشق بی درد بکار  نیاید . عشق مغزوجوداست و به درد کامل می گردد . مقصود از درد طلب کمال و کوشش است
در طریق کامل تر شدن :

سبب ترجیح آدمی بر ملائکه و قدسیان  همین است .

آدمی عشقی توأم با درد دارد و قدسیان را عشق هست ولی درد نیست وقتی که تن وجان  نماند وکفر و ایمان پی سپرگردد   آنگاه  سالک لایق اسرار و مرد کار می شود بیم نباید داشت واز مشکلات و دشواری های راه حذر نباید کرد زیرا مطلوب بزرگ است ودر راه طلب از این گونه بسیار افتد .

هُدهُد پس  از شیخ صنعان   

مرغان نماد های  "  ارواح یا حدود واطوار وجود در مراتب مختلفند  "

با شنیدن آن قصّه وآگاهی از مخاطرات و عقبات سلوک متّفق می شوند و به راهنمائی
هُدهُد به سوی سیمرغ پر می کشند .  چکیده  نظریات عطار درباب عشق وعاشقی درداستان شیخ صنعان و ذکراوصاف وادی عشق از زبان  هُدهُد آمده است . او  با دیدی غوررس و ژرف  نگرو دقیقه یاب و نکته بین قواطع طریق و خطرات سالکان وادی عشق را شرح داده است . سخن  عطار را این گونه تشبیه کرده اند .

    در تذکره الشعرا    :        
"   گفته اند سخن او تازیانۀ   اهل سلوک است ."

کلام  ساده و گیرنده اش که با عشق و  اشتیاقی سوزان همراه است . همیشه سالکان راه حقیقت را چون تازیانۀ  شوق به غایت مقصود  راهنما بوده است . زبان نرم و گفتار دل انگیزش  ازدلی سوخته و عاشق و شیدا بر می آید . مولانا  او را  قدوه  عاشقان می دانسته است .

نور الله شوشتری درستایش عطار گفته مولانا را تکرار می کندکه : هفت شهر عشق را
عطار گشت . ارتباط معنوی پیوستگی  روحانی مولانا و عطار انکار پذیر نیست . 

        اگر عطار عاشق بُد سنائی شاه  و فائق بد        

نه  اینم من نه آنم من که گُم کردم سروپارا

تردیدی نیست که :

عطار به مذهب و کیش که پندار ند مردی مخلص و مؤمن و راستین  بود خدا را می شناخت ومی پرستید نه پرستش    زاهدانه بلکه پرستشی  عاشقانه که از کمال
معرفت  مایه می گیرد و حق مطلوب باشد حضرت  حق سلسه ای از عشق به گردن او نهاده و هر زمانش به شکلی غوغا می کند .

صلا ی عشق حق می زند

  باده از خم قدیم می نوشد  .

  نعره مستانه از دل بر می کشد  .

 آه  آتشینش  سنگ را  می گدازد  .   

سخنش تازیانۀ سلوک می شود .                 

او خود را رنجور عشق طبیب غیبی می داند  .

دیوانۀ  جمال  لم یزلی

محو اوست  بُدو   می بیند

و از او می گوید :

خیز  ای عطار و جان ایثار کن            زانکه  در عالم تو ئی  مولای عشق

         یا

دل عطار چون گُل نورو ز               تازگی  می دهد از شبنم  عشق

و در دیوان خود می گوید :

"  من شمع  جمع عشقم   "

و در منطق الطیر  می گوید :

        از تو پُرعطر است آفاق جهان                 از تو در شورند عشاق جهان

گه دم از عشق الا طلاق زن          گه نوای پرده عشاق  زن

شعرتو عشاق حق را مایه داد            عاشقان را دائم این پیرایه باد

این عشق به زّم عطار " دریای آتش " است .

موج خون فشان  "  از اینرو  عاشقان را سر بریدن خونبهاست  "

حال راوی در شیخ صنعان  :

        آههای آتشینم پرده های شب بسوخت          

بر دل آمد و ز  تف دل هم زبان هم لب بسوخت

او اعتقادی عمیق به حلاج داشت .و به شیخ مهنه  "  استاد مهنه  " 
ابو سعید ابوالخیر سلطان طریقت  سپهسالاردین ، شاه حقیقت ،  محبوب
حق ،  معشوق مطلق  ،  سلیمان سُخن در منطق الطیر ارادت می ورزید .

گرعاشقی برآور زجان دمِ انالحق         

 زیراکه جای عاشق جزدار نمی بین

نیست منصور حقیقی جز حسین                    

هرکه او از دارِعشق آونگ نیست

همچو آن حلاج  بد مستی مکن                   

یا حسینی باش یا منصو ر باش

             چندین هزار رهرو دعوی عشق کردند           

  بر خاتم طریقت منصور چون نگینست

ا ز دم  بو  سعید  می دانم                        
دولتی کین  زمان همی یابم

شد مست مغز  جانم از بوی باده زیرا         

جامِ مُحّبت او با بو سعید آمد

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
تگ ها :

بخش پنجم شیخ صنعان و دختر ترسا

اصل داستان به روایت عطار زبانی کُهن گرا دارد ( عالی و لطیف و دل انگیز ) داستان پیر طریقت بردختر ترسا نادر و بسیار شگفت انگیزاست . پیرازشهرت و نیکنامی و دین و ایمان می گذرد باده می نوشد زُنّار می بندد خِرقه می سوزاند بت می پرستد خوک بانی می کند و نهایت عشق خود را به معشوق می نمایاند . مُریدان  شیخ را رها می کنند مُریدان  توسط یار شیخ ارشاد می شوند و باز می گردنند آنها  باید به هر حالتی مُرید شیخ خویش باشند .
باکُفراو کافر ، با دین او دیندار  شوند . در پایان  تأثیر  دعا و توبۀ شیخ نمایان می گردد . ایمان دختر ترسا  تأثیر  صدق را مجسم می کند .علاوه بر شرح  تأثیر عشق شیخ عطار عَقبات و مُخاطراتِ سلوک را هم نمودار می کند . او تعلیم می دهد که مغرور طاعت و عبادت نباید بود که عاقبت معلوم نیست . شیخ چهار صد مُرید داشت به نگاهی دل و دین از دست داد .طاعت پنجاه ساله را بر سر این کار گذاشت . اگرکسی بدنام شد یادرفتنه افتد نباید به نظر حقارت در وی نگریست زیرا  پایان کار مَستور است وپوشیده و در های عنایت  مسدود نیست .
سالک  بایستی بلند نظر در مردم بنگرد که نه زهد سبب فریفتگی  و دلبستگی و نه فسق موجب انکار وی گردد . در باطن هرکس خوک و زُنّاری هست بایست از این خطرها جَست . مُریدان  هر یک به خیال خود در صدد چاره برمی آیند و جوابهای زیرکانه و عاشقانۀ شیخ در عالم خود بی نظیر است و ضعف اندیشۀ مریدان نو نیاز را با  قوّت عشق وثبات مردانۀ پیران عاشق خوب نمایان می کند . همچنین گفتگوی مُریدِ خُرده بین با سایر مریدان وکیفیت  ایمان دختر تر سا بی اندازه شیوا ودلر باست .

نتیجۀ داستان شیخ صنعان و دختر ترسا

این داستان یک نتیجۀ کلی دارد که عبارت است از  :

بی اثر بودن عبادت و زهد در صورت توجه به ظاهر ِعبادت و بی بهره گی و دوری از حقیقت و روح ایمان .دریغ که از عشق سُخن نرفته است چون شیخ  بی بهره از گرمی و حَلاوت عشق است و به همین جهت که پیر ِخلوت نشین عشق رانیازموده است . و از وادی عشق که عطار آنرا در منطق الطیروصف کرده و گفته هرکس به وادی عشق رسد غرقِ آتش می شودکس  در این وادی بجزآتش مباد که سلامت نگذشته است
برعکس نخستین بارکه ترسادختری زیبا می بیند دلش ازدست می رود  و پای در گِل می ماند .

عشق چون دستبرد  بنماید          انبیا را ز کیش بر باید

اندرین کوی زآرزوی غزال             خوکبانی همی کند ابدال

بی این گوهر عشق خدا دانی ممکن است ناسره باشد چون زهد و عبادت در گوشۀ خلوت مصون ازخطرفریفتگی به واقعیتی است که زاهد آنرا بی مقدار می پندارد وبه هیچ نمی گیرد اما درعشق امکان لغزش هست و تا این وادی پیموده نشودو زاهد  وسوسۀ جمال و جلال را به آزمایش وجدان در نیابد و عشق صافی نگردد دورنیست که عبادتش ناقص باشد و وقتی کامل و تمام عیار است که خمیر مایه اش را عشق پالوده است . و آن هنگامی است که سالک از این امتحان سر بلند و رو سفید بیرون آمده باشد که حاصلش خاکساری است چون زهر برعکس عشق مورث کِبر وغرور است .

برخی گفته اند که :

هیچ دینی جز مسیحیت عشق را با همۀ آشفتگی های کلان و منطق شگفت انگیز ودرمناسبات میان مؤمن و خدایش مُداخله  نداده است  و  این ویژگی اصالت بی بدیل  مسیحیت  و  ژرفای بی همتای آن دیانت محسوب می شود در مسیحیت چون خدا مشخص است ایمان ودین باوری درحکم دیدار است . این نظریه بی گمان مُبالغه آمیز است . راهبی  بودائی که فرانسوی است می گوید  :

( عشق به همسایه  وجه مشترک میان همۀ  ادیان بزرگ است  )

البتّه نظرأ یا به صورتِ نظری اگر هم این حُکم را اندکی مسامحه آمیز بدانیم و در آن به دیده تردید بنگریم گفتگو ندارد  که بعضی صوفیه که خدا را عاشقانه عبادت کرده اند و همچون معشوق پرستیده اند . نه تنها با همنوعان به رفق و مدارا سلوک می کرده اند بلکه درحق جانوران نیز شفقت داشته اند .

( یحیی معاذ رازی گفت  : 
" الهی تو دوست می داری که من ترا دوست دارم با آنکه بی نیازی از من پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این همه احتیاج که به تو دارم . " )

                                                                                                     
                                          "تذکرةالاولیا "                                         

به قول عطار  :

تو گرکم کاستی خویش بینی              بسی از خود سگی را بیش بینی

در این داستان عشق تقدیر آدمی است و گوی مُتابعت از سرنوشت مُقَدر است و به
همین جهت وجهی قهرآمیز دارد .

گویی که بلّا با سر زلف تو قرین بود          گویی که قضا با غم عشق تو قران کرد

پیر و برنا نمی شناسد و درهر دل رخنه می کند رهزن هوش و دین است . امّا چون صافی یا به زعم عرفا " حقیقی "  شدم ورث خاکساری و روشندلی ،  پختگی وکار افتادگی است .

چنان دردی کُجا درمان پَذیرد              که جان درمان هم از جانان پذیرد

چنانکه پیر با دختر پارسا در پایانِ کار بدینگونه عمل می کند . منتهی میان پیر ودختر ترسا درآغازکار عشق و عاشقی و برابری نیست و هریک عشق را به گونه ای خاص  در می یابد  و می آزماید .دخترعشوه گرو ناز فروش و سنگدل است و لحن و رفتاری تحقیر آمیز و گاه آمیخته به طنز و تمسخُر دارد . پیر شوریده روزگارکه ازعشق دختردرتک و تاب افتاده است . ناز بردارو مُطیع فرمان است نه مُغ ست نه مؤمن بلکه زخودگمشده است ازتوحید و شرک ایمن است از کُفر ودین بیرون است .

که :         "  یک ذرّه سرعشق درضیق ُفرووسعت ایمان پدید نیست "

ا زرد وقبول خلق رهیده است و خاصه می داند  .

"  کاین چنین رفتست درروزازل تقدیرما "

بنابراین دختر نخُست ظلم آغاز می نهد و بیداد گری پیش می گیرد و پیر درعین بلا جوش دوستی می زند و این بدان  می ماندکه هردودر یک بازی انبازند امّا هر یک بنا به قواعدی که برای دیگری نا آشناست . به لاوه میان آنان نه تنها به  قواعدی که برای دیگری ناآشناست . به علاوه میان آنان نه تنها از لحاظ احساس برابری نیست بلکه ناهمترا زی جسمانی  نیز هست و از اینرو بادله وداد و ستد عاطفی بین آن دو ناممکن است . هریک اسیرذهنیت خویش است که درآن صویری از دیگری می پردازد که با واقعیت تطبیق نمی کند بلکه فقط با آرزو و خواست وی مُطابقت دارد . امّا همین پیر در پایان  داستان وقتی توبه کرده و با اران رهسپار کعبه می گردد به نور فراست که از اسرار باطن خبر می دهد در می یابد
که  هدایت الهی مانع سر راه یعنی ، دختر ترسا را نیز مجذوب عشق ساخته  است و این پیروزی که  پیر را پدید آمده  ثمره  عشق  است . چون تنها دل عاشق می تواند درد دل عاشقی دیگر را بداند . در این مرحله بیگانگی دیرین جای به همدمی  داده است .
ولی باز نوعی همترازی باقی است . وآن تفاوتی است که میان "  از خود به خود ره یافتن "  ویا  "  از خویش  بی خویش آمدن " و  " خویشتن را زنده مرده ساختن " در پایان سیر و سلوک از سوئی و جان فشاندن بر جانان از سوی دیگر هست به مصداق  :

تا نگردی بی خبر از جسم و جان                   کم  خبر یابی ز جانان  یک زمان

البّته دخترمُمکن بود پس ازآوردن اسلام بال همت باز گشاده مرگ مُوّکل برسر را در آغوش بگیرد  وبه مصداق  :       دل بردلدار رفت و جانِ جانانه شد   ، بشود .

پس این دختر ترسا زاده نو مسلمان است که به قول بایزید  : هم شراب خواره است و هم شراب و هم ساقی و می تواند از زبان بایزید بگوید  :

"   نگه کردم عاشق و معشوق وعشق  یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی تواند بود . "

این مرگ در بحبوحۀ عشق و ازغایت عشق را که به اعتقاد عرفا سرآغاز زندگانی ای دیگر است به گمان  من دختر را به  زاهد توبه خورده  مزیت  تَقَدیم  می بخشد  چون  او ست 
مَثَلِ  اعلای :   "   مرگ به تن درگیتی و زندگی به جان در مینو : مرگ در خویش و زندگی در دوست  " .

دختر مظهر نمادین آرزوئی است برتر از تن و موجب استعلاء تن آرزوئی که از احتمالات  وممکنات وحادثات جسم که تنها به خود می نگرد می رهد و تا مرز مطلق ارتقاء می یابد .در این مرحله است که مبادلۀ میان دو تن به صورت ایثار متقابل ممکن می شود 
و صورت می گیرد . و زمان گوئی از حرکت باز می ماند وآن مقام همان حال وجد و
سُکر عرفانی است  وبهشت بازیافته شده  در هفتمین روز ......................

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

آیا در طول یک مذاکره می توان به شخصیت طرف مقابل پی برد ؟

در اصول وفنون مذاکره مبحثی به عنوان شخصیت مطرح می شود . دراین مقاله سعی براین است که با تعریف شخصیت و معرفی انواع روشهای ارزیابی آن به این مطلب که آیا در طول یک مذاکره می توان به شخصیت طرف مقابل پی برد؟ پاسخ داده شود . برای دیدن مطلب کلیک کنید . یا به بخش گاهان سایت www.bodylanguage.ir  مراجعه نمایید.

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠

موش و گربه

                              عبید  زاکانی

ای خردمند زیرک دانا / قصّۀ موش و گربه  برخوانا / از من این داستان شیرین را / گوش کن همچو دُّر غلطانا / این شنیدم که گربه ای خونخوار / بود چون اژدها به کرمانا / گربۀ دور بین شیر شکار / کهرُبا  چشم و تیز مُژگانا / شکمش طبل و سینه اش قائم / تیز چنگ و ستبر  دندانا / با عروسان میان جامۀ خواب  / کد خدا را به خانه مهمانا  /  رهبر دیگ و چمچه و کاسه  / مشرف صحن و سفره ی نانا / از غریوش  به وقت غریّدن  / موش بیچاره شد هراسانا / هر کجا بو به خوردنی بردی / بر بودی ز خام و بریانا / روزی این گربه شد به میخانه / از برای شکار موشانا / در پس خُّم می نمود کمین / همچو دزدی که در بیابانا / نا گهان موشکی ز دیواری / جست  بر خّم می خروشانا / سر به خُم بر نهاد و می نوشید  / مست شد  همچو شیر غرانا / گفت کو گربه تا سرش بکنم / همچو گویی زنم به چوگانا / گربه در پیش من چو سگ باشد / گر شود رو به رو به میدانا / گربه این شنید و دم نزدی /  چنگ  و دندان زدی به سوهانا / ناگهان جست و موش را بگرفت / بفشردش به زیر دندانا / موش گفتا : که من غلام توام / در گذر از من و گناهانا / مست بودم اگر بدی گفتم / بد بگویند جمله مستانا / .............. 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

 

                              عبید  زاکانی

ای خردمند زیرک دانا / قصّۀ موش و گربه  برخوانا / از من این داستان شیرین را / گوش کن همچو دُّر غلطانا / این شنیدم که گربه ای خونخوار / بود چون اژدها به کرمانا / گربۀ دور بین شیر شکار / کهرُبا  چشم و تیز مُژگانا / شکمش طبل و سینه اش قائم / تیز چنگ و ستبر  دندانا / با عروسان میان جامۀ خواب  / کد خدا را به خانه مهمانا  /  رهبر
دیگ و چمچه و کاسه  / مشرف صحن و سفره ی نانا / از غریوش  به وقت غریّدن  / موش بیچاره شد هراسانا / هر کجا بو به خوردنی بردی / بر بودی ز خام و بریانا / روزی این گربه شد به میخانه / از برای شکار موشانا / در پس خُّم می نمود کمین / همچو 
دزدی که در بیابانا / نا گهان موشکی  ز دیواری / جست  بر خّم می خروشانا / سر به خُم بر نهاد و می نوشید  / مست شد  همچو شیر غرانا / گفت کو گربه تا سرش
بکنم / همچو گویی زنم به چوگانا / گربه در پیش من چو سگ باشد / گر شود رو به رو به میدانا / گربه این شنید و دم نزدی /  چنگ  و دندان زدی به سوهانا / ناگهان جست و موش را بگرفت / بفشردش به زیر دندانا / موش گفتا : که من غلام توام / در گذر از من و گناهانا / مست بودم اگر بدی گفتم / بد بگویند جمله مستانا / ..............  

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

ابیاتی از بابا افضل کاشانی

عشق تو

عشق تو مرا  زنده ی  جاویدان کرد

سودای توأم بی سر و بی سامان کرد

لطف و کَرَم  تو جسم را چون جان کرد

در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد

 

برخیز

بر خیز که عاشقان به شب راز کنند

گِرد  در وبام دوست ، پرواز کنند

هر جا که دری بود به شب در بندند

الاّ  درِ عاشقان که شب  باز کنند.

مهر تو

من مِهر  تو در میان جان ننهادم

تا مُهر  تو بر سِر  زبان ننهادم ،

تا دل ز همه جهان کرانه نگرفت

با او سخن  تو در میان ننهادم

دشت مجنون

دشت از مجنون که لاله می روید ازو

ابر  از دهقان که ژاله می روید ازو

طوبی و بهشت و جوی شیر ، از زاهد

ما و دلکی  که ناله می روید ازو

از باد

از باد ، اگر سَبق بری  در تیزی

چون خاک ، اگر هزار رنگ آمیزی ،

چون  آب محبت علی نیست ترا

آتش ز  برای خود همی انگیزی

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

حافظ

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت

خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبائی شبی یارب  توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جانرا نسخۀ باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارائی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فرو ریزد هزاران جان زهر مویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی واز عقبی

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

راهبر

مردان این قدم را باید که سر نباشد / مرغان این چمن را باید که پر نباشد

آن سرکشد در ین کو کز خودبرون نهد پی / وان پا نهد درین ره کش بیم سر نباشد

در  راه عشق نبود جز عشق رهنمایی / زیرا که هیچ راهی بی راهبر نباشد

" خواجوی کرمانی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

چتر

چتر

و زنی را دید که در تاریکی ایستاده  بود  و  بوی علف های خشک شده می داد  و چشم های غریبی  داشت  و عشق را نمی فهمید و لباس های زیبایش را ، بر حسب عادت از مادرش قرض گرفته بود و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد و مشخص نبود که چه وقت گریه کرده است .

و مرد که زیر باران ، چتری در دست داشت مقابل او ایستاد زن و شوهر همدیگر را ناباورانه نگاه کردند مرد وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیب را در ذهن تداعی می کرد

او چشم های غریبی داشتآنها وحشت زده خیره بهم ماندند و مدتها هیچ نگفتند تا سرانجام همصدا و همزمان نجوا کردند ( عشق و رؤیاهایم ) و برای اینکه پایان خود را از این تجربه سنجیده داشته باشند، دستها را به طرف هم دراز کردندو لحظاتی بعد آنها دست یکدیگر را گرفته و محتاطانه به راه افتادندو آشفته از توهّمی که آرام آرام ، در قلب هاشان ته نشین می گشت گ

آنها شادمانه به صورت هم لبخند زدند بی آنکه این بار نجوا کنند

              ( نه ، عشق هیچگاه همسفر عقل نمی شود )

دستها را حلقه کردند و زیر یک چتر در کوچۀ روشن و بزرگی پیچیدند .

" حسین پناهی " 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

بخش چهارم شیخ صنعانو دختر ترسا

او مست و خراب به دختر گفت : بی طاقت شده ام هر چه از من بی دل می خواهی بگوی اگر در هشیاری بُت پرست نشدم  اینک که مَستِ مَستم  پیشِ بُت مُصحف بسوزم دخترگفت : این زمان مردِ منی . پیش ازین در عشق خام بودی اما اینک پُخته شدی و درخور منی در راه عشق باید کامل و تمام بود و آماده ایثارو ترک جان نه مخنّث که نه مرد است و نه زن ولی جامۀ مردان پوشیده است . ترسایان چون خبر یافتند که چنان شیخی راه ایشان گزیده است وی را مَست سوی دیر بردندپیر به دستورآنان زنّاربست و چون دین ترسایان گزیده بود خِرقه درآتش زد و دیگر نه از کعبه یاد کرد و نه از شیخی و بعد ازچندین سال ایمان درست عشق ترسازاده وی را برآن داشت که دل ازدین خویش آ زاد کند و با خود  بگوید بعد ازاین هر چه او فرماید فرمان می برم مگر بدتر از آنچه کردم چیست تا نکنم .آنگاه به دختر گفت : ای دلبر هرچه گفتی کرده شددیگر چه مانده است . مِی خوردم و ازسوز و سورت عشق بت پرستیدم کس مبینادکه پیری چو من عاشق شیدا و چنین رسوا شدم قرب پنجاه سال خدا شناس و رادان و راهدان  بودم اما ذرّه ای عشق چُست وچالاک از کمین جَست و مرا به نخستین مرحله ای که سالک باید بپیماید  باز بُرد  .

                "  این تَغابُن که بر من رفت  به امید وصل تو بود   "  

عشق ازین بسیارکردست و کُند             خرقه با زُنّا  کر دست  و کُند

تختۀکعبه است اَبجَد خوان عشق           سر شناس غیب سرگردان عشق

این همه خودرفت بر گوی اندکی             تا تو کی خواهی  شدن با من یکی

چون بنای وصل تو بر اصل بود                  هر چه کردم برامید وصل  بود

وصل خواهم و آشنائی یافتن                   چند سو زم در جدا ئی یافتن

بازدختر ناز آفرین گفت : ای پیرِ اسیرکابینم گِران است و تو بس فقیر ی بی سیم و  زرکارت بسر نمی شود و تو چون دِرَم و دینار نداری نفقه ای از من بستان و سرخودگیر و  برو همچو خورشید سبک رو و مرد باش و مردانه وارصبرکُن و مرد باش .

شیخ گفت  :  ای سَرو ِقُدسّیم  بر به راستی عهد نیکو به سر می بری من جز تو
کسی ندارم از این شیوه سُخن گفتن دست بردار چرا ؟ هَر دَم مرا به نوعی سراندازی وا می داری در سر وکار تو هر چه بود کردم تا چند از انتظار بی قرارم می داری همۀ یاران از من برگشته اند تو چنین و ایشان چنان ، پس مَنِ بیدل  چون کنم راست گویم با تو در دوزخ بودن را  از بی  تو در بهشت ماندن دوست تر دارم . دخترچون دید شیخِ دَردمَند مرد او شده است دلش سوخت و به حالش رَحمَت آورد و گفت  : به جای پرداختِ کابینم  مرا سالی خوک بانی کُنی تا پس از گذشتِ  یکسال بهم رسیم پیرکعبه و شیخِ ُکِبارپذیرفت و با رأی خوک بانی سوی خوکان شتافت وسالی خوک بانی اختیارکرد .

همنشینان شیخ این بار براستی درکارش فرو ماندند و چون گرفتاری پیرخویش را بدین
غایت دیدند از یاریش دست کشیدن و درغمش خاک برسر ریختند تا آنکه سر انجام  یاری از میان مُریدان پیش وی آمد و گفت می خواهیم امروز به سوی کعبه رویم فرمان چیست ؟

همه چون تو ترسا و شُهره به رسوائی شویم و زُنّار بر بندیم ؟ یا از تو بگریزیم و ترک صحبت کنیم ودرکعبه مُعتَکف بنشینیم  شیخ گفت : هر کجا می خواهید بروید .

تا مرا جانست دیرم جای بس                       دختر ترسام جان افزای بس

یاران عزیز باز گردید نمی دانم کارم به کجا خواهد کشید اگر ازمن پرسیدند راست
بگوئید که آن عاشق  سرگردان کجاست  وکاری کرده است که هیچ کار فرما بدان رضا ندهد چون موی و روی ترسازاده ای را دید از عقل ودین وشیخی دست کشید و در زبان خلق افتاد .  یاران عزیز  با ز گردید نمی دانم کارم به کجا خواهد کشید اگر از من پرسیدند راست بگوئید . که آن عاشق سرگردان کجاست وکاری کرده است که هیچ کافر بدان رضا ندهد چون موی و روی ترسازاده ای  را دید و از عقل  ودین و شیخی دست کشید و در زبان خلق  افتاد .

گرمرا در سر زنش گیرد کسی                       گو در این ره این چنین افتد بسی

  در چنین ره کان نه بن دارد نه سر               کس مباد ا ایمن از مکر و خطر

شیخ این بگفت و از یاران روی برگرداند و برای خوک بانی سوی خوکان شتافت یاران از غم شیخ می گریستندعاقبت بدون او که دین در راه ترسا داده بود ازروم  به کعبه باز گشتند وهریک از حیا در گوشه ای پنهان شدند .

شیخ در کعبه یاری داشت که از هرکسی به حال شیخ آگاه تر بود وسخت به او ارادت
می ورزید و وقتی شیخ  بار سفر بست  و ازکعبه عزیمت نمود  آنجا حاضر نبود  هنگامیکه  این مرید به جای خود باز آمد دید سرا از شیخ تُهی است .

از مریدان حالِ شیخ را پرسید وآنان همۀ احوال شیخ را با ز گفتند وشرح دادند که از قضا و قدر بر سرش چه آمده است  و دختر ترسا ئی  ایمانش  را به باد داده است  و اکنون با زُلف و خالِ عشق می بازد و زُنّار بر میان دارد آنچنان که نمی توان  او را از کُهن گَبری باز شناخت .مرید چون آن  قصّه شنید  شگفت زده شد و زارید و نالید که : ای تَردامنان در وفاداری از هرمرد و زنی کمترید وآئین دوستداری به جا نیاورید .

یار کار افتاده باید صد  هزار              یار ناید جز چنین روزی به کار

 اگر یار شیختان بودید پس چرا یاریش
نکردید شَرمِتان باد آخر این یاری و حق گزاری و وفاداری بود که  تنهایش گذاشتید  هنگامی که شیخ بر زُنّار دست نهاد همه  می بایست زُنّار می بستید و از او دوری نمی جستید بلکه جمله ترسا می شدید ودر  دیر مغان راهِ رندان خرابات می گرفتید. آنچه کردید یاری و موافقت نیست بلکه منافقی است هرکه به یار خویش یاری می رساند حتّی اگر آن یارکافر شود وقت ناکافی است که می توان یار را شناخت نه درکامرانی صد هزار یار هست ولی شما هنگامی که شیخ درکام نهنگ افتاد به نام و ننگ  اندیشید ید  و از او گریختید .

عشق را بُنیاد بر بَد نامیست              هرکه از این سرکشد ازخامیست

ماه رویا عشقِ تو گرکافریست           این چنین صدکافری دین منست

مُریدان گفتند : ما بارها آنچه اینک تو می گوئی به شیخ گفتیم و حتّی عزم کردیم که با او در شادی وغم هم نفس باشیم و زهد بفروشیم و دین براندازیم و رسوائی وترسائی خریم اما شیخ کار ساز صلاح دید که از براو یک یک دورشویم وچون    می دانست که یاری مان به حالش سودی ندارد فرمان داد که باز گردیم  وما همه به حکم  او باز گشته ایم .مُرید به اصحاب گفت : : اگر بیش از آنچه کردید می کردید ودردل به حضور حق می رسید ید و در نالیدن از بیداد در پیشگاه حق هر یک بردیگری سَبَق می بردید حق با مشاهده بی قراریتان شیخ را بی انتظار باز می گرداند امّا اگر از شیختان دوری جُستید چرا ازدرحق باز گشتید ؟
یاران با شنیدن آن سخنان که در شرح غفلت و عجزشان بود همه شرمنده و سر افکنده شدند  .

مُرید گفت : این خِجلت چه سود دارد برخیزید تا مُلازمِ در گاه حق شویم و دادخواهی کنیم مگر با تظلّم دردادگاه عدل الهی به شیخ رسیم . مُریدان زاری کُنان و شفاعت خواهان ازکعبه رهسپار روم شدند وآنجا همچنان تا چهل شبانه رو در نماز و عبادت ایستادند و درآن  ریاضت و خلوت گزینی " نه خواب داشتند و نه پروای نان و آب "  تا آنکه سرانجام تیر دعای امام و پیشوای قوم بر هدف نشست و پس از چهل شب که آن مرید ِپاکبا زدر خلوت و محادثۀ سّر با حق بود جهان ِکشف بر دلش آشکار شد و مرد حق پیامبر اسلام را دید که چون ماه ناکاسته لبخند زنان خرامان می آید . مرید با دیدن پیامبراز  جای جَست وگفت یا رسول خدا دستم بگیر تو راهنمای خلقی از بهر خدای شیخ گمراهمان را رهنمون باش  پیامبر گفت :                       
                        "  رو که شیخت را برون کردم ز بند  "

همت عالی و توجّه قلب و قصدت به جانب حق مؤثر افتاد وشیخ را رهانید که آه صاحب درد را باشد اثر میان شیخ وحق از دیرگاه گرد و غُبار را از راهش برداشتم تا در ظُلمت نماند .

به شفاعت من آن غبار اکنون بر خاسته و گناه شیخ  به آب تو به شُسته شده است . مرد از شادی آن خبر سر از پا نشناخت  و جملۀ اصحاب را آگاه کرد و مُژدگانی داد و آنگاه همه یعنی و با جماعت مریدان گریان ودوان به شیخ رسیدند و دیدند شیخ ناقوس مغان افکنده . زُنّار از میان گُسسته کلاهِ گبرکی انداخته و ازدختر ترسا دل برداشته است .اما شیخ چون از دور اصحاب را دید از خِجلت جامه بر تن چاک کرد و خاک بر سر فشاند و به گریه افتاد و همان زمان همۀ حکمت اسرار قرآن  و اخبار و احادیث را که در لوح ضمیرش سترده و زدوده شده بود یکبارگی به یاد آورد و از جهل  و بیچارگی باز است  و اینک که به حال خود فرو می نگریست در سجود می افتاد و می گریست و از شرم وآ زرم آب می شد اصحاب  همه  پیش شیخ که در میان اندوه و و شادی مانده بودند رفتند و گفتند چه نیک است که میغ از پیش خورشید به کناری رفت .

کُفربرخاست ازره و ایمان نشست          بُت پرست روم شد یزدان پرست

بدان که دریای موج زد و رسول شفاعت خواه کار تو شد اینک حق را شکرکن چه جای
ماتم و زاری است مِنت ایزد را که  دردریای قیرگون راهی همچو خورشید آشکار کرد و توبه ات را پذیرفت و از گمراهی و درماندگی  رهانیدت .شیخ  غسلی کرد ، خِرقه پوشید و با اصحاب خود رهسپار حجاز شد ، اما پس از رفتن شیخ  دختر تَرسا به خواب دید که آفتاب در کنارش افتاد و زبان گشاد و گفت از پی شیخیت روان شو و مذهب او گیر و خویشتن را هیچ  و ناچیز  پندار "  ای پلیدش کرده پاک  ، او بِباش " چون شیخ از سر صدق و راستی و حقیقت درراه تو آمد اینک تو راه او گیر "  ا ز  ره بردیش  " و ریبش  دادی تا به راه تو آمد اینک تو به راهش در آمدی گمراهش کردی و ره زنش بودی اکنون تو همراهش باش .

دخترترسا چون از خواب در آمد دریافت که دلش چون آفتاب نورانی و درخشان شده است و از درد طلب و شوق حقیقت جوئی بی قرار است و آتشی درجانِ سر مستش افتاده وبه پای دام عشق گرفتار آمده است گر چه هنوز نمی دانست که جان بی قرار در درونش چه بری به بار خواهد آورد امّا خود را درعالمی عجیب می دید که درآنجا نشان راه نیست .در زمان آن همه ناز و طَربش همچو باران فرو ریخت و دختر نعره ای زد و جامه بر خود درید و با دل  پُر درد و تن ناتوان دوان دوان از پی شیخ و مریدان روان شد هر چند نمی دانست در صحرا و دشت از کدامین سوی باید بگذرد این چنین عاجز و سرگشته خوش می نالید و روی در خاک می مالید و زار می گفت ای خدای کار ساز زنی در مانده ام که مرد راه چون توئی را گمراه کردم امّا تو بر من ببخشای که راه زنی ام از نا آگاهی بود ندانستم و خطا کردم تو از من بگذر و بر من مسکین مگیردینت  را پذیرفتم امیدم به دستگیری تست اگر تو در نگذاری که در گذارد ؟

در این هنگام شیخ به نور باطن آگاهی یافت که دختر از ترسائی خود بدر آمده و با درگاه پیر آشنایی یافته و قدم در راه او گذاشته است پس از درون به وی اعلام کردند که  :

باز گرد و پیش آن بُت با ز شو                       بابت خود همدم ودمساز شو

شیخ حالی از راه چون باد باز گشت ودوباره در مریدانش شوری افتاد و جمله گفتند : باز از نخست آغاز کرده ای توبه ات  با  این تک تاز نمی خواند گوئی باردیگر عشق بازی و نانمازی می کنی ؟ شیخ حال دختر را با ز گفت و مُریدان جُمله شگفت زده شدند و آنگاه پیر از پیش و مریدان از پس رفتند تا به جائی که دخترترسا بود رسیدند و دیدند که
دختر برهنه پا  و  دریده جامه چون مرده ای بر خاک افتاده است .دختر چون شیخ خویش را دید مدهوش شد و گریه آغا ز کرد و شیخ نیز می گریست دختر از اشک شیخ که بر وی می چکید بهوش آمد و خود را بردست  و پای او افکند و گفت از خجالت و شرمساری تو جانم سوخت اسلام عرضه کن تا همدم و همراهت شوم شیخ بر وی اسلام عرضه  داد و درآن زمان غلغلی  درجمع یاران افتاد امّادخترچون ایمان آورد دلش از ذوق ایمان بیقرار شد و گفت ای شیخ طاقت من طاق گشت و توان  فراق ندارم و آرزو مند و مُشتاقم که هر چه زودتر به معشوق بپیوندم ، اینست که از این خاندان پُردرد سَر می روم  و با تو  وداع می کنم  بر من ببخشای .

این بگفت آن ماه دست از جان فشاند      نیم جانی داشت بر جانان فشاند

و آفتابش به زیر میغ پنهان گشت همانگونه که روزگارِخورشید شیخ زیرمیغ پنهان گشته بود  .

شیخ را گفتند ای پی بُرده راز            میغ شد از پیش خورشید تو  باز

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

تلاش واقعی عشق این است که :

تلاش واقعی عشق اینست که :ما شخصیت خود را بدون اینکه مزاحم دیگران شویم حفظ کنیم .

گرانبها ترین دارائی ما دارایی ما شخصیت ماست  اگر آن را از دست بدهیم دیگر چیزی نداریم . از آنجاکه همه ما با ارزش و در عین حال با دیگران متفاوت هستیم ، خنده دار خواهد بود اگر ارزش کسی را با دیگران بسنجیم . کسانی که دیگران را با پول و کار با هزینۀ زندگیشان ارزیابی می کنند ، هوش و حساسیت خود را زیر سئوال می برند .

اگر همۀ ما در نظر خداوند برابر هستیم ، چه کسانی می توانند خود را بالاتر بدانند؟ما هنگامی  دچار این دام سر در گم می شویم که اجازه می دهیم دیگران تعیین کننده ارزش ما باشند . تا زمانی که به خودمان ایمان داریم ، احترام به خود را حفظ می کنیم و غرور شوخ طبعی را نگاه می داریم ، از این مزاحمتها در امان خواهیم بود .

وقتی که ما برای بزرگ کردن خویش دیگران را کوچک می شماریم، علامت ضعف خودمان است . ما با دلسوزی بیش از اهانت با ارزش می شویم ، زیرا در حقیقت نیاز به دوست داشتن خویش را آشکار می سازیم .

" رفتار با وقار چیزی جز این نیست که اجازه دهیم دیگران آزادانه خودشان باشند "

    " لئو بوسکالیا "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
تگ ها :

بخش سوم شیخ صنعان و دختر ترسا

دیگری گفت :  این زمان عزم راه کن و به کعبه رو در حَرم نشین و عُذرخود بخواه گفت:        سر برآستان آن نگار               عذر خواهم خواست دَست از من بدار

دیگری گفت : دوزخ درکمین تست و دانای راز مرد دوزخ نباش پاسخ داد اگردوزخ همراه من شود هفت طبقات دوزخ از یک آهم  بسوزد . دیگری گفت : به اُمید بهشت باز گرد و ازین کار زشت توبه کن .

    گفت : چون یاربهشتی روی هست                 گر بهشتی بایدم این کوی هست

دیگری گفت برو ایمان تازه کن .

گفت : از من حیران جزکفر مخواه و هرکه کافر شد از و ایمان مخواه مریدان چون دیدند که هیچ یک از ین سخنان در پیر  کارگر نیامد اندوهگین و خاموش شدند .

     موج زن شد پرده دلشان زخون               تا چه آید خود از این پرده  برون

فردای همان شب  :

          شیخ خلوت سا زِکوی یار شد            با سگانِ کوی او درکار شد

و نزدیک یک ماه مُعتَکف برخاک رَهش نشست و سر از آن آستان برنگرفت و خاک کوی
دِلستان را بستر و بالینِ خویش  ساخت تا عاقبت بیمار شد ودختراز شیدائی اش آگاهی یافت اما نازان خود را به نادانی زد و پرسید ؟ ای شیخ از چه بی قرار گشته ای ؟ مگر از شراب شرک مست شده ای از کی زاهدان درکوی ترسایان می نشینند ؟ اگر به زلفم اقرار آوری و اعتراف کنی که برمن عاشق وشیدائی بدان هردَم از تو دیوانگی ها سر زند .شیخ گفت  :  چون مرا زبون و نالنده و گرفتاردیده ای از من دل می دزدی و دلستانی و کرشمه می کنی  .

             یا دلم ده باز یا با من بسا ز              در نیایا ز من نگر چندین مناز

               ازسر نازو  تَکَبّر در گذر                    عاشق و پیرو غریبم در نگر

عشق من چون سرسری نیست ای نگار       
                                                  یا سَرم از تَن بِبَر یا سر درآر

اگر فرمان دهی بر تو جان می فشانم و اگر بخواهی باز از لَبَت مرا جان می توانی داد .

     ای لب و زلفت زیان و سود من                 روی وکویت مقصد و بهبود من

رنجم مده که بی کس و بی یارو بی شکیب از توام و سر سپرده در گاهت .

       دل زدستِ دیده در ماتم  بماند             دیده رویت دید دل درغم  بماند

      آنچه من دزدیده دیدم کس ندید             و آنچه من از دل کشیدم کس ندید

بیش از این  برجان  مسکینم مزن روزگارم در انتظار بسر می شود و  اگر وصلی باشد رو زگار باز می آید هر شب بر سرکویت جان بازی  می کنم و  روی برخاک دَرت جان می دهم تا چند بردَرت بنالم در باز کن  و یک دم با خویشتن دمسا زکن تو آفتابی و من ایه پس چگونه از تو دوری گزینم . اما !

    گرچه همچون سایه ام ازاضطراب         در  جَهم  در  روزنت چُو ن  آفتا ب

    هفت  گردون   را در آرم  زیر  پَر           گرفرودآری بدین سرگشته سر

    می   برآید ز آرزویت  جانِ  من              چندباشی بیش ازین پنهان زمن

دختر گفت : ای خِزَف ازکلان سالی آفتاب عُمرت لبِ بام است  شرم دار .

    چون دمت سَردَست دمسازی مکن                پیرگشتی قصددل بازی مکن

این زمان بهترآن است که عزم کفن کردن کنی نه آهنگ سراندازی ، وقت رفتن است نه
هنگام دل باختن . شیخ  گفت  :  اگر صد هزار از این سخنان بگوئی با من جُز غمِ عشق تو کاری ندارم .

       عاشقی را چه جوان چه پیر مرد               عشق برهردل که زد تأ ثیر کرد

 دخترگفت : به راستی اگر چنین است باید چهارکار اختیارکنی .

   سجده کن پیشِ بُت و قرآن بسوز                  خَمر نوش و دیده را ایمان بدوز

شیخ گفت : برجمالت همواره می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم کرد . دختر
گفت :  اگردر کار عشق و عاشقی چُست  وچالاکی باید از اسلام پاک دست بشوئی .

   هرکه هم رنگِ یار خویش نیست             عشق او جز رنگ و بوئی بیش نیست

عاشق مرد طامات  نیست دل با زبان راست داشتن  و قول با فعل  برابر داشتن  رسم عاشقی است .  شیخ  گفت :  هر چه بفرمائی  می کنم  حلقه در گ وشِ توأم ای سیم تن . دختر گفت  : پس برخیز و بیا و باده بنوش که چون خَمر بنوشی در خروش آئی . شیخ را به دیر مغان بردند و مُریدان فغان کُنان آنجا رفتند شیخ مجلسی دید آراسته با میزبانی که حُسن بی اندازه داشت پس عقل و هوشش یکباره بر باد رفت ودم در کشید و از دست یار جام  مِی ستاند و نوشید و دل از کار ِخوش برید و چون اثر شراب با سوزِعشق شیخ یکی صد هزار شد و آتشی از شوق در جانش افتاد و باده دیگر خواست  و نوش کرد و دین و ایمانِ پاک از دست داد .

       قُربِ صد تَصیف دردین یاد داشت        حفظ قُرآن را بسی استاد داشت

    چون  مِی از ساغر به ناف او رسید         دعوی او رفت و لاف او رسید

هرچه راکه به یاد داشت از یاد برد و عقلقش چون مُرغی پرید وباده همۀ  معانی را از لوح ضمیرش شُست .

     عشقِ  آن دلبر  بماندش صَعبناک              هر چه دیگر بود به کلّی رفت پاک

در این هنگام که شیخ مَستِ خَراب بودعشقش نیرو گرفت و جانش پُرآشوب گشت دید
صَنم مِی بردست نشسته  است که  یکباره ازخود بی خود گشت و خواست تا دست در
گردن او نَهد که  :

        دخترش گفت ای تو مرد کار نِه             مُدعی در عشقِ معنی دار نه

اگردر عشق استواری و به مذهب این زُلفِ پُرخَم  می گروی و قَدم درکُفر می نهی باید بدانی که عشق کاری سَرسَری نیست و عافیت با عشق نمی سازد . بلکه عاشقی با کُفر سازگار است . اگر به کُفر ِمن اقتدا  کنی "  با من اینک دست در گردن کنی "  و اگر مرا به پیشوایی نگیری بر خیز  و عصا و رَدایَت را بردار و برو  .

شیخ عاشق گشته افتاده دلشده بود و از غفلتِ دل بر قضا نهاده بود .آن زمان که پارسا و هشیار بوده به گمانش ذرهّ ای خود  بینی نداشت و می پنداشت که : " یک نفس او را سر هستی نبود  " اینک که : " عشق جوان و مِی کُهنه اورا درکار آورده بود . "  بیمی نداشت که شیشۀ  نام خود بر سنگ زند از این رو با خود برنیامد  واز رسوائی  نترسید ودین ترسائی گرفت  .

      پیررا مِی کُهنه و عشق جوان               دلبرش حاضر صبوری کی توان

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
تگ ها :

بخش دوم شیخ صنعان و دختر ترسا

اُستاد منوچهر مُرتضوی می گوید :

شیخ صَنعان هستۀ مرکزی شخصیت پیرتصوّریِ حافظ می باشد و به احتمال قوی اساس وهستۀ مرکزی پیر مُغانِ حافظ مأخوذ از سرنوشت شیخ صَنعان است . داستان شیخ صَنعان در  ؛

منظومۀ کُردی شیخ صَنعان اثر  مُحّمد فقیه طَیران با لَهجۀ کُرد با دینانی ( کرمانجی شمالی   )

و  روایت دیگر کُردی  (  بیت شیخ  صنعان  )

با لهجۀ کُردی ایلامی و اورامی با دینانی و سورانی  و چند مورد ترکی در دست است .

روایت عطّار از داستانِ شیخ صنعان و دختر تَرسا شیخ سَمعان که زاهدی صا حب کرامات و مقامات و پیر عَهد خویش بود .پنجاه سال تمام با چهار صد  مُرید صاحب کمال  در حَرَم روز و شب به کارِ ریاضت  مشغول بود و هیچ سُنتی را فراموش نمی کرد تا آنکه مرد معنوی که ازدَمَش  بیماران شفا می گرفتند چند شب در خواب دید که از شهر مکّه به روم افتاده است . و درآنجا بُتی را سَجده می کند او پس از تفکُر  در مورد این خواب برای یافتن مُشکل خویش با مُریدان گفت : که باید به سوی رُوم  رَوَم تا آنچه را درخواب دیدم تَعبیرِ شود و بی درنگ با چهار صد مرید مُعتَبر از کعبه به روم سفر کرد .پیر در رو م در برابردریچه ای بر بدنۀ عمارتی بُلنددید  دختری نشسته است . ترسازاده ای " روحانی صفت  " رخشنده تر ا ز آفتاب " بر سپهر حُسن در برج جمال " که هر که دل در زلف آن دلدار می بست دین  و ایمان به باد می داد و زُنّار می بست دختر ترسا  بُرقع از روی برگرفت و بند  بندِ  شیخ با دیدن آن روی خورشید وش آتش گرفت و به یکباره به دام عشق  بت رومی گرفتار آمد و سودائی شد .

عشق دختر  کرد غارت جان او            کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد وترسائی خرید           عافیت  بفروخت رسوائی  خرید

چون عشق بَرق آسا بَر جان ودل گیر چیره شد شیخ سالخورده با خود گفت  :

       چون دین رفت چه جای دلست        عشق ِترسا زاده کاری مشکلست

مُریدان که حال و رو زش را چنین زاردیدند دانستند که او از دست برفت پس حیران و سرگردان وی را بسی پند دادند ولی سودی نداشت و گیر فرمان نبرد .

عاشق آشفته فرمان کی بَرَد ؟                       دردِ درمان سوزدرمان کی بَرَد ؟

          چندگوئی توبه کن از عشق و زین ره باز گرد                  

                                        چُون توانم توبه چُون این کار از جان می کنم

پیرآن روز تا شب چشم بر منظر نشست و ...........

عشق او آنشب یکی صد بیش بود         لاجرم یکبارگی  بی خویش بود

و از سو زعشقی نا روا کام ، خاک بر سر کرد و ماتَم در گرفت .

یک دَمش نه خواب بود و نه قرار      می طپید  از عشق و می نالید زار

و تمام شب با خدای خویش به راز و نیا ز پرداخت که گویی امشبم را روز  نیست و من همچو شمع سر گرفته از سوختن خوابم  نمامده است .

هر دم ازشب صد شبیخون  بگذرد       می ندانم  روز خود چون بگذرد

من بسی شب ها در ریاضت بوده ام امّا گویا می بایست مُنتظر می ماندم تا روزگارو فُرصتم که چنین شبی بوده است فرارسد .

کار من روزی که می پرداختند              از برای این شبم می ساختند

پنداری امشب را سَحری نخواهد بود و شاید روز قیامت و رستخیز همین امشب است
اینک مرا نه صبر و عقل و هوش مانده است و نه دست و پایی و بختی  .

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار                  

 این چه عشقست این چه دردست این چه کار ؟

آن شب جملۀ یاران پریشان از زاری ِپیر او را دلداری دادند همنشینی به وی گفت : ای شیخ برخیز و برای دفع  این اندیشۀ بد که شیطان در دلت افکنده است غسلی کن شیخ پاسخ داد ای بی خبر امشب از خونِ جگر صد بارغسل کرده ام دیگری گفت : تَسبیحت کُجاست که کارت بی تسبیح  راست نمی شود . گفت :

 تَسبیحم بیفکندم ز دست                      تا  توانم بر میان زُنّار  بست

مُریدی گفت : گرخطائی رفت بر تو توبه کن ، پاسخ داد از ناموس و توقّع ِحرمت و
جاه از خلق داشتن وخود نمائی وخودستائی و نیز از شیخی و  راه دانی که سالکان را عَقبات سُلوک  بگذراند توبه کرده ام .

گرمن از عشق رُخت توبه کنم          هرگز آن  توبه  خدا  نپذیرد

دیگر بار اندرز داد که به خدا روی آور و از توانائی و قوّت خلق دوری کن و تنها به قدرت حق پناه  ببر   .

گفت کو مِحراب روی آن نگار              تا نباشد جُز نمازم هیچ کار

دیگری گفت تا کی چُنین سُخن  می گوید برخیزو درخلوت خدا را سُجده کن  .

گفت اگر بُت روی من آنجاستی           سُجده پیش روی او زیباستی

دیگری گفت پشیمان نیستی ویک نفس درد مسلمانیت نیست  ؟

گفت کس نبود پشیمان بیش ازین          تا چِرا عاشق  نبودم  پیش ازین

دیگری گفت شیطان ترا از راه بدربرده است .

گفت : گردیوی که راهم می زند         گو بزن چون چُست و زیبا می زند

دیگری گفت هرکه از کارت آگاه شود گوید این پیر گُمراه  شده است .

پاسُخ داد من از نام و ننگ فارغم وشیشۀ سالوس را به سنگ شکسته ام وکار مرد عشق ازمدح و دشنام  برتر است .

دیگری گفت یاران قدیم از تور بخورند و "  مانده دل دو نیم "

     گفت چون ترسا بچه خوشدل بود         دل  ز رنج این و آن غافل بود

دیگری گفت با یاران بساز تا امشب به سوی کعبه رویم .

گفت : اگرکعبه نباشد دیر هست              هوشیارکعبه ام در دیر مست

"  چو یار اَندر خراباتست اَندرکعبه چون باشم  "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
تگ ها :

 

شب چـــو در بستم و مست از می نابش کردم
مــاه اگر حلقــــه به در کوفت جوابــش کردم

دیدی آن تـُــرک خـُــتا دشمـن جان بود مــرا ؟
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم !

منزل مـــردم بیگانه چو شــد خانه ی چشـــــم
آنقــــدر گریــــــه نمـودم که خرابـــش کـردم

شــرح داغ دل پروانــــــه چو گفتم با شمــــــع
آتشـــی در دلــــــش افکنــــدم و آبـــش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهــاد !
خواندم افسانه ی شیــرین و به خوابش کردم !

دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر
بر ســــــر آتش جــــور تو کبابــــش کـــردم !

زنــــدگی کردن من مـــــردن تدریجـــــی بود !
آنچــه جان کــَــند تنم عمــــر حسابش کــردم

(فرخی یزدی)

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

آخرین شعر م.لانا خطاب به پسرش

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
برشا خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد رادواکن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

 

می گذشـــتم صبحدم بر عرصـــــه بازار ، مست/
عارضی دیـدم دوان ، بر خانه خمار مست/
عارفی دســتم گرفت و خانقاه شـیخ برد/
شــیخ با سجاده دیدم ، خرقه و زنار مست/
سر درون باغ کردم سربه سـر بستان همه/
باغ مست و زاغ مسـت و طوطی گلزار مست/
... می گذشــتند کاروانان از کنار دجـله ای/
کاروان مست ، ساربان مست ، اشتران قطار ، مست/
ذره ای از نور حـــق افــتاد اندر کائنات/
عرش مست و فرش مست و عرصه دوار مست/
شمس تبریزی دو بیت از جانب حق راست گفت:/
عاقل از کردار مست و جاهل از گفتار مست./
 
               "  مولانا   "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

 

ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما/
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما/
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما/
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما/
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما/
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما/
... ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما/
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما/
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل/
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما/

                   "مولانا "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

 

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها/
بر باد شده در سر سودای تو سرها/
در گلشن امید به شاخ شجر من/
گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها/
ای در سر عشاق ز شور تو شغب ها/
وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها/
... آلوده به خونابه هجر تو روان ها/
پالوده ز اندیشه وصل تو جگرها/
وی مهره امید مرا زخم زمانه/
در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها/
کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم/
بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها/
خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت/
از بیخبری او به جهان رفت خبرها/
 
  "خاقانی  "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

 

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها/
بر باد شده در سر سودای تو سرها/
در گلشن امید به شاخ شجر من/
گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها/
ای در سر عشاق ز شور تو شغب ها/
وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها/
... آلوده به خونابه هجر تو روان ها/
پالوده ز اندیشه وصل تو جگرها/
وی مهره امید مرا زخم زمانه/
در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها/
کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم/
بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها/
خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت/
از بیخبری او به جهان رفت خبرها/
 
  "خاقانی  "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

شیخ صنعان و دختر ترسا

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود  / در کمال از هر چه گویم پیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال / با مریدی چار صد صاحب کمال

داستانِ پیر ِصَنعان یا سَمعان  درازترین قصّه ایست  که در منطق الطّیر   فرید الدین عطّار نیشابوری آمده که مُشتمل بر چهار صد و هفده بیت می باشد .عطّار خود از عَقباتِ صَعب  و پُر خوف  و خطرِ سلوک گذر کرده  و به   قولِ مولانا : هفت شهر عشق  را گشته بود این داستان حدیثِ  فتنه  شدن  پیری راهدان به نام شیخ صَنعان  یا سَمعان را  بردختری ترسا که در دیری از دیارات ترسایان در روم ( بیزانس ) اقامت داشت .

عشق دختر کرد غارت جان او /کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید/ عافیت بفروخت رسوائی خرید

و به زُناّر بستن  و جامۀ مغان پوشیدنِ شیخ  می انجامد را شرح می دهد. موضوع حکایتِ عشق ِخانمان سوزیست که صوفیان آنرا کلید درهای  مقصود  و تنها رسیدن  به نهایت احوال مردان خدا که کشف اسرار عالم و برداشتن حجاب از چهره دلبندان عالم معنی باشد .

عاشق آشفته فرمان کی برد ؟ / درد درمان سوز درمان کی برد

عشق او آن شب یکی صد بیش شد / لاجرم یکبارگی بی خویش شد

می دانند و این داستان بنا به روایت سرانجام  با اتحّاد عشق و عاشق که در نظر صوفیه  منتهای مقام قُربِ است پایان می گیرد . بنابراین می توان اینگونه گفت : که حدیثی نمادین از عشق صوفیانه است .

کار من روزی که می پرداختند  / از برای این شبم می تاختند

رفت عقل و رفت صبرو رفت یار / این چه عشق است این چه شور است این چه کار؟

این حکایت را عطّار بایستی از غزالی گرفته باشد و مراد از شیخ  صَنعان در مثنوی عطّار همین شیخ عبدالرزاق صَنعانی مذکور در تُحفته الملوک  می باشد .

که مشخص است که عینِ قصه غزالی است . البتّه این دو داستان کاملاً شبیه هم نیستند و پایان دو قصّه کاملاً متفاوت می باشد . در قّصۀ عطّار دختر ترسا پس ازآنکه دین مسلمانی گرفت می میرد . امّا در حکایت غزالی پس از آنکه می بیند که شیخ  کُلاه مغان  انداخته و زُناّر بریده و اسلام  تازه کرده است شهادت  می آورد و با شیخ به کعبه می رود و این همه کار باید تا ترسا از گبری برخیزد و به دولت اسلام  رو آورد . امّا کُهنه ترین داستان و قدیمترین آن را بایستی در حدیث نَبَوی جستجو کردحدیث بدینگونه است که : مردی سیصد سال در ساحل دریا عبادت می کرد  به روز روزه اشت و  به شب کارش شب زندهداری بود ، آخر به سبب زنی که وی بدو عاشق گشت در خدای  بزرگ کافر شد . و عبادتی را که  انجام  می داد ، فر و گذاشت امّا خداوند وی را دریافت و توفیق تُوبه داد . تمام عناصُر اصلی قصّۀ  شیخ صَنعان درین خبر هست . عابِد ، ساحل ریا مثل شیخ صَنعان زنی مُبتلا می شود . بدنبال این عشق کافر می شود وسرانجام  مِثل شِیخ  لُطف الهی او را در می یابد توبه می هدد . اصل  این حدیث را ابن الجوزی در باب چهل و سوم کتاب ، ذمّ الهَوی ، آورده است  و در باب کسانی است .

گفت دختر گر تو هستی مرد کار / چار کارت  کرد باید اختیار

سجده کن پیش بُت و قرآن بسوز / خمر نوش و دیده از ایمان بسوز
که به سبب عشق کارشان به کفر می انجامد به گفتۀ استاد فروزانفر : از عهد قدیم  و صدر اسلام  بعضی از خلفای اُموی و عباسی و اکثر مردم با ذوق و شاد خوار وعاشق پیشه و باده گسار به دیرهای مسیحیان که در تمام ممالک اسلامی بود  روی آ ورمی شدند و روزها در آنجا اقامت می کردند .

گفت گر کعبه نباشد دیر هست  / هوشیار کعبه ام ، در دیر مست

این دیرها عموماً در مکانهای مُنّزه و بردامنۀ کوهها و کنار رودخانه ها و یاچشمه های شیرین و گوارا نباشده بود و گرداگرد آنها را حصاری احاطه می کرد و درون آنها کلیسا وکتابخانه ( برای مطالعه و بحث در علم لاهوت ) و  اطاقهای متعّدد ( قَلایا ) برای زندگی راهبان و انبار غذا و مشروبات بود . پاکیزگی دیرها  و آداب دانی تارکانِ دنُیا و باده های سالخورده که در دیرها به هم می رسید . و موجب می شد که ظریف طبعان ِاسلامی به جهت تحصیل آسایش وآرامش خاطر و عیش و نشاطی دوراز هجوم عامّه و خُشک زاهِدان دَمشق و بغداد وبلّاد مصر  بدانجا پناه می برند .
علاوه بر این ها آرامش  و نقوش  وتَصاویر ِزیبا ی دیرها و اصواتِ دل انگیز ونَغَماتِ سُرودهای  روحانی و بی حجابی وگشاده رویی دُخترانِ تَرسا برای قومی که از همۀ این امور ممنوع بودند مؤثر می افتاد و آنها دُچار لغزش می شدند .طبیعی است که در ضمنِ این آمیزشها اُلفت و دوستی حُصول می یافت و گاهی نیز کار به عشق و جنون می کشید . و قصّۀ این عشق زاهد که به کُفر می انجامد و سرانجام توفیقِ تُوبه می یابد معنای رمزگونه بخود می گیرد  .      
                       "   خوش بود گر محکِ تجربه آید به میان    "

شیخ خلوت ساز کوی یار شد  / با سگان کوی او در کار شد

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

مولانا : حواسّ جسمانی و حواسّ انسانی

حِسّ خُفاشت سوی مغرب دوان / حِسّ دُرّ پاشت سوی مشرق روان

پس از این دو حسّ مولانا به حواسّ درونی و برونی و حسّ جسمانی و روحانی می پردازد .او به مناسبت همان حسّ نهانی و دیده غیب بین که بیرون از حواسّ جسمانی است .و توجه ارباب تصوف و عرفان متوجه آن است دامنۀ تحقیقش را به مسائل دقیق کلامی ، توحیدی و عقاید فرقۀ " معتزلی " و " سنُیّ " می کشاند و می گوید :

گه مُشتَبّه  را مُوَحّد می کند  / گه مُوَحّد را  صور ره می زند

چشم حِس  را هست مذهب اعتزال / دیده عقل است سُنی در وصال

سُخره حِسند اهل اعتزال  / خویش را سُنّی نماید از ضلال

گر نبودی حسّ دیگر  مر تو را / جز حِس  حیوان ز بیرون هوا

پس بنی آدم  مکرّم  کی بُدی / کی بحِسّ  مشترک محرم بُدی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

حواّس انسانی و حسّ نهانی انسان " مولانا "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

مولانا و شمس یا آفتاب

در مثنوی مواردی را نمی یابید که در آن منظور از آفتاب یا شمس یا خورشیدبرزبان مولانا جاری شود و منظور شمس تبریزی نباشد .

چون حدیث روی شمس الدین رسید / شمس چارم آسمان سر بر کشید

واجب آمد چونکه آمد نام او  / شرح رمزی کردن از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافته است / بوی پیراهان یوسف یافته است

کز برای حّق صحبت سالها / باز گو حالی از آن خوش حالها

و باز در جایی دیگر می گوید :

فتنه و آشوب و خونریزی مجوی / بیش از این از شمس تبریزی مگوی

بعد از آن بیت می فرماید " غیبت خورشید بیدار ی کُش است " از کلمۀ "خورشید " به " آفتاب " ظاهر محسوس بمفهوم معنوی معقول یعنی " آفتاب " و از " خورشید کمال " که در دنبالۀهمان بیت گفته شده است " آفتاب معرفت را نقل نیست ...الخ " و " خاصه خودشید کمال کان سری است ... الخ " و همچنان به "شمس " منتقل می گردد و بر سبیل ایهام از " شمس تبریزی "یاد می کند .

 مطلع شمس آی گر اسکندری  / بعد از آن هر جا روی نیکو فری

بعد از آن هر جا روی مشرق شود  / شرقها بر مغربت عاشق شود

حِّسِ  خُفاشت سوی مغرب دوان  / حِّسِ دُرپاشت سوی مشرق روان

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

مولانا و احوال ارادت او به شمس

در دفتر اول شرح حال پادشاه و کنیزک را می آورد که :

بشنوید  ای دوستان  این داستان  /  خود حقیقت  نقد حال ماست آن

و همچنین حکایت صدر جهان در دفتر سوم داستان محمود وایاز در دفتر پنجم

می گوید :

مست گشتم خویش  بر غوغا زنم  /  چَه چه باشد  خیمه بر صحرا زنم

بر   کف   من   شراب       آتشین  /  آنگه   آن  کّر  و فر  مستانه  بین

بر سر  هر  ماه  سه  روز ای صنم  / بی  گمان  باید  که  دیوانه شوم

هر  دلی  کاندر  غم شاهی   بود  /  دمبدم   او   را سر   ماهی   بود

قصّۀ     محمود    و  اوصاف   ایاز   /  چون شدم دیوانه رفت اکنون زساز

زانکه  پیلم  دید   هندستان بخواب /  از  خراج  امید  بُرده  شد خراب

و در جایی دیگر گفته است که :

باده در جوشش  گدای  جوش ماست / چرخ  در گردش  اسیر  هوش ماست

باده  از ما  مست شد نی  ما  از او    /  قالب  از  ما  هست  شد  نی ما از او

" برگرفته  از تفسیر مولوی "

                                         " استاد جلال الدین همائی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها :

مولانا

مانع کسب فیض  ، آفت است و شهوت

آفت  این  در هوا و شهوت است   /   ور نه اینجا شربت  اندر شربت است

او به همراهی مرشد و هادی یا راهبر لازم می داند.

گر در آن آدم بکردی مشورت  /  در پشیمانی  نگفتی معذرت

زانکه  با عقلی چو عقلی جفت شد  / مانع  بد فعلی و بد گفت شد

و در جُستن یار خدائی و مصاحب الهی می گوید :

رو بجو  یار خدائی را تو زود  /  چون چنان کردی خدا یار تو بودپ

هرگز از گفتار و کردار ناشایستۀ تو خاشاکی در آن چشم نیفتد و غباری برآن آئینه ننشیند "آینه دانی که تاب آه ندارد ."

یار ،چشم تست ای مرد شکار  / از خس و خاشاک  اورا  دور دار

یار ، آئینه  است جان را در حَزن  / در  رُخ  آئینه  ای جان دَم مزن

او یار نیک و مصاحب دانا  و صحبت نادان را اینگونه توصیف می کند .

گفت  یار بد  بلا آشفتن است  /  چونکه  او  آمد طریقم  خفتن است

خواب دانا بیداری است .

خواب بیداری است  چون با دانش است  /  وای بیداری که با نادان نشست

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

مولانا در حکمت خاموشی

 مردم  کم گوینده را مغزی است زفت  /  قِشر  گفتن چون فزون شد مغز  رفت

                                               ***

این سخن  در سینه  دَخلِ مغز هاست  /  در خموشی  مغز   جان  را صد  نماست

چون  بیامد  بر زبان شد    خرج  مغز      /  خرج  کم کن  تا بماند  مغز  نغز

                                              ***

چند  گاهی بی لب  و بی گوش  شو   /   وانگهان  چون  لب حریف  نوش  شو 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

در فهم نصایح و اخلاق مثنوی

چونکه بد کردی  بترس  ایمن مباش  / زانکه  تخم است و برویاند  خداش

چند  گاهی  او بپوشا ند  که  تا    /   آید  آخر  زان  پشیمانی تو را

 

ای دریده   پوستین   یوسفان  /  گُرگ  برخیزی  از این خواب گران

گشته  گُرگان یک بیک  خوهای تو  /  می رانند از غضب  اعضای تو

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

مولانا

زین  قدحهای صور کمّ  باش مست / تا نگردی بت تراش و بت پرست

از  قدحهای صور   بگذر مَایست    /   باده  در جام است لیک از جام نیست

سوی باده  بخش بگشا  پهن فهم /  چون رسد  باده  نیاید جام  کَم

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

مولانا

وحی و الهام در نظر مولانا

وَحّیِ حّق دان آن فِراست را نه وَهم  /   نورِ دل  از  لوحِ کُلّ کرده  است فهم

لوحِ    محفوظست   او   را پیشوا   /  از  چه  محفوظست  ، محفوظ  از خطا

نه نجوم است و نه رَمل است و نه خواب /  وحیِ  حقّ  وَالله  اَعلَم  بالصّواب

از   پی   روپوشِ  عامه   در   بیان  /  وحیِ   دل   گویند   او   را    صوفیان

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

کتاب دمیان

" آنجه را که ما اجتماع می نامیم یک اجتماع گله وار بیش نیست مردم بیکدیگر پناه می برند زیرا از یکدیگر ترس دارند . هر کس برای خود ! و چرا می ترسند ؟ زیرا هنوز به اتحاد درونی خود تحقق نداده اند . زیرا هنوز موفق به شناسائی خود نشده اند . آنها دور هم جمع می شوند زیرا از ناشناسی که در خودشان است می ترسند و می دانند که اصولشان پوچ است . که از روی طومار وقانونی کهنه زندگی می کنند .

عشق نباید تمنی کند و نباید هم التماس کند عشق باید چنان قوی گردد تا مُبدل به حقیقتی شود و به جای اینکه مجذوب شود مجذوب کند .

                                                                             " هرمان هسه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

دمیان

وقتی ما از یک نفر متنفریم چیزی از چهره خود او مارا متنفر می کند  که در درون خود ماست .آنچه که در درون ما نباشد نخواهد توانست ما را تحریک کند .

ما می توانیم یکدیگر رادرک کنیم اما هیچکس بهتر از خودش  ، خودش را نشناخته است .

        " هرمان هسه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

نرگس و زرین دهن

گل بنفشۀ کوچکی از میان علفها چید آن را پیش چشم گرفت و در کاسۀ کوچک و تنگ آن فرو نگریست رگهایی در آن می دوید و اندامهای ریز و نازکی چون مو در آن زنده بود . در درون این گل چنانکه گویی در بطن زنی یا مغز اندیشمندی زندگی بود که می جوشید .و لذت بود که می لرزید .

زندگان به راستی ، با ترس و کنجکاوی و تمام کودک گونگیهاشان تا چه پایه به مردگان حقیرتر و زبون تراند  .

                                                  " هرمان هسه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

ضد خاطرات

" زندگی ما یک نواخت است ، امیدی هم نیست که ما بتوانیم گذشتۀ خود را تکرار کنیم و اشتباهات آن را احتمالاً تصحیح کنیم . ما از آن گذشته ایم  اگر چه گذشته از امروز بی اعتبار تر نیست .... در حالی که آدمی سکوت نمی کند بلکه می نویسد . و به دفاع از اندیشۀ خود برمی خیزد ، اندیشه ای که زمان و مکان را تعیین می کند و خود را پدید می آورد . نباید امید داشت که انسان در آینده ، یعنی زمانی که نوع دیگری فکر کرد ، عاقل تر شود .

آدمی ، همچنان است که هست .

                                                      " آندره مالرو "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

سواد سبک هندی

ماتم نشست و کوکبۀ سور شد بلند

صد نیزه در حوالی ما نور شد بلند

گُلبانگ  می فروش به دُردی کشان رسید

پنداشتی که زمزمۀ صور شد بلند

تا روی بسته بودم  دَم خلق بسته بود

این غُلغُل از نظاره منظور شد بلند

معشوق  در کنار دهد روشنی به دل

زان آتشم چه سود که از دور شد بلند

در هر سری ز نشئه توحید باده ای است

زین اعتبار دعوی منصور شد بلند

" بیدل "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

بیدل

دیده حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست

خانۀ  آئینه در بند در و دیوار نیست ............

دیده ها  باز است  اما خواب می بینم و پس

تا مژه  برهم نیاید  هیچ کس بیدار نیست

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

نور

که من  آن شیر مادر را دگر باره غذا کردم  =

به لفظ و کتابت کلام الله را فراهم ساختم کین هردو مرد را به عبادت  فرماید . و عبادت مرد را به مثابۀ شیرست مرطفل امّا مکاشفات اسرار حقایق کلام الله مرد را خاشع در وادی  فقر و مسکنت وخاضغ گرداند و خضوع و خشوع معرفت عشق ظهور کند . وعشق  مرد را یک لحظه و به یک لمحه از مرد بستاند و به یک جذبه  به سِرِ توحید رساند . پس در توحید انوارِ  جمال تجلّیاتِ به مُحّبت از تتق یُحِبّهُم مرد را در میخانۀ یُحِبهُونَهُم بُرد اگر او خواهد و اگر او نخواهد  .

            واژه  گبر

طبق تفسیر به معنای رتبۀ والای عارفی است که به هدف  غایی یعنی توحید رسیده است .

دو بیت نخست  :  نشان دهنده نهایی و روشنگر توحید است

دو  بیت  بعدی  :  نشان می دهد که از چه راهی باید رفت و به هدف رسید .

توأم شدن  با مادر  یعنی  با قرآن همراه  شدن                     قرآن  =  مادر
آدم  که شالوده تمام هستی  است. در مورد  زِ نا دودنیای غیب و شهاده باز تاب آئینۀ یکدیگرند آنچه در اینجا در خورکیفر است . آنجا شایستۀ پاداش است . در اینجا ارتباط 
انسان با قرآن در فراگرفتن اصوات ورسم الخط آن است امّا در آن جهان ماهیت قرآن و انسان در هم می آمیزد . این ارتباط ویژه آن جهان است . عطار شیر را جوهر مادر قرآن می داند وآن را چون سرچشمۀ زندگی معنوی ارزیابی میکند  که در  انسان دانشی پدید می آورد که به حالت عشق عرفانی بَدَل می گردد . و انسان را ( حتّی به رغم میل او ) به سوی  هدفِ نهایی می کشاند  .

محمد مُعّین  ( شرح بر غزل عطار  در مزدیسنا و ادب  پارسی  )

مراد از گبری ظلمتِ خلقت است . بت خانه عبارت است از بیابان وجود عنصری ترکیبی از آتش و باد  و آب  و خاک که محل ظلمات ومنشاء کدوراتست  وچون آفتاب توحید بربنیان انسان افتاد آنچه در زوایای ظلمانیت بود پیدا شد پس بر بام  خانه رفتن و ندا در دادن ظهور  صفات ذمیمۀ نفسانیه بوده باشد برعقل جزئی صلای کفر دردادن عبارت از اقرار ویست به تقسیر خود در خدمت کهنه  بتها را جلا کردن به فعل آوردن آثار ظلمانیه است که از افعال مذ مومه ازآن مادر که من زادم از آن محّبت که من از وی هور  آمدم به او رجوع کردم و بازگشتم و بدین منوال یاغی و طاغی نمی گردیدم .

پس به زبان معذرت حکایت می کند که در اصل فطرت عالم عیسی وار در طهارت بودم
اما به عوارض معاصی و لوا حق مناهی متغیر و متکدر شدم  و از آن معنی به این  عبارت  حکایت کرد که : به بکری  زادم  از مادرازآن عیسیم  می خوانند .

به جای شیر از آن پستان مِی شیرین غذا کردم : یعنی نصیب و قسمت مقرری من
شیرِنزاهت و فطانت بود از لوث نافرمانی  و من خلاف آن نمودم . آنچه موافق طبیعت نفس اماره بود از ارتکاب ملاهی مشغول به آن گردیدم .

جامی  می گوید :

ای روی در کشیده به بازار  آمده                   خلقی به این طلسم گرفتار آمده

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

نور

بررسی یکی از اشعار زیبای  عطار :

مسلمانان من آن گبرم که بت خانه بنا کردم

شدم بر بام بت خانه درین عالم ندا کردم

صلا ء کفردردادم شما راای مسلمانان

که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم

از آن مادر که من زادم دگر باره شدم جفتش

از  آنم گبرمی  خوانند که بامادر زنا  کردم

به بکری زادم از مادر از آن عیسیم می خوانند

که من این شیر مادر را دگر باره غذا  کردم

اگر عطار مسکین را در این گبری بسوزانند

گوه باشید ای مردان که من خود را فدا کردم

فقهاء  باطن  اسلام  :

کفر  = استار        گبر  =  کبریا        ترسا  = مکاشفه           

بت  =  شاهد                   بتخانه  =  شاهد               

مغ  =  توحید       ملحد  = تفرید     مِی  =  محبت                 

 میخانه  =  بقا                   مادر  =  ام الکتاب

پدر  =  وحی باشد  که  به الهام است            خواهر   =  کشف اسراررخفاءامالکتاب

من آن گبرم که بتخانه بنا کردم  =

ای مردی که خدا یرا به غیبت عبادت می کنی . بیا  بیا تا که ببینی ایمانِ موحدان نه چون ایمانِ مقلدان است . وعبادت شاهدان نه چون عبادت  محجوبان است .

شدم بر بام بت خانه درین عالم ندا کردم  =

خسّت نکردم واین مائده مشاهده را تنها نخوردم  بلکه جملگی اخوانرا  صلا گفتم :

صلای کفر در دادم شما را ای مسلمان    

 که من این کهنه یتها را دگر باره جلا کردم  =

من که ضعیف ترین ضعفا هستم درین دریا فرو رفتم  وچندین  دُرّ  شاهوار که جملۀ شاهدان بزم مشاهت را خواستار آنند برآوردم  و  بر فرق از  برای  ترغیب شما نثار کردم  و طریق سلوک  این بحر ژرف را درین دو  بیت اظهار نمودم .

از آن مادر که من زادم  =

چون در اصل نظر کردم  ( کتاب الله )  مرا به جای مادر بود  چون  بدو  رسیدم  مرا چون مادران به صد مهربانی  در بر گرفت  و جنات مشاهدات در تحت اقدام  او یافته ام  ، که الجنّته  تحت اقدام  الامهات باید  دانست که هر که به  کتاب الله رسید  امّا  به جان نه به تن  به جنات  مشاهدات رسید .

دگر باره شدم  جفتش  =

چون اوّل از عالم امر به عالم خلق آمدم و بازار عالم امر عارت از کلام است و عالم خلق عبارت از اجسام  و زنا درین مقام  عبارت از اتصال جان با کلام ، زیرا که زنا همان فعل مخصوص را می گویند که میان زن و مرد واقع است اما  چون نکاح باشد یا ملک یمین آنرا زنا نمی گویند و بر آن هیچ ورزی  نباشد .

آن را که از کتابت جسم الفاظ که اسمِ کلام الله است به کشف جان برسید اجرا وبزرگ است و او را بدین معنی  بزرگ گویند و گبری عبارت  بزرگی است .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

نور

             در انجیل 

رسالۀاول ژان ، باب اول ، آیه پنجم آمده است . این پیغامی است که ما ازاو شنیده واینک بازگو می کنیم که :

                             خداوند نور محض است و ظلمت و تیرگی دراو وجود ندارد .

فردوسی می گوید :

نگویی که آتش پرستان بَدَند         پرستنده پاک یزدان  بُدند

در کتاب المعارف والمعاریف آمده که :

پارسیان بدین عقیده که روح هرمز (  اهور مزدا ) درکعبه حلول نموده او را تقدیس کرده به دیدن آن می رفته اند .

نام واژه " گبر "  واژه ای آرامی است آنان این واژه را  " گبر " می نوشتند و "  مرد  " می خواندند که این روش نوشتن و خواندن را " هُزاروش  " گویند .

نام واژه گبر به چم و برابر آ زاده  می باشد .

جبرئیل ای که تازیان او را به نام فرستاده جان ستان وکشنده انسان می شناسند ونام می برند. چه بدانند و چه ندانند به چَم یا معنی ، مرد خداست ، چرا که ئیل  در زبان آرامی  به چَم ، خدا ، است . و نام گبرئیل وگابریل و همانند اینها همگی برآمده و فراورده نام  واژه گبر هستند  .

در شاهنامه پس از آنکه سیمرغ  جوانِ رعنا را از بالای کوه به پائین می آورد  آمده است که :

بزد پرّ وسیمرغ بَر شد به ابر              همی حلقه زد بر سر مرد گبر

به کوه اندر آمد چو ابر بهار           گرفته تن زال را در کنار

در این زمان بیش از دو هزار سال به آمدنِ اش زردشت مانده است . باید یادآور شویم که در هنگام یورش تازیان بیشترین مردمان ایرانی آئین زردشتی داشتند وبه ایرانیانِ آزاده ویا گبرمی گفته اند .

در الهی نامه حکایت گبرکه پُل ساخت :

یکی گبری که بودی پیر نامش                     که حدّی بود در گبری تمامش

یا : یکی گبر پوشید زالِ دلیر                         به چنگ اندر آمد به کردار

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

بخش اول نور

 "   الله نور السموات والارض "  آیه 34  سوره نور

خداوند نورآسمانها در زمین است داستان نورش به مشکوتی ماند که ازآن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشه ای که تلألو آن گوی ستاره ایست درخشان و روشن ازدرخت مبارک زیتون که با آن که شرقی و غربی  نیست ، شرق  و غرب جهان بدان فروزان است . و بی آنکه آتشی زینت آن را بر افروزد خود به خود جهانی را روشن کند که پرتو آن نور حقیقت بر روی نور معرفت  قرار گرفته وخدا هرکه را خواهد با نور خود هدایت کند . واین مثلهارا خدا برای مردم می زند

"  وخدا بر همۀ امور داناست " بسم الله رب النور "

نسخی که یکی از عرفا ی بزرگ ایران در باب  نور می گوید :

ای درویش درعالم دو چیز است نورو
ظلمت یعنی دریای نور است ودریای ظلمت   ،

این دودریا با یکدیگر آمیخته است نور
را از ظلمت جدا می باید کرد

تا صفات نور ظاهر شود .

نور را از ظلمت نتوان جدا کرد که نور بی ظلمت نتواند بود و ظلمت هم بدون نور ، نور و بالطبع آتش از قدیم مورد ستایش ایرانیان بوده است لکن  اینکه آیا آتش را خدای  حقیقی خود می دانسته اند یا نه بطورحتم میسّر نمی باشد.

ولی احترام به آتش مختص ایرانیان قدیم نیست .آتش یکی از ارکان مهّم  زندگی ونیازهای مهّم انسان است روشن کردن آتش در آتشکده ها فواید بسیاری برای انسانها داشته است.

نمودار  سکونت ،  مسکونی بودن منطقه ، راهنمای  مردم در تاریکی شبها آتش  هم جنبه  نورانیت  و  روشنائی دارد و هم حفظ و نگهداری از سرمای زمستان و هم نیازمندیهای دیگر ، برای مقدس بودن آن داستانهای بسیاری ساخته  و پرداخته شده است . بدان جنبه الوهّیت داده اند وکانون آسمانی و در  افلاک دانسته اند و آن را در پنج  نوبت ستایش می کرده اند  .

پاک کننده نجاسات  :

در دین اسلام آتش یکی ازمطهّرات می باشد.

" الله و نورالسموات والارض "

در دین زردشت :

" آتش مظهر نورانیت خداوند است . "

سهروردی می گوید :

ایرانیان قدیم آتش را خلیفۀ خدا  بر روی زمین دانسته اند و برادر  نور و با این فرض آتشکده ها عنوان معابد و عبادتگاه  خدا را داشته است. نه آنکه آتش خود مستقلاً معبود باشد . وشاید  عنوان  مظهریت نور حقیقی را داشته باشد . و بدین جهت است که : نام یکی  از ماهها   را آذر و روز  نهم  هر ماهی را نیز آذر  روز نامیده اند .حافظ در اشعارش  تأکید دارد که آئین مهر ومهر پرستی آئینی  توحیدی است  و در واقع آتش مظهر این آئین است نه این که :
                              پیروان آئین مهر  آتش پرست بوده اند .
اسکندر این آئین  توحیدی را نابود کرد .

افلاطون تحت تأثیر ایران است  وسهروردی  می خواهد بگوید که برای
احیای حکمت خسروانی آمده  است .در آئین های  ایرانی شرک  وجود نداشته ، و ما  ناآگاهانه  آنها را به عنوان  مجوس رد می کنیم  . آئین مهر در ایران  باستان  آئینی توحیدی بوده است  و همواره در ایران باستان حکمت الهی  و توحیدی  در قالب  نمادهایی مانند  نور ، آب  و آتش ظهور کرده است .در نمادهای ایران باستان از کلمه نور بسیار استفاده شده است. خداوند نور است .

 در قرآن آمده که :
خداوند نور آسمانها و زمین است ، و از نوردرایران باستان بسیار یاد شده .

هِگِل می گوید : از هنگامیکه حکمای ایرانی مسألۀ نور را مطرح کرده اند معنویت وارد تاریخ شده است .

هردینی قبله ای دارد . قبلۀ زردشتیان نور است به هر شکلی که جلوه گر شود . خواه ازآتش یا شعلۀ شمع  یا خورشید در اوستا  : ( در فقره اول از کرده دوم هفتن یشت آمده است .ای خدای  هستی  بخش دانای بی همتا که بخشاینده همه چیز و ازدیده ظاهر بین ما نا پدیدی این آتش را که در برابر گذاشته ایم  نور آفرینشِ  تو می دانیم  و آن را به منزلۀ قبله می شناسیم و به وسیلۀ این نور که ذره ای از ذرات انوار نو است خواستاریم که خود را به نور حقیقت  تو برسانیم ) و در فقره  اول اَردیهشت یشت صریحاً به زردشتیان دستور داده ده که هنگام پرستش اهور مزدا در برابر نور و روشنائی قرار گیرند .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

عطار

لب دریا همه کفرست و دردریا جمله دین داری

و لیکن گوهردریا ورای کفرو دین باشد

درین دریا که من هستم نه من هستم نه  دریا هم       
نداند هیچکس این سّرمگرآن کو چنین باش

اگرخواهی کزین دریا و زین گوهر نشان یا بی  
نشانی نبودت هرگزچو نفست هم نشین  باشد

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

 

ما حروف بلندی بودیم که مطلقاً جا بجا نشده بود

آویختۀ  در بلندیهای  بلند ترین قلّه ها

 در آن : من تو هستم  و ما توایم وتو  او

و همه در او  اوست  از کسی که رسیده بپرس

                                                                            
                                                                     " شیخ فناوری  "

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

بیدل

 

 

 

زین بحر ، جهانی خطر اندیش گذشت

آسوده ، همین کشتی درویش گذشت

محو است کنار عافیت بی تسلیم

باید نفسی ُپل شد و از خویش گذشت

 

گر رنگ گُلیم و گر بهاریم همه

نیرنگ نهان و آشکاریم همه

حیران خودیم و محو او می گوئیم

از جلو مپرس آینه زاریم همه

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

بیدل

ازمی به رگ تاک ، سراغی است نهان

 از گُل به کف ریشه ، ایاغی است نهان

غافل مگذر ز معنی بدر و هلال

در هر پر پروانه چراغی است نهان

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

هدایت

 

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی  را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید                               

                                                                " صادق هدایت "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

شاعران کُرد پارسی گوی

مستی رواج یافت به دهر آنچنان که شد / صوفی به کنج صومعه بی اختیار مست
نازم به کشوری که مدام از شراب عشق / مفتی قرابه کش بود و شهریار مست
در پای شمع و سرو گل اندر چمن نگر / پروانه مست و فاخته مست و هزار مست
وله
قد مکش ای سرو رعنا در کنار جویبار / قامت دلجوی آن سرو روانم آرزوست
بر دل صد پاره هر دم زخمها بر روی هم / از خدنگ ناز آن ابرو کمانم آرزوست
" عبدالله عوام" شاعر کُرد پارسی گو "
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

شاعران پارسی گوی کُرد

آن پری بین تا چه زیبا می رود / از پی تاراج دلها می رود
وای بر حال گرفتاران عشق / تُرک خونریزی به یغما می رود
رحمی آخر نایدت ای سنگدل / با چنین جوری که بر ما می رود
قامت سرو صنوبر خم گرفت / در چمن کان سرو بالا می رود
از غمت (مستوره ) در صحرای عشق / واله و مجنون و شیدا می رود
" مستوره کردستانی "
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

عراقی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

 

 

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

حافظ

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری / عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری

 تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب / به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن / به از این دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند / ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست /عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم / از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند / سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

عشاق نامه عراقی

آنکه ایشان برو نظر کردند /  اولش عاشقی خبر کردند

عشق در هر دلی که جای گرفت / دست برد اندرون و پای گرفت

عشق در هر دلی که سر بر زد / خیمه از عقل و علم برتر زد

هر دلی کو به عشق بینا شد / منزلش زیر بود و بالا شد

هر دلی را که عشق روی نمود / هر زمانی ارادتش افزود

هر ارادت که عشق را شاید / از رضا و موافقت زاید

هر ارادت که از محبت شد / یا ز انعام یا ز رأیت شد

اولش عام و آخرش خاص است / محض لطف است و عین اخلاص است

در کلام خدای می‌خوانی / که: «علیک محبت منی»

چون محبت رسد به عین کمال / در دل و جان و الهان جمال

عشق نامش نهند اولوالاشواق / چون رسد آن به حد استغراق

اندرین بحر اگر غریق شوی / تو خود استاد این طریق شوی

گر شنیدی و شد تو را معلوم / رو بخوان تا نکو شود مفهوم

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

عراقی

ای ملامت کنان بی‌حاصل /  سعی کمتر کنید در باطل

هستم آشفته بر رخی، که برو / شد پری واله و ملک مایل

هست وصف جمال و نعت لبش / برتر از فکر سامع و قایل

دل دیوانه در سر زلفش / کی به زنجیرها شود عاقل؟

هرکه یک‌بار در همه عمرش / التفاتی کند، شود مقبل

از خیالش چه شاکرم! کو نیز / نیست از حال عاشقان غافل

ای صبا، ای صبا، غلام توام / گر گذاری کنی بدان منزل

حال بیچارگان بادیه را / برسانی بیار در محمل

گو: عراقی در آرزوی رخت / جان همی داد و حسرت اندر دل

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

عراقی

عاشقان  ره به عشق  می‌پویند /درس  تنزیل عشق   می‌گویند

از می عشق اگر  چه  بی‌خبرند / راه جانان به جان  همی سپرند

از  شراب   الست      مستانند / تا  ابد   جمله    می پرستانند

از می شرق دوست مست شدند / همه در پای   عشق پست شدند

خویشتن را ز دست  ز آن دادند /  کاندر   آن  کوی رخت  بنهادند

از  می  نیستی  چو  بی‌خبرند /  راه  عشقش بسر چگونه برند؟

عشق را رهگذر دل و جان است / اولش طعنه در دل و جان است

دلم  این  مستی  از الست آورد / این طلب زان هوا به دست آورد

دوست  آنجا نظر  چو بر ما کرد /  اثر  آن  ظهور   پیدا    کرد

این صفا زان  نظر  پدید آمد / عشق را آنجا مگر پدید آمد

آرزومند   آن  نظر    ماییم  / روز و شب اندرین تمناییم

شده  در  هر  دلیش پیوندی /  کرده در پای   هر یکی بندی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

ابو سعید

آتش نمرود هرگز پور آذر را نسوخت پور آذر
پیش ازین آتش چو خاکستر شده‌است

تا بدین آتش نسوزی تو یقین صافی نه‌ای

خواه گو دیوانه خوانی خواه گویی بیهده‌است

ای دریغا جان قدسی کز همه پوشیده‌است

بس که دیدست روی او یا نام او بشنیده‌است

هر که بیند در زمان آن حسن او کافر شود

ای دریغا کین شریعت کفر ما ببریده‌است

کون و کان بر هم زن و از خود برون شو یک رهی

کین چنین جان را خدا از دو جهان بگزیده‌است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

حافظ

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
... مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فردا آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی ره‌نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :

سلمان ساوجی

هرکه از خود خبری دارد، ازو بی‌خبر است

عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است

مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیست

وین کسی داند، کز عالم ما با خبر است

بر سر کوی محبت، نتوان پای نهاد

که در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سراست

جان درین منزل خونخوار، ندارد خطری

هر که او غم جان است، به جان در خطر است

جان من، همنفس باد سحر خواهد بود

تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است

مردم چشم من از با تو نظر باخت، چه شد

عشق بازی، صفت مردم صاحب نظر است

خاک بادا! سر من، گر سر افسر، دارم

تا به خاک کف پای تو سرم، تا جور است

آخر آن خار که بر رهگذرت نپسندم

بر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟

زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنید

عیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

حافظ "قطعات "

خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا

ای جلال تو به انواع هنر ارزانی

همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد

صیت مسعودی و آوازهٔ شه سلطانی

گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم

این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی

در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر

همه بربود به یک دم فلک چوگانی

دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر

گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی

بسته بر آخور او استر من جو می‌خورد

تیزه افشاند به من گفت مرا می‌دانی

هیچ تعبیر نمی‌دانمش این خواب که چیست

تو بفرمای که در فهم نداری ثانی

 
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

نتیجۀ سفر مرغان

هم ز عکس روی سیمرغ جهان 

چهره   سیمرغ  دیدند  از جهان

چون  نگه  کردند  آن  سی  مرغ    زود

بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

در تحیّر  جمله سرگردان شدند

باز از  نوعی  دگر حیران  شدند

خویش  را  دیدند  سیمرغ    تمام

بود  خود سیمرغ  سی مرغ مدام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه

بود  این سیمرغ  این کین جایگاه

ور به سوی خویش کردندی نظر

بود  این سیمرغ  ایشان  آن دگر

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

وادی هفتم فقر و فنا " عطار "

بعد ازین وادی فقرست و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

لنگی و کری و بیهوشی بود

صد هزاران سایهٔ جاوید تو

گم شده بینی ز یک خورشید تو

بحرکلی چون بجنبش کرد رای

نقشها بر بحر کی ماند بجای

هر دو عالم نقش آن دریاست بس

هرک گوید نیست این سوداست بس

هرک در دریای کل گم بوده شد

دایما گم بودهٔ آسوده شد

دل درین دریای پر آسودگی

می‌نیابد هیچ جز گم بودگی

گر ازین گم بودگی بازش دهند

صنع بین گردد، بسی رازش دهند

سالکان پخته و مردان مرد

چون فرو رفتند در میدان درد

گم شدن اول قدم، زین پس چه بود

لاجرم دیگر قدم را کس نبود

چون همه در گام اول گم شدند

تو جمادی گیر اگر مردم شدند

عود و هیزم چون به آتش در شوند

هر دو بر یک جای خاکستر شودند

این به صورت هر دو یکسان باشدت

در صفت فرق فراوان باشدت

گر پلیدی گم شود در بحر کل

در صفات خود فروماند بذل

لیک اگر پاکی درین دریا بود

او چون بود در میان زیبا بود

نبود او و او بود، چون باشد این

از خیال عقل بیرون باشد این

چگونه قطره با اقیانوس یکی می شود .

قطره دریاست اگر با دریاست      ورنه او قطره و دریا دریاست

پرندگان در این سفر  خسته می شوند ، شکار می شوند و در نهایت مفتون زیبائی های سفر شده ،گم می شوند و تنها سی پرنده به کوه قاف میرسند .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

وادی ششم حیرت " عطار "

الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید

همه مستند در پندار یک هشیار بنمایید

ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین

چنان کز اندرون هستید در بازار بنمایید

هزاران مرد دعوی دار بنماییم از مسجد

شما یک مرد معنی‌دار از خمار بنمایید

من اندر یک زمان صد مست از خمار بنمودم

شما مستی اگر دارید از اسرار بنمایید

خرابی را که دعوی اناالحق کرد از مستی

به هر آدینه صد خونی به زیر دار بنمایید

اگر صد خون بود ما را نخواهیم آن ز کس هرگز

اگر این را جوابی هست بی انکار بنمایید

خراباتی است پر رندان دعوی دار دردی کش

میان خود چنین یک رند دعوی‌دار بنمایید

من این رندان مفلس را همه عاشق همی بینم

شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمایید

به زیر خرقهٔ تزویر زنار مغان تا کی

ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمایید

چو عیاران بی جامه میان جمع درویشان

درین وادی بی پایان یکی عیار بنمایید

ز نام و ننگ و زرق و فن نخیزد جز نگونساری

یکن بی زرق و فن خود را قلندروار بنمایید

کنون چون توبه کردم من ز بد نامی و بد کاری

مرا گر دست آن دارید روی کار بنمایید

مرا در وادی حیرت چرا دارید سرگردان

مرا یک تن ز چندین خلق گو یکبار بنمایید

شما عمری درین وادی به تک رفتید روز و شب

ز گرد کوی او آخر مرا آثار بنمایید

چه گویم جمله را در پیش راهی بس خطرناک است

دلی از هیبت این راه بی‌تیمار بنمایید

چنین بی آلت و بی دل قدم نتوان زدن در ره

اگر مردان این راهید دست‌افزار بنمایید

به رنج آید چنان گنجی به دست و خود که یابد آن

وگر هستید از یابندگان دیار بنمایید

درین ره با دلی پر خون به صد حیرت فروماندم

درین اندیشه یک سرگشته چون عطار بنمایید

حالا رهرو از خود بی خود می شود .خود را فراموش می کند باچشم دل می بیند اسرار الهی گشوده می شود و " من هیچ نمی دانم ".

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

وادی پنجم توحید " عطار "

از نبی در خواست مردی پر نیاز

تا گزارد بر مصلایی نماز

خواجه دستوری نداد او را در آن

گفت ریگ و خاک گرمست این زمان

روی نه بر خاک گرم و خاک کوی

زانک هر مجروح را داغست روی

چون تو می‌بینی جراحت روح را

داغ نیکوتر بود مجروح را

تا نیاری داغ دل این جایگاه

کی توان کردن بسوی تو نگاه

داغ دل آور که در میدان درد

اهل دل از داغ بشناسند مرد

دیگری گفتش که‌ای دارای راه

دیدهٔ ما شد درین وادی سیاه

پر سیاست می‌نماید این طریق

چند فرسنگ است این راه ای رفیق

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد بازکس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای نا صبور

چون شدند آنجایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد از بی‌خبر

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار

پس سیم وادیست آن معرفت

پس چهارم وادی استغنی صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعب ناک

هفتمین وادی فقرست و فنا

بعد ازین روی روش نبود ترا

درکشش افتی، روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

وادی چهارم استغنا " عطار "

بعد  از ین  وادی  استغنا بود

نه درو دعوی و نه معنی بود

می‌جهد  از بی‌ نیازی    صرصری

می‌زند بر هم به یک دم کشوری

هفت دریا یک شمر  اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت  جنت  نیز  اینجا  مرده‌ایست

هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست

هست موری را هم اینجا ای عجب

هر نفس صد پیل اجری  بی سبب

تا کلاغی را شود پر، حوصله

کس نماند زنده در صد قافله

صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت

تا  که  آدم  را  چراغی   بر فروخت

صد هزاران جسم خالی شد ز روح

تا درین حضرت دروگر گشت نوح

صد هزاران پشه در لشگر فتاد

تا  براهیم  از میان  با  سرفتاد

صد هزاران طفل سر ببریده گشت

تا  کلیم الله  صاحب  دیده   گشت

صد  هزاران  خلق در  زنار  شد

تا که عیسی محرم اسرار شد

صد هزاران جان و دل تاراج یافت

تا محمد یک شبی معراج  یافت

قدر  نه  نو  دارد  اینجا  نه   کهن

خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن

گر  جهانی  دل  کبابی   دیده‌ای

همچنان دانم که خوابی دیده‌ای

گر  درین دریا  هزاران جان فتاد

شب نمی در بحر بی‌پایان فتاد

گر فروشد صد هزاران سر بخواب

ذره‌ای  با  سایه‌ای  شد ز  آفتاب

گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت

در  جهان  کم گیر  برگی  از درخت

گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه

پای  مور  لنگ  شد در  قعر  چاه

گر دو عالم شد همه یک بارنیست

در زمین  ریگی  همان انگار نیست

گر  نماند  از  دیو وز مردم اثر

از سر یک قطره باران در گذر

گر بریخت این جملهٔ تن‌ها به خاک

موی  حیوانی  اگر  نبود  چه  باک

گر شد اینجا  جزو  و کل کلی تباه

کم شد از روی زمین یک برگ کاه

گر به یک ره گشت این نه طشت گم

قطره‌ای  در  هشت  دریا  گشت  گم

علاقه اش را به تعلقات زمینی از دست می دهد سبکبال و مستقل می گردد.

 
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

وادی سوم معرفت " عطار "

در کنج اعتکاف دلی بردبار کو

بر گنج عشق جان کسی کامگار کو

اندر میان صفه‌نشینان خانقاه

یک صوفی محقق پرهیزگار کو

در پیشگاه مسجد و در کنج صومعه

یک پیر کار دیده و یک مرد کار کو

در حلقهٔ سماع که دریای حالت است

بر آتش سماع دلی بی‌قرار کو

در رقص و در سماع ز هستی فنا شده

اندر هوای دوست دلی ذره‌وار کو

خالص برای لله ازین ژنده جامگان

بی زرق و بی نفاق یکی خرقه‌دار کو

مردان مرد و راه‌نمایان روزگار

زین پیش بوده‌اند درین روزگار کو

در وادی محبت و صحرای معرفت

مردی تمام پاک رو و اختیار کو

اندر صف مجاهده یک تن ز سروران

بر مرکب توکل و تقوی سوار کو

سرگشته مانده‌ایم درین راه بی کران

وز سابقان پیشرو آخر غبار کو

عطار سوی گوهر آن بحر موج زن

جز در درون سینه تورا رهگذار کو

قلب به نور حق روشن شده دانشی باطنی نسبت به محبوبش بدست می آورد .

 

 
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

وادی دوم عشق "عطار"

تا به دام عشق او آویختیم

جان و دل را فتنه‌ها انگیختیم

دل چو در گرداب عشقش اوفتاد

تن فرو دادیم و در نگریختیم

بس که اندر وادی سودای او

خون دل با خاک ره آمیختیم

خاک پای او به نوک برگ چشم

گاه می‌رفتیم و گه می‌بیختیم

چون نیامد بر سر غربیل هیچ

پای در گل خاک بر سر ریختیم

گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم

لیک در دامش به حلق آویختیم

همچو عطاری ز شوق روی او

صورتش با روی جان انگیختیم

علاقۀ نا محدود به سلطان آتش عشقی سوزان او خود را وقف این عشق می کند .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

وادی اول طلب"عطار"

 

گفت چون حق می‌دمید این جان پاک

در تن آدم که آبی بود و خاک

خواست تا خیل ملایک سر به سر

نه خبر یابند از جان نه اثر

گفت ای روحانیان آسمان

پیش آدم سجده آرید این زمان

سرنهادند آن همه بر روی خاک

لاجرم یک تن ندید آن سر پاک

باز ابلیس آمد و گفت این نفس

سجده‌ای از من نبیند هیچ کس

گر بیندازند سر از تن مرا

نیست غم چون هست این گردن مرا

من همی‌دانم که آدم خاک نیست

سر نهم تا سر ببینم، باک نیست

چون نبود ابلیس را سر بر زمین

سر بدید او زانکه بود او در کمین

حق تعالی گفتش ای جاسوس راه

تو به سر در دیدنی این جایگاه

گنج چون دیدی که بنهادم نهان

بکشمت تا برنگویی در جهان

زانک خفیه نیست بیرون از سپاه

هر کجا گنجی که بنهد پادشاه

بی‌شکی بر چشم آنکس کان نهد

بکشد او را و خطش بر جان نهد

مرد گنجی دید گنجی اختیار

سر بریدن بایدت کرد اختیار

ور نبرم سر ز تن این دم ترا

این سخن باشد همه عالم ترا

گفت یا رب مهل ده این بنده را

چاره‌ای کن این ز کار افکنده را

حق تعالی گفت مهلت بر منت

طوق لعنت کردم اندر گردنت

نام تو کذاب خواهم زد رقم

تابمانی تا قیامت متهم

بعد از آن ابلیس گفت آن گنج پاک

چون مرا روشن شد، از لعنت چه باک

لعنت آن تست رحمت آن تو

بنده آن تست قسمت آن تو

گر مرا لعنست قسمت، باک نیست

زهر هم باید، همه تریاک نیست

چون بدیدم خلق را لعنت طلب

لعنت برداشتم من بی‌ادب

این چنین باید طلب گر طالبی

تو نهٔ طالب به معنی غالبی

گر نمی‌یابی تو او را روز و شب

نیست او گم، هست نقصان در طلب

بیقراری به دنبال حقیقت پایداری استقامت و طالب بودن .

 
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

هفت وادی عطار

گفت ما را هفت وادی در ره است   چون گذشتی هفت وادی، درگه است
هست وادی طلب آغاز کار   وادی عشق است از آن پس، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت   پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک   پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک
هفتمین، وادی فقر است و فنا   بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی، روش گم گرددت   گر بود یک قطره قلزم گرددت

                                                                                    ‏

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

جملات زیبای فردوسی

دانایی توانایی به بار می آورد ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد .  

گوش شنونده همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است .  

خرد برترین هدیه الهی است .  

خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست . 

کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است .  

بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است .  

خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی خواهی گذراند . 

اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .و افسوس که بدنبال کنندگان خرد اندکند باید که به سخن دانندگان راه جست و باید جهان را کاوش نمود و از هر کسی دانشی آموخت و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد .  

خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است .  

کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد .  

دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .  

به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد .  

روح و روان و دل جهان روشن است و زمین را بی دریغ روشن می سازد خورشید از خاور برخاسته بسوی باختر که مسیری درست و بی نظیر است ای آنکه همچون آفتاب لبریز از نور و خردی تو را چه شده است که بر من نمی تابی ؟!! .  

چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست .  

بی خردی است، که بگویم کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد .  

رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست .  

اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری .  

کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد .  

این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست .

فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است . 

کسی که به آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند .  

آنکه آفریننده و با فر است در این جهان رنج های بسیار خواهد خورد .  

از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند .  

جایگاه پرستش گران کوهستان است .

 آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد .  

فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید .  

کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت . 

خسروی بزرگتر ، بندگی بیشتر می خواهد .  

ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز

می گوید .  

آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود .  

دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت .  

جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

فروش به روش انعکاسی

در دنیای امروز با توجه به تکامل و تغییر تعاملات اجتماعی هر روز شاهد گسترش و بسط علومی مانند مهندسی فروش ، اصول و فنون مذاکره  ،بازار یابی ، رفتار سازمانی و... هستیم  .با تأمل بیشتر بر روی نظریات ، اصول و تعاریف ارائه شده در این علوم حضور علم روانشناسی را جهت دستیابی به راهکاری جدید برای بقا در متن جامعه و تعاملات بین فردی احساس می کنیم .حال باتوّجه به مطالب فوق می توان ازروش جدیدی درفروش استفاده نمود.درادامه به شرح وبسط این راه کارمی پردازیم. یکی از مُهمترین ابزار فروشنده خوب نحوه ی گوش دادن و پاسخ گویی مناسب به سئوال مطرح شده از جانب مشتری است . برای دست یابی به این مهّم می توان از روش انعکاسی استفاده کرد. برای دریافت مطلب کلیک کنید.

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤

خدا در شعر ابوسعید

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
عکسی که به هیچ وجه زایل نشود

یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن                 ابوسعید ابوالخیر

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

خدا در شعر بابا طاهر

خوشا آنانکه الله یارشان بی
بحمد و قل هو الله کارشان بی 
خوشا آنانکــه دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشـــان بی

به صحرا بنگرم صــحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم 
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم                            بابا طاهر

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

خدا در شعر نظامی

ای همت هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
آنچه تغییر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به
ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما
پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم
یارشو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچاره‌گان
قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بیکسی ما ببین
بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
در که گریزیم توئی دستگیر
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت
درگذر از جرم که خواننده‌ایم
چاره ما کن که پناهنده‌ایم           
نظامی

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

جملات زیبای گوته

دلدار من
اگر بخواهی بی دریغ بلخ و بخارا و سمرقند را
به خال هندویت
خواهم بخشید
اما پیش از آن از امپراطور بپرس
بدین بخشش راضی است یا
نه
زیرا امپراطور که بسی بزرگتر و عاقلتر از من و توست
از راز عشق ورزیدن خبر ندارد!
آری
ای پادشاه!
میدانم که به این بخشش ها رضا نخواهی داد
زیرا تاج بخشی فقط از گدایان کوی عشق ساخته است گوته

 

هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست
زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده
جوانی است
از دلت بیرون نرفته است گوته

 

عاشقان یکدل
در تاریکی شب نیز راه کوی یار را گم نمی کنند
کاش لیلی و
مجنون زنده می شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم... گوته

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

حافظ نامه " گوته "

چهار رکن

برای آنکه شعری چنان دلپذیر باشد که عامه مردم از آن لذت برند و عارفانش به گوش دل بشنوند، باید
چهار شرط اصلی در آن گرد آمده باشد:

یکی آنکه از عشق سخن گوید،زیرا سخنی که حدیث دل نکند بر دل ننشیند.
دیگر آنکه وصف می گلگون کند،که در بزم عشق بی باده گلرنگ نتوان نشست.
سه دیگر آنکه قهرمان سخن در کشاکش نبردی پیروز آید،تا تاج آتشینی که بر سر می نهد به او جلال خدایی خشد.چهارم انکه شاعر از زشتی بگریزد و با آن بستیزد،زیرا وظیفه شاعران است که جهانیان را از ظلمت اهریمنی به فروغ یزدانی راهبر باشند.
اگر شاعری این چهار شرط را،چنانکه باید درآمیزد و از آنها ترکیبی متناسب
و موزون پدید آرد،سخنش چون کلام حافظ شیراز جاودانه صفابخش دل های جهانیان خواهد شد و در دل خاص و عام خواهد نشست.

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

بخش اول حافظ نامه


روزی از "ارفورت"،که زمان طولانی را در آن گذارنده بودم؛گذشتم.پس از سالیان دراز،یاران شهر مرا همچنان به گرمی پذیرفتند و به احسانم نواختند.پیرزنان از کنج دکان ها به رهگذر سالخورده سلام گفتند و مرا به یاد آن روزگاران افکندند که هم سلام گوینده و هم سلام گیرنده جوان بودند و گونه هایی شاداب داشتند.
در آن دم به یاد آن افتادم که همگی ما در هر مرحله از عمر خویش،همچون حافظ شیراز در پی آنیم که دم غنیمت شماریم و از یاد گذشته نیز لذت بریم.

                                                                  " حافظ "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

بخش اول حافظ نامه

حافظا،خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست.
تو آن کشتی ای هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده و سینه دریا را می شکافد و پا بر سر امواج می نهد،و من آن تخته پاره ام که بیخودانه سیلی خور اقیانوسم.در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دیگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند.اما مرا این موج آتشین در کام خویش می کشد و فرو می برد.
با این همه هنوز در خود جراتی اندک می یابم که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم،زیرا
من نیز چون تو در سرزمینی غرق نور زندگی کردم و عشق ورزیدم.

                                                                 " گوته "

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

گوته و حافظ

حافظا،خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست.
تو آن کشتی ای هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده و سینه دریا را می شکافد و پا بر سر امواج می نهد،و من آن تخته پاره ام که بیخودانه سیلی خور اقیانوسم.در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دیگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند.اما مرا این موج آتشین در کام خویش می کشد و فرو می برد.
با این همه هنوز در خود جراتی اندک می یابم که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم،زیرا
من نیز چون تو در سرزمینی غرق نور زندگی کردم و عشق ورزیدم.

                                                                 " گوته "

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

کمدی الهی دانته " بهشت "

جلال او، کسی که هرچیزی را به حرکت وا می دارد
در تمام کائنات نفوذ دارد
در جایی بیشتر و در جایی کمتر می درخشد

در بهشت بودم، جایی که تجلی گاه نور اوست
چیزهایی دیدم که
هر کسی که از آن بالا پایین آمده نمی تواند بازگو کند

زیرا با نزدیکی به چیز دلخواه
هوش انسان در چنان ژرفایی غرق می شود
که حافظه قادر به تعقیب و یاداوری آن نیست

با این حال هر آنچه از آن ناحیه مقدس
که توان برای بخاطر سپردنش داشتم، به یاد سپردم
که موضوع سروده من است
...

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

کمدی الهی دانته "دوزخ "

در
نیمه راه زندگی

خود را
در جنگلی تاریک یافتم

جایی که راه راست گم گشته بود
آه چقدر سخت است سخن گفتن
از آن جنگل وحشی، انبوه و خشن
که یاد آن نیز ترس آور است

ترس آن
از مرگ هم بدتر است

اما به
منظور بازگویی چیزهای خوبی که آنجا یافتم

ما بقی آنچه بر من گذشت را اینجا می نویسم.

نمی توانم بگویم چگونه داخل آنجا شدم
جنان غرق خواب بودم
که ندانستم چه وقت از راه منحرف شدم...

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

ققنوس از نیما

ققنوس ‌مرغ خوشخوان ، آوازه‌ی جهان

آواره مانده از وزش بادهای سرد، بر شاخ خیرزان

بنشسته است فرد

برگرد او به هر شاخی پرندگان

او ناله‌های گمشده‌ ترکیب می کند

از رشته های پاره‌ی صدها صدای دور

آن مرغ نغز خوان

در آن مکان ز آتش تجلیل یافته، اکنون به یک جهنم تبدیل یافته

بسته ست دم به دم نظر و می دهد تکان

چشمان تیز بین

و ز روی پته

ناگاه چون به جای پر و بال می زند

بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ

که معنی‌اش نداند هر مرغ رهگذر

آنگه ز رنج‌های درونیش مست، خود را به روی هیبت آتش می افکند

باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ

خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ

پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

برگرفته از گروه ادبیات آموزش و پرورش شهر تهران

ققنوس درادبیات اروپا

در زبان انگلیسی ضرب المثلی در مورد ققنوس در میان مردم رایج است بدین مضنون که «هر آتشی ممکن است ققنوس در برداشته باشد» ققنوس افسانه‌ای گویا از مشرق زمین پر می کشد و در ادبیات اروپا به گونه‌ای دیگر در روزگارانی نزدیک تر به ما جان می گیرد و زندگی‌اش را در لباسی و نمادی دیگر آغاز می کند. ققنوس از نمادهای
پیچیده‌ی ادبیات است .

شعرای اروپایی که به افسانه‌های مشرق زمین علاقه داشته‌اند در قرن بیستم ققنوس افسانه‌ای را به داستان ها و آثار خود کشانده‌اند اما با جلوه‌ای دیگر . برای مثال قسمتی از داستان ققنوس اثر خانم سیلویا تا نزد وارنر شاعر و نوسینده‌ی انگلیسی در قرن بیستم را که به علوم ماورای طبیعی و موضوعات  اسرار آمیز علاقه ی بسیار داشته است. بررسی می کنیم . او ققنوس را این گونه معرفی میکند «ققنوس پرنده‌ی تاریخ ساز که از مشرق بر می خیزد و در آسمان بی رؤیا ، تیره وکابوس‌وار ملت‌ها، تنها یک بار شهبال زرین و سپیدسار می گشاید . این پرنده نمی میرد . به مرگ طبیعی نمی میرد ، فردی نمی میرد هرگز نمی میرد.

چه کاروان ملت‌ها، نسل های گران سنگ و هزاره‌ها را در خود دارد پرنده‌ی نجات وسعادت. اما ملتی که ققنوسش را به دست خود آتش می زند. در این داستان ققنوس نماد هویت ملت‌هاست که هرگز نمی میرد ، حتی اگر روزگاری یک ملت به هر نحوی تحت استثمار و ستم بیگانگان قرار گیرد و کشورهای دیگر به خاطر حفظ منافع خود آنان را تحت فشار و استثمار فرهنگی قرار دهند و شخصیت و هویتشان را نادیده بگیرند و فرهنگ و باورها و اعتقاداتشان را به بازی بگیرند سرانجام آن ملت برای رهایی خود را به آتش می کشاند وستمگران را نیز در آتش خشم خود می سوزاند و از این آتش ققنوسی دیگر بر می خیزد که تاریخ و زندگی آن ملت را دوباره رقم می زند .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

سیمرغ یا ققنوس یا fonex

می گویند : ققنوس در کوه بلندی در مقابل باد می نشیند . و آواز  می خواند از هر سوراخ منقار او صدایی خوش بر می آیدو آوازها گوناگون است ،که چون در هم میآمیزد، آهنگی عجیب می آفریند که به سبب آن مرغان بسیار بر ققنوس گرد می شوند . و ققنوس از میان ان مرغان طعمه‌ی خویش بر می گیرد. عمرش را هزار سال دانسته‌اند که چون  هزار سال از عمرش  بگذرد  و  پایان زندگانی‌اش فرا رسد  هیزم بسیار جمع می کند و بر بالای آن می نشیند و سرودی می سراید، سرودی خوش اما عمگین که از یک سو ماندگاری و پایداری او را به جهانیان ابلاغ می کند واز سوی دیگر پایان زندگانی‌اش را . می خواند و می‌خواند تا آن که از آواز خویش مست می گردد .او آنقدر بال و پر می زند تا آشتی از بال او در هیزم افتد و خود نیز با هیزم بسوزد وخاکستر شود که این سوختن وخاکستر شدن سرآغازی دیگر است ‌،زندگی دوباره‌ی ققنوس !

سا ل  عمر او  بود قُرب هزار                    

  وقت مرگ خودبداند آشکار

چون ببرد وقت مردن دل ز خویش            

هیزم آردگرد خود صد حزمه بیش

در میان  هیزم   آید   بی   قرار                       

در دهد صد نوحه خود را زار زار

پس به هر یک ثقبه از جان پاک                           

 نوحه‌ی  دیگر  بر آرد    دردناک

چون به هر یک ثقبه همچون نوحه‌گر          

نوحه‌ی  دیگر  کند  نوعی  دگر

آتش آن هیزم چو خاکستر کند                           

از میان  ققنس بچه  سر پرکند

این چنین است که از خاکسترش ققنوسی دیگر پدید می آید و پرواز می کند و هزاره‌ای دیگر را رقم یم زند. گویند ققنوس هرگز جفتی نداشته است هزار سال عمردر تنهایی و بی‌همدمی و سرانجام از آواز خود مست شدن و خود را به آتش کشیدن حکایت غریبی است .

همه جا به آواز خوش ققنوس اشاره شده است .می گویند بشر موسیقی را از آوازهای او آموخت چه افسانه‌ی زیبایی « تنها صداست که می ماند» به عمق افسانه‌ی قنوس برویم. عزلت می گزیند، سرمست می شود می سوزد و از خاکسترش ققنوسی دیگر بر می خیزد مگر حکایت انسان‌های واقعی غیر از این است؟ به دنیا می آیند و در تنهایی و هجران خویش همواره جویای بازگشت به اصل خود هستند به قول مولانا :

هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش                  

 باز جوید روزگار وصل خویش

و هر کس نغمه‌ی خویش را در زندگی می خواند و «خوش آن نغمه که ماند بر جای» ققنوس ها را در باورها واعتقادات خویش فراوان می توانیم بجوییم و بیابیم ، افسانه‌های اوج گرفته گاه به قلب جامعه فرود می آیند و جان می گیرند و به حقیقت می پیوندند و دیگر بار به اوج خود باز می گردند و گاه سال ها می گذرد و ا فسانه هاهمچنان در اوج و اساطیر همچنان در جایگاه اسطوره‌ای خود دور از دسترس مردم در اذهان آنان به زندگی خود ادامه می دهند. گاه مردم با ایثار و از جان گذشتگی و مقابله با ظلم و ستم آن ها را از  اوج داستان‌ها و افسانه‌ها به میان توده‌های خویش  میکشانند . خود، ققنوسی دیگر می شوند و سیمرغی دیگر و آن چنان همای سعادت را با خود همراه می کنند که خود افسانه و داستان می شوند و ضرب المثلی برای آیندگان .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

 

سیمرغ افسانه‌ای از قرن ششم هجری به بعد به عنوان شاه مرغان درادبیات عرفانی ایران مطرح می شود مرغی که در کوه قاف منزل دارد. صوفیان آن را باغنقا یکی نسته‌اند و ان را کنایه از وجود نامحدودبی نشان و مطلوب خود دانسته‌اند و برای رسیدن به آن ریاضت‌ها کشیده و مشقات فراوان متحمل شده‌اند . شیخ فرید الدین طار
نیشابوری در شمار شاعرانی است که در منطق الطیر که یک مثنوی عرفانی است سیمرغ را نماد حقیقت گرفته و سی مرغ ، که طالب حقیقت هستند، برای رسیدن به سیمرغ حرکتی عرفانی را آغاز می کنند و مراحل سیر و سلوک مرغان به رهبری هدهد آغاز می شود . طرح کلی داستان عبارت است از اجتماع مرغان برای یافتن پادشاه و حرکت آن‌ها به سوی سیمرغ و سرانجام رسیدن به درگاه سیمرغ که مقصد نهایی آنان است این گونه داستان‌ها پیش از عطار هم در ادبیات فارسی سابقه داشته است .در منطق الطیر عطار که شرح حال عالی ترین تجربیات سلوک سالکان است، منطق عطار، منطق عرفان است که در مراتب طلب سیر نمی کند، بلکه پرواز می کند وراه را با بال شوق می پیماید. سیمرغ در این مثنوی هرچند با اسطوره‌ای از البرز و کوه قاف آمیخته است اما در روایت عطار «مرغ چین» است . شیخ در منطق الطیر خاطرنشان می سازد
که سیمرغ در آغاز کار نیم شبی بر سرزمین چین گذر کرد و یک پر از او در خاک چین افتاد و همه جا شور و غوغا بر پا شد و مرغان را برانگیخت که به سوی پادشاه مرغان
بروند، باز یادآوری می کند که پر اکنون در نگارستان چین است یعنی شاه مرغان رحریم
عزت است و در کمال قدرت و با این حال با یک یک مرغان نسبت و اتصالی دارد، زیرا که
صورت مرغان عالم سربه سر چیزی جز سایه‌ی او نیست و چون او سایه خود را بر عالم
افکنده است این گونه مرغان فراوان در عالم پدیدار شده‌اند . بنابراین نقش سیمرغ منطق الطیر هیچ ارتباطی با سیمرغ شاهنامه‌ی فردوسی ندارد و جایگاه سیمرغ عطار
سرزمین نور است و شرق روحانی و شاید چنین از آن جهت جایگاه سیمرغ انتخاب ده است که :
پیغمبر اکرم (ص) فرمودند (اطلب العلم و لو بالصین) پس برای دریافت حقیقت و حکمت
باید به چین رفت به سوی مطلع آفتاب در منطق الطیر مرغان رمز سالک و هدهد رمز پیر و مراد و سیمرغ رمز حق است، هدهد پس از پاسخ گویی به سؤالات مرغان، منازل و مراحل سلوک و مشکلات راه را برایشان باز می گوید، مرغان به راه می افتد و بیشتر آنان در راه تاب نیاورده و جان می‌بازند و تنها سی مرغ رنجور و خسته به درگاه سیمرغ می رسند و آنجا در می یابند که ایشان سی مرغ طالبند و مطلوبشان سیمرغ است و متوجه می شوندکه درحقیقت طالب و مطلوب یکی است . از دستاوردهای عرفان اسلامی رسیدن به وحدت است بینش عرفانی عطار را می توان از نوع وحدت شهودی دانست . در نظام عرفانی او کثرت در وحدت و سایه در خورشید گم می شود .

چون شنودند این سخن مرغان همه            آن زمان گفتند ترک جان همه

برد سیمرغ از دل ایشان قرار                    عشق در جانان یکی شد صد هزار

عزم ره کردند، عزمی بس درست               ره سپردن را باستادند چُست

تا بود آخر از این میدان لاف                     گوی ما افتد به چوگان گاه قاف

ذره در خورشید و الا اوفتد                      سایه‌ی سیمرغ بر ما اوفتد .

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

سیمرغ در اشعار شاعران

خاقانی شاعر معروف قرن ششم هجری نیز از اسطوره‌ی سیمرغ و پروراندن زال
در آثار خود استفاده کرده و برای بیان مفاهیم والا سود جسته است .

در حماسه‌ی ملی ما حیات زال به وجود سیمرغ وابسته است . این مرغ عجیب
افسانه‌ای از آغاز زندگی زال تا پایان داستان اسفندیار چند بار در صحنه ظاهر می شود
و زال را در مشکلات و سختی ها کمک می کند که مهم ترین کار او چنانکه شرح آن گذشت،
این بود که به دستور او پهلوی رودابه مادر رستم را شکافتند و رستم متولد شد و دیگر
آگاه کردن زال زر از وسیله‌ی قتل اسفندیار و حدیث چوب گز است که در نهایت به آزادی
و رهایی رستم فرزند زال منجر شد .

اما آنچانکه معروف است، سیمرغ پس از پروردن زال و کمک به او ، روی از خلق نهان کرد و جز نامی از او نماند و دیگر کسی او را نمی دید. شاعران بلند آوازه نیز با تخیل خود به مسکن و مأوای او را ه نیافتندو تنها عزلت و تنهایی او را ستودند. خاقانی در این زمینه چنین می سراید :

اگـر بدانـی سیمـرغ راهمـی مانـم         

که من نهانم وپیداست نام و اخبارم                 

دانی چه کن ز ناخوش کم کن آرزو              

سیمرغ منش ز ناکس و کس گم کن آشیان        

 خاقانیم نه والله سیمرغ نیست هستم                   

  پس هست نیست گیتی یکسان چرا ندارم           

 و باز خاقانی تصویری دیگر که بسیار زیباتر است از تنهایی سیمرغ ارائه می دهد ؛

چـو از عالم خـویش بیـگانه گشتـم                      

سر خویشی هر دو عالم ندارم                 

به سیمـرغ مانـم ز روی حقیقـت                     

که از هیچ مخلوق همدم ندارم                           

  به نام و به وحدت چنو سرفرازم                            

که این هر دو معنی از او کم ندارم                        

 و اما در بیت زیر خاقانی به سبب آمیختگی اسطوره‌ی سیمرغ باساطوره‌ی جم (جمشید شاه) ، سیمرغ را مرغی دست آموز و خانگی می پندارد که آب و دانه نیاز دارد و باید از او همچون مرغان خانگی مراقبت کرد. اما این وظیفه‌ی خطیر را فقط جمشید عهده‌دار است و کار هر کس نیست که این تعبیر باز بر خارق العاده بودن سیمرغ دلالت دارد . در واقع در این بیت سیمرغ بر خلاف آمد عادت ظاهر می شود که خاص سبک خاقانی است .

رضای خاطر تو ، چون تویی تواند جست

که آب و دانـه‌ی سیمــرغ جـم تـوانـد داد

                                                              " خاقانی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

حافظ

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن

به از این دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند

سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

بیدل دهلوی

ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را

گیسوی تو دامی‌ست که تحریر خیالش

از نال به زنجیرکشیده‌ست قلم را

با این قد و عارض به چمن‌گر بخرامی

گل‌، تاج به خاک افکند و سروعلم را

اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت

از فکر،‌کسی پی نبرد راه عدم را

عمری‌ست‌که در عالم سودای محبت

از نالهٔ من نرخ بلندست الم را

چندن نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ

خاکم به بر خویش‌کشد نقش قدم را

از آه اثر باخته‌ام باک مدارید

تیغم عوض خون همه‌جا ریخته دم را

مینای من و الفت سودای شکستن

حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را

تا چند زنی بال هوس در طلب عیش

هشدارکه ازکف ندهی دامن غم را

بک معنی فردیم‌که در وهم نگنجد

هرگه به تأمل نگری صورت هم را

خورشید ز ظلمتکدة سایه برون است

تاکی ز حدوث آینه سازید قدم را

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب

از دیدة تر قطع مکن نسبت نم را

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

بیدل دهلوی

 

تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش

سر برون‌آر ازگریبان معنی برجسته باش

گر نداری جرات از خانمان بر هم زدن

همچو می‌خون در جگر زین شیشهٔ بشکسته باش

تا بفهمی ربط استعداد هستی و عدم

زین دو مصرع دور مگذر اندکی پیوسته باش

روزی اینجا در خور آدم دهن آماده است

محرم منقار ساز آن نهال پسته باش

عزم صادق می‌رهاند چون تنت از بند طبع

شاید از پستی برون آیی‌ کمر می بسته باش

دخل بیجایت ز درد اهل معنی غافل است

ناخنی تا هست دور از سینه‌های خسته باش

چند باشی از فراموشان ایام وصال

رنگهای رفته یادت می‌دهم گلدسته باش

خواستم از دل برون آرم غبار حیرتی

تا به لب آمد نفس خون‌گشت وگفت‌: آهسته باش

از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع

هر قدر باشی درین محفل ز پا ننشسته باش

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

غزلیات شمس

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته

از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان

این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس

هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان

زین شمع‌های سرنگون زین پرده‌های نیلگون

خلقی عجب آید برون تا غیب‌ها گردد عیان

زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را

فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو

ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله

کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی

آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان

اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او

آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او

از حیله بسیار او این ذره‌ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده

تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی

حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری

در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد

گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من

با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان

پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود

این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان

بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود

این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

غزلیات شمس

هلا ساقی بیا ساغر مرا ده

زرم بستان می چون زر مرا ده

به حق آن که در سر دارم از تو

چو خم را وا کنی سر سر مرا ده

به دیگر کس مده آنچم نمودی

مرا ده آن و آن دیگر مرا ده

سرش مگشا مگو نامش که آن چیست

اگر زهر است اگر شکر مرا ده

از آن می جعفر طیار خورده‌ست

شدم بی‌دست چون جعفر مرا ده

بپیما آن شرابی را که بویش

به از مشک است و از عنبر مرا ده

سقاهم ربهم رطلی شگرف است

نهان از مؤمن و کافر مرا ده

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

غزلیات شمس

«در دو چشم من نشین، ای آنکه از من من‌تری
تا قمر را وانمایم کز قمر روشن‌تری
اندرا در باغ تا ناموس گلشن بشکند
زانکه از صد باغ و گلشن خوش‌تر و گلشن‌تری
تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند
تا زبان اندر کشد سوسن که تو سوسن‌تری»

                                                             " غزلیات شمس "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

 

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

 

نام شعر : آب را گل نکنیم
...

نام شاعر : شادروان سهراب
سپهری

 

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در
بیشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل
نکنیم
شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست
درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمده لب رود
آب را گل
نکنیم
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود

مردم بالا دست چه صفایی دارند
چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد

من ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آنجا می کند
روشن پهنای کلام
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
مردمش می دانند
که شقایق چه گلی است
بی گمان آنجا آبی آبی است
غنچه ای می شکفد اهل ده
باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش پر موسیقی باد
مردمان سر رود آب
را می فهمند
گل نکردنش ما نیز
آب را گل نکنیم
 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

 

دستم را به سراسر شب کشیدم ،
زمزمۀ نیایش در بیداری انگشتانمتراوید.
خوشۀ فضارا فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید. و سر انجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
  " سهراب "
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

 

من مسلمانم ، قبله ام یک گل سرخ  ، جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده من
من وضو با طپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .
سنگ از پشت نمازم پیداست.
... همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد
گفته باشد سر گلدسته سرو .
من نمازم را پی تکبیرة الاحرام علف می خوانم .
پی قد فامت موج .
کعبه ام بر لب آب .
کعبه ام پشت اقاقی هاست .
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ مرود شهر به شهر .
حجرالاسود من روسنی باغچه است .
                                                    "  سهراب  "
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

 

عشق  است به آسمان پریدن / صد پرده به هر نفس دریدن /اول نفس از نفس گسستن/اول قدم از قدم بریدن/نادیده گرفتن این جهان را /مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا ، مبارکت باد/در حلقۀ عاشقان رسیدن /زان سوی نظر نظاره کردن /در کوچۀسینه ها دویدن./ای دل زکجا رسیده این دم؟/ای دل کجاست این تپیدن؟/ای مرغ ،بگو زبان مرغان/من دانم رمز تو شنیدن /دل گفت : به کار خانه  بودم/تا خانۀ آب و گل پریدن/ از خانۀ صنع می پریدم /تا خانۀ صنع آفریدن  /چون پای نمانده می کشیدند؛/چون گویم صورتِ کشیدن ؟/    
                                                                               مولانا
  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

نظامی در باب خلقت

از آن نقطه که خطش مختلف بود  / نخستین جنبشی کامد الف بود

بدان خط چون دگر خط بست پرگار / بسیطی  زان دوی آمد پدیدار

سه خط چون کرد  بر مرکز  محیطی / به جسم آماده شد شکل بسیطی

خط است آنگه بسیط آنگاه اجسام / که ابعاد ثلاثش  کرده اندام

توان دانست  عالم را به غایت / بدین ترتیب از اول تا نهایت

چو بر عقل این نمونه  گشت ظاهر / به یک  تک می رود ز اول به آخر

خدایست آنکه حد  ظاهر ندارد / و جودش  اول و آخر ندارد

خدا بین شو که پیش  اهل بینش / تنک  باشد  حجاب آفرینش

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

غزلی دیگر در باره نی از مولانا

متاز ای دل سوی دریای ناری / که می ترسم که تاب ناز ناری

وجودت از نی و دارد نوایی / زنی هر دم نوایی نو بر آری

نیستانت ندارد تاب آتش / وگر چه تو زنی شهری بر آتش

 

درجایی دیگر می گوید :

اگر خالی شوی از خویش چون نی / چو نی پر  از شکر آکنده  باشی

و باز می گوید :

مرا هر لحظه قربانست  جانی / ترا هر لحظه در بند و گمانی

دو چشم تو بیان حال من بس / که روشن تر از این نبود بیانی

جهان چون نی هزاران ناله دارد / که یک نی  دید از شکر ستانی

از آن شکر ستان  دیدم نشانی / ندیدم از تو شیرین تر نشانی

مثال عشق پیدائی و پنهان / ندیدم همچو تو پیدا نهانی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

آیا نی تنها یک مجاز است ؟

مولانا می گوید :

ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی 

 دم می دهی  و دم  سرد می کشی

خالیست  اندرون   تو  از  بند   لاجرم

 خالی کننده ی دل وجانِ مشوشّی

نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی

 هر چند امیّی  تو ،  به معنی منقشی

ای صورت حقایق کل در چه پرده ای؟

 سر برزن  از میانۀ  نی چون شکروشی

نُه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان

 دردم به شش جهت که تو دمسازهرششی

ای نای سر بریده  بگو سّر ، بی زبان

خوش می چشان ز خلق از آن دم که می چشی

آتش  فتاد  در نی و  عالم   گرفت  درد

زیرا  ندای  عشق  زنی  هست  آتشی

بنواز سّر لیلی و مجنون  ز عشق خویش

دل را چه لذتّی  تو و جان را چه مفرشی

بوییست  در  دم   تو  ز  تبریز     لاجرم

بس دل که می ربایی از حسن  و از کشی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

از دفتر اول مولانا

لقمه و نکته ست  کامل  را حلال / تونه ای کامل مخور می باش لال

کودک اول چون بزاید شیر نوش / مدتی خامش بود  او جمله گوش

چون تو گوشی او زبان نی جنس تو / گوشها  را حق  بفرمود الفتوا

مدتی می بایدش   لب  دوختن /  از  سخن تا  او سخن آموختن

ور نباشد  گوش و تی تی می کند / خویشتن را گنگ   گیتی می کند

کرّ اصلی کش نبُد ز آغاز گوش / لال باشد کی کند در نطق جوش ؟

زانکه  اول  سمع  باید نطق را / سوی منطق  از ره سمع اندر  آ

وَ ادخلو ا  الابیات  مِن ابوابها / واطلبو الا غراض َ فی اسبابها

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

دو کس رنج بیهوده برد و سعی بی فایده کرد ، یکی آن که مال گرد کرد و نخورد و دیگری آن که علم آموخت و عمل نکرد .

                                                                        "گلستان "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

ابیاتی از داستان بیژن و منیژه

شبی چون شبه روی شسته  به قیر

نه  بهرام پیدا  نه کیوان نه تیر

دگرگونه  آرایشی کرد ماه

بیج  گذر  کرد  بر پیشگاه

شده تیره اندر  سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده  هوا  را به زنگار و گرد

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکی فرش  گسترده  از پر  زاغ

نموده ز هر سو  به چشم  اهرمن

چو مار سیه  باز کرده دهن

چو  پولااد  زنگار خورده سپهر

تو گفتی  به قیر اندر  اندود چهر

هر آن گه که بر زد یکی باد سرد

چو زنگی  برانگیخت  ز انگشت گرد

چنان گشت باغ  و لب جویبار

کجا  موج  خیزد ز دریای قار

فرو ماند گردون  گردان به جای

شده ست  خورشید  را  دست  و پای

سپهر اندر  آن چادر  قیر گون

تو گفتی  شدستی به خواب اندرون

جهان  از دل خویشتن  پر هراس

جرس  بر کشیده  نگهبان  پاس

نه آوای مرغ  و نه هرای  دد

زمانه  زبان  بسته از نیک وبد

نبد  هیچ  پیدا  نشیب از فراز

دلم  تنگ  شد زان شب دیر باز .............

                                                         " فردوسی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

دلبر جانان من ، برده دل و دین من

برده دل ودین من ، دلبر جانان من

روضۀ رضوان من ، خاک سر کوی دوست

خاک سر کوی دوست ، روضۀ رضوان من

یوسف کنعان من ، مصر ملاحت تر است

مصر ملاحت تر است ، یوسف کنعان من

                                                     " منسوب به حافظ"

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

گویی که نگون  کرده است ایوان فلک وش را ؟

حُکمِ  فَلَکِ گردان  یا حُکمِ فَلک گردان ؟

                                                     " خاقانی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

نگرش های بین فردی در تفسیر زبان بدن

برای مطالعه نگرش های بین فردی در تفسیر زبان بدن

به سایت رفتار غیر کلامی( www.bodylanguage.ir )

بخش زبان بدن مراجعه فرمایید.

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳

آسیای چرخ تنم

این رقص موج خون نگر ، صحرا پر از مجنون نگر

وین عشرت بی چون نگر ، ایمن ز شمشیر اجل

                                                                        مولانا

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

دیدار    تو  حل مشکلات    است

صبر  از تو  خلاف  ممکنات  است

زهر   از   قبل تو   نوشدار  است

فحش از دهن  تو   طیبات است

                                              " سعدی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

 ای جهان از سر زلُف  تو معُطر گشته

همه آفاق ز روی  تو مُعَنبر  گشته

کوی تو  قبله شد و از قِبل دیدن تو

برسر  کوی  تو عشاق مجاور گشته

                                                                  " رشید وطواط "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

ای نفس  اگر  به دیده ی تحقیق بنگرب

درویشی  اختیار کنی  بر توانگری

این غول روی بستۀ کوته نظر فریب

دل می برد به غالیه  اندوده چادری

هاروت را که خلق جهان سحر از اوبرند

در چه فکنده غمزه ی  خوبان به ساحری

                                                                   " سعدی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

عنصری در خدمت  محمود دائم فخر کرد

ز آن که دادش درهم و دینار و خلعت برسری

خواست  گفتن من خدایم  در میان شاعران

کز خداوندم چنین فخری  رسد در شاعری

اندرین  میدان فخر ،اکنون سبق مربنده راست

گو در این میدان در آید گر تواند عنصری

                                                                 " ارزقی هروی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید

دگر ره نگردد به سعی تو  صید

                                                " بوستان "

زبان بریده به کنجی نشسته صُمٌ  بکم

به از کسی  که نباشد زبانش اندر حکم

                                               " بوستان "

گرت زشت خوئی بود در سرشت

نبینی  ز طاووس جز پای زشت

                                               " بوستان "

خرد  اندر  سر  مرد و مغز

نباید مرا   چون تو دستار نغز

                                             " یوستان "

مرا  می بباید  چو طفلان گریست

ز شرم گناهان ، نه طفلانه زیست

                                              " بوستان "

دنیی آن قدر ندارد که بر او رشگ  برند

یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند

کاشکی قیمت  انفاس بدانند ی خلق

تا دمی چند که مانده است غنیمت شمرند

                                                                          " سعدی "

دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی

زنهار  بد مکن  که نکردست  عاقلی

باری نظر به خاک  عزیزان رفته کن

تا مجمل وجود  ببینی مفصلی

درویش و پادشه نشنیدم  که کرده اند

بیرون از این دو لقمۀ روزی ، تناولی

                                                                       " سعدی "

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم

دیبا نتوان کرد از این پشم  که رشتیم

ما کشتۀ نفسیم ، بس آوخ که برآید

از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت

ما مور میان بسته ، دوان بر در و دشتیم

                                                                       " سعدی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

آنالیز کنفرانس یالتا

دوستان عزیز قسمت پایانی آنالیز کنفرانس یالتا در قسمت فیلم آموزشی سایت

www.bodylanguage.ir مشاهده نمائید.

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

             ما همیشه  صداهای بلند را می شنویم  / پُررنگ ها را می بینیم  .

  ساکت ها را می خواهیم  ، غافل از اینکه خوبها همیشه آسان می آیند ، بی رنگ

                                  می مانند و بی صدا می روند .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

                       زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

 

                       زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :

ضحاک مار دوش

افسانه ای هست که می گوید : " در زمانهای بسیار قدیم ، پادشاهی ظالم زندگی می کرد که ضحاک نام داشت . بر شانه های او دو مار روئیده بود که هر چه آنها را می بریدند ،

از نو می روئید . خوراک این مارها مغز مردان جوان بود . برای همین ضحاک دستور داده بود تا هر روز جوانی را بکشند و مغزش را به مارها بدهند .به این ترتیب هر روز انسانی قربانی می شد تا ضحاک بیشتر زنده بماند . اما ناگهان همه چیز تغییر کرد . چون کودکی بدنیا آمد که از دست ضحاک در امان ماند .

بزرگ شد و سرانجام با کمک مردی بنام کاوه آهنگر همراه با فریدون  به پادشاهی ضحاک پایان داد ."

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

خون سیاوش

افسانه ای هست که می گوید : " هنگامی که گروی ، پهلوان ظالم توران ، در نبردی نابرابر سیاوش را کشت ، خون او را در ظرفی ریخت . اما چند قطره از آن بر زمین چکید . ناگهان از خون سیاوش گیاهی روئید که ظرف را واژگون کرد ؛ این گیاه پرسیاوشان نام گرفت . پر سیاوشان همان گیاهی است که هر چه آن را ببرند از نو می روید ."

                                                " افسانه های شاهنامه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

ابیاتی کوتاه درباره دف

دف و نی ، غلغل می ، غمزه ساقی ، دم پیر

زاهد انصاف بده  جلسه نشستن دارد

                                                             " ارفع کرمانی "

کسی که جوهر خود را ندیده است

کسی کان ماه از چشمش نهان است

چنین کس را سماع و دف چه باشد

سماع از بهر وصل دلستان است

                                                          " مولانا "

ای دف آهسته از اینجا مگذر

                                     پشت این سینه دلی خوابیده

                                                                       " جلوه کرمانی "

داشتم رازی و آهسته به گوشش گفتم

صبحدم با دف ونی برسر بازار بگفت

                                                                 " جلوه کرمانی "

دف از چنگ ناهید بربط نواز

به قانون شرعش گرفتند باز

                                                            " خواجوی کرمانی "

کمان تُرک چون دور افتد از تیر

دفی  باشد کهن با مطربی پیر

                                                             " نظامی "

راز سر بستۀ ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی  برسر بازار  دگر

                                                               " حافظ "

یکی بر جای ساغر و دف گرفته

یکی گلابدان برکف گرفته

                                                           " نظامی "

تا که آگه نشود هیچ کس از راز و نیاز

به نوای دف و تنبور برآورد آواز

                                                         " میر نجات اصفهانی "

وان چون هلالی چوب دف شیدا شده خم کرده کف

تا خون صاقی را به  کف از حلق شیدا ریخته

                                                     " حکیم خاقانی شروانی "

دف را بکوب از سر دیوانگی عشق

آنسان که درب میکده مخمور می زند

شوی است در جهان و تو گویی فرشته ای

آوای عشق  با مدد صور می زند

                                                               " بهزاد اراکی " 

دف و چنگ و نی وبربط و آهنگ همایونش

همه دیوانه وار می رقصند و او مستانه می رقصد

                                                          " فدائی "                                

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ در اوستا

زال به سیمرغ می گوید :

بیامد براین کشور اسفندیار  / نکوبد همی جز در کارزار

بجوید همی کشور و تاج تخت / برو بار خواهد همی باد رخت

بیم بر باد رفتن دودمان حماسه در سخن سیمرغ آشکار رتر می شود .

گر آید وانک رستم نگردد درست / کجا خواهم اندر جهان جای جست

همه سیستان پاک ویران کنند / به کام دلیران ایران کنند

شود کنده این تخمۀ ماز بن / کنون برچه رانیم یکسر سخن

سیمرغ نیز با خاندان گشتاسب در تضاد است .

رستم به سیمرغ می گوید :

به سیمرغ گفت ای گزین جهان / چه خواهد بر این مرگ ما ناگهان

جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند بجز مردمی

به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست

رستم خود در مرگ اسفندیار می گوید :

همانست کز گز بهانه منم / وزین تیر گی در فسانه منم

و اسفندیار نیز به هنگام مرگ نابودی خویش را نه از نیروی تن رستم که از نیروی روحانی و سیمرغی زال می داند .

به مردی مرا پور دستان نکشت / نگه کن بدین گز که دارم به مشت

بدین چوب شد روزگارم بسر / ز سیمرغ وز رستم چاره گر

فسونها و نیرنگها زال ساخت / که اروند و بند جهان او شناخت

 در افسانه های ایرانی قدرت و جادو به هم آمیخته اند . و زال پهلوان حماسه در پیوند با سیمرغ بر افسون و نیرنگهائی آگاه است که قادر به درمان رستم و رخش است .

بدین ترتیب رابطۀ سیمرغ و پزشکی و زال و جادو را در می یابیم و مفهوم آمیختگی آنها را به منظور صیانت رستم در برابر مرگ و پیروزی اسفندیار و شفا یافتن زخمها و جراهات رخش و رستم در یک عمل آئینی و جادوئی که رنگ و شکل مذهبی یافته است را در می یابیم .

اسفندیار :

شنیدم که دستان جادو پرست / بهنگام یا زد به خورشید دست

چو خشم آرد از جادوان بگذرد / برابر نکردم پس این با خرد

اسفندیار به رستم می گوید :

زنیرنگ زالی بدین سان درست / و گرنه که پایت همی گور جست

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ در اوستا

سهم سیمرغ در زندگی رستم تنها این نیست بلکه بوسیلۀ چوب گز وسیلۀ مرگ اسفندیار  نیز او را هدایت می کند . او خود نیز با اسفندیار  در تضاد است .سیمرغ در زندگی هیچیک از پهلوانان حماسه ای ایران جز رستم و زال دخالت ندارد او نگهبان و حامی توانهای مادی و معنوی خاندان زال است .

هنگامی که زال پر سیمرغ را در آتش می افکند انگار نوعی مراسم دینی است که به جا می آورد . مراسمی چون  درخشیدن آتش سوختن عود و رفتن به سوی سیمرغ بدینگونه :

بشد پیش با عود زال از فراز / ستودش فراوان و بردش نماز

به پیشش سه مجمر پُر از بوی کرد .

اسفندیار فرزند خود بهمن را نزد رستم می فرستد.در ابتدا زال از آمدن اوباخبر می شود

بیامد ز دیده مر او را بدید / یکی باد سرد از جگر برکشید

چنین گفت کاین نامور پهلوست / سرافراز با جامۀ خسروست

ز لهراسب دارد همانا نژاد / پی او براین بوم فرخنده باد

زدیده بیامد به درگاه رفت / زمانی به اندیشه برزین بخَفت

زال نگران است و آمدن بهمن او را اندیشناک کرده است . او به نیر وی معنوی خود او را پیک نابودی حماسه می داند . بهمن به غارت سیستان آمده .رستم اگر برود دیگر حماسه نیست و دردناکتر اینکه اگر هم بماند زمان او فرارسیده و حماسه فرجام یافته و زال تنها در فضای حماسه قادر به تنفس است .

بدو گفت زال ای پسر گوش دار / سخن چون بیاد آوری هوش دار

همه کارهای جهان را دراست  / مگر مرگ  کانرا دری دیگر است

یکی چاره  دانم من این را گزین / که سیمرغ را یار خوانم براین

گر او باشدم زین سخن رهنمای / بماند به ما کشور و بوم و جای

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ در اوستا

برای رستن از مرگ است که پَر سیمرغ را نیاز می افتد  .چه خود رستم امیدی به رهائی از این جراحت و خستگی ندارد . زال می گوید :

تن رستم شیر دل خسته شد / ازآن خستگی جان من بسته شد

کز آن خستگی بیم جانست و بس / بر آن گونه خسته ندیده ست کس

پس سیمرغ تنها شفا دهنده نیست که بخشنده جان است .

سیمرغ پیکانها را از تن رستم بیرون می کشد  / به منقار از آن خستگی خون کشید

برآن خستگیها بمالید پَر / هم اندر زمان گشت بازیب وفر

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ در اوستا

سیمرغ در نبرد با اسفندیار موجودی است  همچون دیگر عناصر اهریمنی و جادوئی ، هفت خوان مثل گرگ و شیر و اژدها و زن جادو ، گرگ و راهنمای اسفندیار در هفت خوان او را چنین معرفی می کند .

یک کوه بینی سر اندر هوا  / بَرو بَر یکی مرغ ِ فرمانروا

که سیمرغ گوید ورا کار جوی / چو پرنده کوهی است پیکار جوی

اگر پیل بیند برآرد به ابر / ز دریا نهنگ و به خشکی هژبر

نبیند ز بر داشتن هیچ رنج / تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج

دو بچه ست براو ببالای او / همان رأی پیوسته با رأی او

چو او بر هوا رفت و گسترد پَر / ندارد زمین هوش و خورشید فر

پیداست که صفات ایزدی سیمرغ در اینجا سخنی نیست . پیکار با او کاری پهلوانانه و نیک است . قدرت او بیشتر قدرتی است در برابر نیروی دینی اسفندیار به همین دلیل نیز هست که برخی او را ( مخصوصاً از عالم اهریمنی ) انگاشته اند . زیرا تنها از نظر گاهی اسفندیاری بر او نگریسته اند نه از نظرگاه خاندان زال !

 "در سیمرغ خاصیتی است که اگر آئینه ای در برابرش می گذاشتند هر که در آن نگاه می کرد خیره می ماند و از همین خاصیت اسفندیار مغلوب و بدست رستم کشته شد . " شیخ اشراق "

آخرین ظهور سیمرغ در برخورد با خاندان زال و خاندان گشتاسپی هر دو است . گوئی این مرحله برآیند مراحل پیشین است . این بار باز برای نجات و رهائی خاندان زال و شکست و نابودی اسفندیار ظاهر می شود . زال به هنگام در ماندگی رستم در برابر اسفندیار از او یاری می جوید ، زال می داند .

همه کارهای جهان را دراست  / مگر مرگ کان را دری دیگر است

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ ر اوستا

سیمرغ در شاهنامه چهار بار حضور می یابد و طی همین مراحل است که :تجلی ایزدی و تصور اهریمنی از هستی او دریافته می شود .

در کودکی زال تا او را بپرورد ، و به نیروهای فوق طبیعی بیاراید  ، او مادری امهربان وقتی برای صید به پرواز در می آید زال را می بیند .

یکی شیرخواره خروشنده دید / زمین را چو دریای جوشنده دید

ز خاراش گهواره و دایه خاک  / تن از جامه دور  لب از شیر پاک

به گرد اندرش تیره خاک نژند / به سر برش خورشید گشته بلند

سیمرغ فرود می آید و او را با خود می برد تا آنچه آدمیان از او دریغ داشته اند را جبران کند و با غریزه ای مادرانه او را بپرورد .

ببخشود یزدان  نیک دهش  / کجا بودنی داشت اندر بوش

نگه کرد سیمرغ با بچگان  / برآن خرد خون از دو دیده چکان

شگفتی برو بر فکندند مهر / بماندند خیره بدان خوب چهر

از این پس او مربی و پرورنده است که زال را با روح خرد آشنا می کند . او  به زال سرمایه و نیروی کیفی و کمی را عطا می کند توانائیهایی که اساطیر برای زال منظور کرده اند .

بیاور یکی خنجر آبگون  / یکی مرد بینا دل رهنمون

نخستین به می ماه را مست کن / ز دل بیم و اندیشه را پست کن

تو منگر که بینا دل افسون کند  / به صندوق تا شیر بیرون کند

بکافد تهیگاه سرو سُهی  / نباشد مر او را ز درد آگهی

وزو بچۀ شیر بیرون کشد  / همه پهلوی ماه در خون کشد

 وز آن پس بدوزد آن کجاکرد چاک / ز دل دور کن ترس و تیمار و باک

گیاهی که گویمت با شیر و مشگ / بکوب و بکن هر سه در سایه خشک

بساو بر آلای بر خشتکیش / ببینی همان روز پیوستگیش

بدو مال از آن پس یکی پّر من / ججسته بود سایۀ فّر من

این تنها کارکرد جادوگرانه و پزشکی سیمرغ نیست که چاره ی کار را می سازد . او در همۀ کارها در سایۀ فراست نتیجه می گیرد او درمان گر است . 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ در اوستا

سیمرغ بر بالای البرز جای دارد و در اوستا جزئی از نام کوه ( اوپائیری سئن ) نیز هست که به معنی برتر از پرش سیمرغ نام دارد و این کوه پس از البرز بزرگترین همۀ کوههاست و سرچشمۀ رودها و آبهاست و با رود هیلمند و سیستان ارتباط نزدیک دارد  . سیمرغ بر همۀ کوهها احاطه دارد و نیرویش ستودنی است . در تاریخ سیمرغ را به عنوان  حکیم زاهد بزرگ گویند .

نام استاد او سیمرغ بود که در عرب اسد و کلب و ثعلب نام نهند و دختر بهمن راههای چه باشد اگر یکی را نام سیمرغ خوانند و آنچه گفته شد که به آشیانۀ سیمرغ رفت یعنی به خانۀ او  .

در نز هت نامۀ علائی گویند :

سیمرغ نام حکیمی بود از جهانیان گوشه گزیده و در کوه آرمیده لاجرم اورا بدین نام می خواندند و پروردگار دستان بن سام بود و از صحبت او زال بر علوم غریبه اطلاع داشت .

سیمرغ همچون زال پدیده ای پیچیده و مبهم است او تبلوری است از انگاره ها و تَلَقیهای متضاد اقوام ایرانی او در شاهنامه  موجودی مقدس و اهریمنی است .

مقدس است هنگامی که به خاندان زال و به حماسه مرتبط است .

اهریمنی است وقتی که از نظر گاه نهاد سیاسی و دینی و به ویژه آمیزه ی ایندو که موضع اسفندیاری یا گشتاسبی است نگریسته می شود .

سیمرغ برای زال پروردگاری است دانا و دلسوز راهنمایی خردمند و آگاه پزشکی  درمان بخش و رهاننده از بیماری و مرگ  . مرغی است فرمانروا که راز سپهر را بر زال می گشاید و مولود  حماسه را می زایاند . سیمرغ از شدنیها و حوادث آینده و تقدیر آگاه است . و به هنگام زایمان رودابه که زال  را اندوهگین می یابد چنین می گوید :

کزین سرو سیمین برماهروی / یکی نرّه شیر آید و نامجوی

که بر خاک پی او ببوسد هژیر / نیارد گذشتن به سر برش ابر

از آواز او چرم جنگی پلنگ  / شود چاک چاک و بخاید دو چنگ

به جای خرد سام سنگی  / به خشم اندرون شیر جنگی بود

نیاید به گیتی زراه رهش / به فرمان دارای نیکی دهش

اما برای خاندان گشتاسبی دشمنی هراس آور است و جادو و ددی چاره گر است و مهیب اسفندیار با او می جنگد و دشمنی او نیز با اسفندیار در گفتارش به رستم آشکار است .

بپرهیزی از وی (اسفندیار ) نباشد شگفت  / مرا از خود اندازه باید گرفت

که آن جفت من مرغ با دستگاه  / به دستان و شمشیر کردش تباه

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ در اوستا

سیمرغ در اوستا به صورت سَئِنَ بر درختی آشیان دارد که در میانۀ اقیانوس فراخکرت روئیده است . درختی که دارای داروهای نیک و داروهای مؤثر است .و آن را ویسپوبیش (همه را درمان بخش ) خوانند .و در آن تخمها ی کلیۀ گیاهان نهاده شده است .

این درخت دور کننده غم بسیار تخمه است . هرگاه ( سیمرغ ) از آن برخیزد هزار شاخه از آن درخت بروید .و چون بنشیند هزار شاخه از آن بشکند و تخم از آن پراکنده شود .

گوئی خواص همین درخت است که در حماسه به خود سیمرغ داده شده است و به صورت درمان بخشی خود او تجلی پیدا می کند .رابطۀ سیمرغ با دیگر عناصر و عوامل طبیعت نیز از طریق دهمین درخت آشکار می شود .

ساقۀ این درخت در نُه کوه آفریده شده که 99999  جوی از آن ها منشعب می شود و نیمی از آبهای جهان از این کوهها سرچشمه می گیرند و از طریق این جویها به هفت اقلیم زمین می رود و آب دریاهای  زمین را تشکیل می دهد.

99999 هزار فروهر از این درخت پاس می دارند و دانه هایی را که از این درخت فرو می ریزد  ، تشتر ( ایزد آب ) فرشتۀ باران برگرفته با باران فرو می ریزد .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

طّره

سر آن طّره گر خواهی گشودن / حذر کن از خیال شانه بودن

دویی بر صافی آئینه زنگ است / " تویی " در عالم " من " سخت زنگ است

من و مای تو تو حرف شخصی یکتاست / زبان موج ها در کام دریاست

لباس جلوه بیرون از قیاس است / دو عالم شوخی رنگ لباس است

کسی کاشوب حسن ما ومن دید / همان یوسف زبوی پیرهن دید

                                                                     " بیدل دهلوی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

دانلود کتاب و فیلم آموزش زبان بدن

دوستان عزیز می توانید کتاب و فیلم آموزش زبان بدن آلن پیز را از لینک زیر دانلود نمایید.

لینک مطلب کلیک کنید

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢

کبوتر

خانۀ دل باز کبو تر گرفت  / مشغله و بقر بقو در گرفت

غلغل مستان چو بگردون رسید / کرکس زرین فلک پر گرفت

بو طربون گشت مه و مشتری / زهره مطرب طرب تز سر گرفت

خالق ارواح ز آب و ز گل  / آینه ای کرد و برابر گرفت

ز آینه صد نقش شد و هر یکی / آنچ مرو راست میسر گرفت

هر که دلی داشت بپایش فتاد / هر که سر او سر منبر گرفت

خرمن ارواح نهایت نداشت  / مورچه ای چیز  محقر گرفت

گر ز تو پر گشت جهان همچو برف / نیست شوی چون تف خود در گرفت

نیست شو از برف و همه خاک شو /بنگر کین خاک چه زیور گرفت

خاک بتدریج بدانجا رسید / کز فر او هر دو جهان فر گرفت

بس که زبان این دم معزول شد / بس که جهان جان سخنور گرفت

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

فردوسی

بداینسان که استاد با فرو هوش  / به یک باره از دل برآرد خروش

" چو ایران نباشد تن من مباد  /  بدین بوم و بر  زنده یک تن مباد "

از این عشق والای شور آفرین /  به لرزش در آید سپهر برین

کنون این  سراینده   نیک بخت /  نشسته است در بارگاهش به تخت

سخن ساز  فر کیانی بود  / ستاینده ی پهلوانی بود

ستاند  همه  نیکی و داد را  / نکوهش کند جور  و بیداد را

خرد نزد او برترین گوهر است / زهر گوهری در جهان برتر است

همه مردم از بنده تا شهریار / پذیرای مرگیم  فرجام کار

نپاید  کسی در سپنجی سرای  / نماند کسی جاودان  جز خدای

همان به نگردیم  گِرد بدی / نیاریم روی سوی نابخردی

مبادا شود از تو موری دژم / مباش ایمن از بازی زیر و بم

جهان زیر این سقف پیروزه رنگ / پر از نیش و نوش است و شهد و شرنگ

ز کار خدا بنده آگاه نیست  / به هفت آسمان صعوه را راه نیست

سر انجام  فردوسی ارجمند  / غنوده است بر کهکشانی بلند

زبان ها پر از آفرین باد اوست  / دل مردم آکنده از یاد اوست

چو او کاخ نظم و ادب ساخته است / به این کار یک عمر پرداخته است

نگنجد در این مختصر کار او / نگفتم سرودی سزاوار او

منم خاک ناچیز او  زرناب  / منم ذره ی  خرد او آفتاب

کجا ذره گردد نمودار مهر ؟ / نگنجد در آن  آفتاب سپهر

خجل هستم از خردی خویشتن / به پایان رسانم سرود و سخن

سرآریم در پیشگاهش فرود  /  که تاریخ ایران زمین را سرود

                                                                 " شهریاری "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

سیمرغ

هم ز روی عکس سیمرغ جهان / چهره سیمرغ دیدند از جهان

چون نگه کردند آن سی مرغ زود / بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

 در تحّیر جمله سرگردان شدند  /  باز از نوعی دگر حیران شدند

خویش را دیدند سیمرغی تمام /بود خود سیمرغ  سیمرغ مدام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه / بود این سیمرغ این کین جایگاه

ور به سوی خویش کردندی نظر  / بود این سیمرغ ایشان را دگر

                                                            " عطار "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

روئین تن

نیمه شب بود . ساکنان قصر در خواب بودند . اما اسفندیار در کاخ خود قدم می زدو به جنگ بزرگی که در پیش داشت می اندیشید  . نبرد با بزرگترین پهلوان جهان کار آسانی نبود . شاید برای همین خواب به چشمان اسفندیار نمی آمد و او با دلهره انتظار صبح را می کشید .

سرانجام سپیده دمید . با طلوع آفتاب ، طبلهای جنگی به صدا در آمدند و هیاهو همه جارا فراگرفت . آن گاه اسفندیاربا سپاهی فراوان به سوی زابلستان لشکر کشید . قصد او از این سفر به بند کشیدن رستم ، پهلوان ششصد سالۀ زابلی بود .  پدرش گشتاسب پادشاه ایران اسفندیار رابا این بهانه راهی سفر کرده بود . " اززمانی که ما به پادشاهی رسیده ایم ، رستم احترام به جا نیاورده  و به بارگاه ما نیامده است . برای همین تو باید او را بگیری و دست بسته به به بارگاه ما بیاوری . اگر در این کار موفق شوی تو را پادشاه می کنیم ."

اختر شناسان مرگ اسفندیار را در زابلستان و به دست رستم پهلوان پیشگوئی کرده بودند بنابراین گشتاسب که پادشاهی بی دردسر را بیشتر دوست می داشت پسرش اسفندیار را به این سفر بی بازگشت فرستاد .

پس از اینکه اسفندیار به رودخانه هیرمند رسید به افرادش دستور داد تا چادر ها را برپا کنند بعد پسرش بهمن را به خانۀ رستم فرستادتا او رااز ورود خود آگاه سازد رستم خوشحال شد دستور دادتا همه جا را آراستند ولی اسفندیار برای جنگ آمده بود .

رستم پهلوان بزرگی بود و خفت را به هیچ نوعی نمی پذیرفت و گفت من به بارگاه پدرت می آیم ولی با دستان باز اما اسفندیار نپذیرفت و دستور پدرش را یادآور شد . پس از گفتگوهای بسیار دو پهلوان برای نبرد آماده شدند.. صبح روز بعد آندو بایکدیگر مبارزه کردند و شبانگاه با تنی زخمی و مجروح با کاخ و چادر خویش بازگشتند .

رستم ماجرا را با پدرش زال درمیان گذاشت . زال به فکر فرو رفت تا چاره ای برای این مشکل بیابد .و ناگهان به فکر سیمرغ افتاد او پری از پرهای سیمرغ را که به او در هنگام وداع داده بود را باخود داشت و سیمرغ پرنده ای عجیب که از رازهای بسیاری آگاه بود و درمان بسیاری از بیماریها را می دانست . زال آن پر را آتش زد و لحظه ای بعد آن مرغ عجیب آماده و در کنارش بود. زال ماجرا را برایش تعریف کرد .او گفت که راه کشتن اسفندیار رامی داند ولی او باید این را بداند که  هرکس اسفندیار را بکشد همیشه در غذاب خواهد بود .

رستم چاره کار را در این دید و برزبان آورد که مرگ من تنها مرگ یک نفر است ولی شکستم زابلستان را نابود می کند. سیمرغ گفت بسیار خوب ، حالا بمن گوش کن . اسفندیار روئین تن است و هیچ تیری براو کارگر نیست فقط چشمهایش آسیب پذیر است پس امشب تیری از چوب گز درست کن و هنگام نبرد تیر را به چشمان او بزن . اما این کار یک شرط دارد  اول با او حرف بزن و سعی کن او را از این جنگ منصرف کنی اگر قبول نکرد تیر را رها کن .

بعد با منقار خود تیرها را از بدن رستم و اسبش بیرون کشید و پر خود را بر زخمها کشید تا اثری ار زخم برجای نماند . و رستم دوباره آماده نبرد گشت . صبح روز بعد رستم اسفندیار را از این جنگ و پیکار برحذر داشت ولی او زیر بار نرفت و همچنان برسر حرف خود ماند .و رستم تیر را رها کرد اسفندیار از بالای اسب به زیر افتاد . رستم کنارش نشست این پیروزی برای او شادی آور نبود .

اسفندیار به سختی گفت : " پهلوان بزرگ ، اندوهگین مباش . پدرم باعث مرگ من است و تو هیچ تقصیری نداری . من پسرم را به دست تو می سپارم تا او را مثل یک پهلوان بزرگ و شجاع تربیت کنی ."

پس از آن چشمانش را بست و دنیا را ترک کرد .

به سیمرغ گفت ای گزین جهان  / چه خواهد بر این مرگ ما ناگهان

جهان یادگارست و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز مردمی

به نام نکو گر بمیرم رواست  / مرا نام باید ، که تن مرگ راست

او با کشتن اسفندیار از سر جانش می گذرد ولی از سر جوهر جانش نمی گذرد .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :

رستم و اسفندیار

جان کلام تراژدی رستم واسنفدیار در این است . رستم یک ایرانی نژاد و آزاده است .

اسفندیار یک ایرانی برده قدرت  است .بنابراین جنگ رستم و اسفندیار جنگ آزاده گی و بندگی است . در  آخرین کلام اسفندیار رستم بندی را می خواهد تا بتواند بر او نیز حکومت کند که این خیال باطل می شود .

اطرافیان اسفندیار را پند می دهند و او همچنان نمی شنود .

از زبان کتایون :

ز گیتی همی پند  مادر نیوش  /  به بد تیز مشتاب و چندین مکوش

بدو گفت که ای ژنده پیل  ژیان / همی خوار گیری ز نیرو روان

از زبان پشوتن :

به دل دیو را راه دادی کنون  / همی نشنوی پند این رهنمون

دلت خیره بینم همی پر ستیز /کنون هر جه گفتم همه ریز ریز

از زبان سپاه اسفندیار :

خرد نیست اندر سر شهریار  / که جوید از این نامور کارزار

برین سان همی از پی تاج وگاه / بکشتن دهد نامداری چو ماه

و از زبان رستم :

هر آن کس که دارد روانش خرد / سر  مایۀ  کارها بنگرد

... به گیتی بران سان که اکنون توئی  / نباید که داری سر بد خوئی

نبیند مرا زنده با بند کس    /  که روشن روانم بر این است و بس

اسفندیار به رستم می گوید:

چنین گفت با رستم اسفندیار  / که از تو ندیدم بد روزگار

زمانه چنین بود  و بود  آنچ بود / سخن هر  چ  گویم بباید شنود

بهانه تو بودی پدر بُد زمان  / نه رستم ، نه سیمرغ م تیر و کمان

بکوشید تا لشکر و تاج وگنج  / بدو ماند و من بمانم  به رنج

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

زبان بدن

بخش زبان بدن در سایت www.bodylanguage.ir فعال شد .در این بخش به بررسی منشاء ژست ها ، نحوه برون ریزی عواطف از طریق بدن ، تفاوت های فرهنگی در این مقوله ، نگرش های بین فردی و نحوه آنالیز بدن پرداخته خواهد شد .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱

سیمرغ

 

هَرآن هُدهُدی که دَر فَصلِ بهار به تَرکِ آشیانِ خود بگوید و به مِنقارِ خود پَر وبالِ خود برکَند . وقَصدِ کوهِ قاف کُند سایۀ کوهِ قاف بَر او اُفتد . و مِقدارِهزار سال این زمان است . این هزاردر تَقویم ِاَهلِ حقیقت یک صبُحدم است . از مَشرقِ لاهوتِ اَعظم در این مُدّت سیمرغی شود که صَفیرِ او خُفتِگان را بیدار کُند و نِشیمن او درکوهِ قاف است . صَفیراو به همه می رسد  و لیکن مُستمع کم دارد همه با ویند و بیشتربی ویند .

با مائی و با ما نئی      جانی  از آن پیدا نئی

و بیمارانی که رَهین علت استقسا ( زردی ) باشند و یا گرفتار دِق سایۀ او عــلاج  یشان است . ومَرض را سود دارد و رنگهای مُختلف را زایل کُند و ایــن سیمرغ  پـَـرواز کند بــی جُنبش و  بِپَرد بی پَر و نزدیک شود بی قطع  اماکن  وهمۀ نقشها ی ما دَراوست  . و او خـود رنگ ندارد و مشرقست آشیان او و مغرب از او خـالی نَه همه از او مشغول و او از هـمه فارغ ، همه از او پُر و او از همه تُهی همۀ علوم از صفیر این سیمرغ است و از او استخراج کرده اند . وسازهای عجیب  مثل  اَرغَنون و غیر آن ازصدا و رُنات او بیرون آورده اند .

تو ندیدی شب سُلیمان را                   
               توچه دانی زبان مرغــان را

وخوراک این سیمرغ آتش است و هـر کـه پَـری از آن او ،  بر پهلوی راست بَندَد بَرآتش بگذرد و ازحَریق ایمن بود ونسیم صبا از نفس اوست از بـرای ایـن عاشقان راز دل و اسرار ضَمایر با او گویند . و این کلمات که مُتَحرِر می شود نفئه مُصدور  است و چیزی مُختصراز آن .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

زال و سیمرغ

کنون پر شگفتی یکی داستان  / بپیوندم از گفتۀ باستان

نگه کن که مر سام را روزگار   / چه بازی نمود ، ای پسر گوش دار

می خواهم داستانی از گفتۀ باستان برایتان بگویم . ببینید روزگار با سام

نریمان  پهلوان ایران - چه بازی کرد :

سام فرزندی نداشت ، تنها آرزویش این بود که خدا به او پسری بدهد تا دلش را شاد کند .همسر جوان سام نه ماهه باردار بود ، و سام انتظار داشت که بانوی جوان و برومندش ، پهلوان بچه ای برایش به دنیا بیاورد .

چند روز بعد کودکی شاداب و تندرست از مادر جدا شد . پهلوان بچه ای که چهره ای زیبا داشت . اما موهای سر و مژگان و ابروهایش سفید سفید بود .

هیچ کس جرأت نمی کرد به سام بگوید که از همسر جوانش پسری پیر به دنیا آمده است . یک هفته آن کودک سپید مو را از سام پنهان کردند . سرانجام دایۀ شیردل سام ، دلیرانه پیش سام رفت و گفت :

ای پهلوان بزرگ ! خداوند آرزویت را بر آورده کرد . همسرت پهلوان بجه ای به دنیا آورده است که دل شیر دارد . تنش مانند نقره سپید است و رویش مثل بهشت زیباست . یک اندام زشت هم ندارد . تنها عیب او این است که مویش سپید است .

سام فریاد زد : چه می گویی ، سپید مو است ؟ و از تخت به زیر آمد و به سوی شبستان کاخش دوید . روی گهواره خم شد . بچه ای پیر سر دید که نه مثل او دیده بود و نه شنیده بود . همۀ موهایش مثل برف سپیدو رویشسرخ و شنگرفی .

سام با خشم رو برگرداند و فریاد زد : این بچه دیو را از این جا بردارید و از این سرزمین دور کنید . سواران کودک را بردند شب و روز تاختند تا به البرز کوه رسیدند و اورا روی تخته سنگی گذاشتند و برگشتند .

کودک از گرسنگی گاه انگشتش را می مکید  وگاه صدای گریه اش به آسمان بلند می شد .

سیمرغ از آشیانه اش در قلۀ کوه البرز در آمدتا برای بچه هایش خرگوشی شکار کند . ناگهان از آن بالا چشمش به بچۀ شیرخواره ای افتاد که برهنه و بی پناه روی سنگ خارا افتاده بود سیمرغ بال گشود طفل را برداشت و به آشیانه اش برد سیمرغ داناست  او از طفل نگهداری خواهد کرد تا پهلوان ببالد  بزرگ شود کودک سپید موی همراه بچه های سیمرغ بزرگ می شد . سالها گذشت و آن کودک دور از چشم مردم بزرگ شد و برای خود مردی تنومند .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

رستم و اسفندیار

داستان رستم و اسفندیار یکی از ژرف ترین  ، زیباترین و در عین حال از دردناکترین داستانهای  شاهنامه ی فردوسی است . این داستان کشاکشی است نه میان نیکی و بدی ، آن گونه که در دیگر نبردها نمایان است . بلکه نبردی است میان دو قهرمان محبوب که هر کدام  دلایلی برای حقانیت خود دارند . و همین است که تفسیر این داستان را نسبت به دیگر داستانهای شاه نامه دشوارتر و پیچیده تر کرده است . به گونه ای که دادن یک تفسیر قطعی و روشن از این داستان و شخصیتهای چند وجهی آن مشکل و یا حتی نا ممکن می نماید .

فردوسی ظاهراً به هر دو پهلوان به یک اندازه عشق می ورزد و از دادن  تحلیل در باب شخصیت هر کدام اجتناب میکند ،گویی قضاوت نهایی را بر عهده خواننده می گذارد .تا از لایه های بیرونی داستان به لایه های درونی آن برسد و آنچه را که در داستان نمود آشکار  نیافته است ، در یابد . 

اسفندیار در پی در خواست تاج و تخت از پدر ملزم به آوردن رستم  - با دستی بسته و پای پیاده از سیستان می شود  تعصب زیاد از حد او در عقایدش ، اجازه ی اندیشیدن در نتایج چنین کاری را از او سلب می کند .او به نصایح اطرافیان وقعی نمی نهد و مصرانه تا آخرین لحظۀ نبرد بر تصمیم خود می ماند . اما پافشاری او در متقاعد کردن رستم سودی ندارد ، همانگونه که اصرار رستم برای مصالحه  در اسفندیار اثری ندارد .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

آیا زمان به عشق نمی ماند ؟

و منجمی پرسید ، آقا ،

ساعت چند است ؟

گفت :

تو زمان را می سنجی

که بی اندازه و سنجش ناپذیر است .

رفتارت را با ساعتها و فصلها سازگار می کنی

 و حتی حالت روحیت را مطابق آنها جهت می دهی .

با زمان ، جویی می سازی که بر لب آن بنشینی و گذرش را تماشا کنی .

ولی بی زمانی درون تو از بی زمانی آگاه است ،

و می دانی که دیروز فقط  خاطره ی امروز و فردا رؤ یای امروز است .

و آنکه در تو آواز می خواند و انتظار می کشد

هنوز در محدوده ی  نخستین لحظۀ پراکندن ستارگان در آسمان

ساکن است .

چه کسی در درون تو احساس می کند

نیروی عشق ورزیدن بی مرز دارد ؟

با این حال ، چه کسی احساس می کند که همین

عشق

با همۀ بی مرز بودنش ،

به دور مرکز وجود او حلقه زده و از سودای

عشقی

به عشق دیگر و از عملی عاشقانه به عمل

دیگر بی جنبش است ؟

و آیا زمان همچون عشق بخش ناپذیر و بی مکان نیست ؟

ولی اگر اندیشۀ تو وامی داردت

زمان را با فصلها بسنجی ،

بگذار هر فصلی همۀ فصلهای دیگر رادر بر

گیرد ،

و بگذار امروز گذشته را با خاطره هایش

و آینده را با آرزوهایش در بر گیرد .

                                                                   " جبران خلیل جبران  "

                                                        

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

سکوت

افریقای کهن می گوید :

همه چیز سخن می گوید . همه چیز های دور و بر ما حالت سرشار کننده  اسرار آمیزی از هستی به ما می دهند . گوش دادن به سکوت را بیاموز  تا دریابی ، که موسیقی همان است .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

چاه قیروان

در خَمسۀ نظامی  :

در داستانِ  گُنبدِ سیاه تَمثیلِ  زیبای چاه قَیرَوان با مَهارتِ کَم نَظیر ِنظامی  به تصویر  شیده شده است . او در قسمتی ازاشعارش چنین می گوید :

  "  -  بگذار  ،   از سخن بگذر  " که  ز سیمرغ   کس نداد خبر ! "

  گفتمش :

  " - باز گو   بهانه  مگیر  !   " خبرم ده  ز قَیرَوان  و ز قیر  "

گفت :   " -  باید که داریم  معذور   " کارزوئیست  این  ، ز گفتن دور  .  "  زین سیاهی  خبر  ندارد  کس    "  مگر  آن کاین سیاه دارد  و بس  ! "

یکی از کلید های فهم افسانه اندازه شگفت انگیز نظامی به شهر مغربی" کیروان " یا قیروان در اختیار ما قرار می دهد اگر چه کیروان برای  تونسی ها شهری مقدس است ولی این نام برای مسلمانانِ  سده های میانی شرق نمایانگر غرب دور  دست و ناشناخته بوده است .

نام این شهر در گویش پارسی زبانان یادآور بازی غم انگیز ی با وا ژه  ، قیر ،رنگ جهنم بوده در یک  فرهنگ وا ژه گانِ سنتی فارسی که در سده هفدهم در هند مسلمان نوشته شده است می خوانیم منظور از شهر قیروان اطراف  دنیاست .

در افسانۀ غُربت ِغَربی ِسُهروردی  قَیرَوان  مُترادِف دقیق شهر     تاریک غَرب مادّه   است  که  : در آنجا ، جان  به اسارت در می آید  و  از  اصلِ  اِشراقیِ  نور خود  جدا می افتد .

وجز به هنگام رؤیا  نمی تواند از این زندگی رها شود .

محل جغرافیائی   کیروان  ،افسانه گویانِ ایرانی هر جا باشد به هر حال همه جا زندانِ زمینی عارف شمرده می شود .

افسانۀ   هندی  نظامی سَوایِ  غُربَتِ غَربی   شباهت شِگفت انگیزی به سه روایت از افسانه های هزارویک شب دارد .

الف ) افسانۀ اسحاق موصلی  شاعر

ب ) سفر دوم سند باد بحری

ج ) افسانۀ شاهزاده  قلندر   

چاهِ قَیرَوان  و هُبوط  در کَثرات

آدمی  از  ماوراءالنهر    وجود از مَقا مِ احسن تقویم به چاه اسفل اسافلین  در  قَیرَوان  غَرب  مادّه هُبوط کرده است . سسُهروردی  اهوای نفسانی را چاهی می داند که برای  در نیفتادن  در آن می باید به ریسمان چنگ زد.کسی که به ریسمانِ  قرآن  چنگ نمی زند سرگشته است  و در  ظلمات چاه اهوای خویش گُم می شود .

چاه قَیرَوان بی  اختیار  ما  را به  یاد تَمثیل غارِ افلاطونی  می اندازد. 
" افلاطون  "  که سهروردی سخت به او  احترام می گذارد  و او را در  کِنار زَردُشت  و هِرمِس سه حکیمِ  بزرگِ  تاریخ  می داند .

افلاطون می گوید : ر وح  از جایگاهی  رَفیع بدین جهان هُبوط کرده است جهانِ محسوس حقیر است و نیکی  و زیبائی و حقیقت در افقهای جهان معقول در جهان ایده ها ی  ازلی  قرار  دارد .

روح  در سراچۀ  ترکیب  تخته بندِ تن است و تن گور  اوست .

آدمیان  در غار زندگی اسیر و در زنجیر  زاده  می شوند  و بدین ظلمت خو می گیرند و اصل خویش را از یاد می برند .

در پس ایشان  آتشی افروخته  است . و روبروی  آنان دیواری است آن سوی غار  کسانی در حرکت اند  و سایه هایشان  بر دیوار افتاده است . زندانیانِ غار  عبور  سایه ها  را  تشخیص می دهند  و می پندارند که این سایه ها از  خود  اصالتی دارند  و حال آنکه سایه ها  نمودهایی از حقایق آن سوی دیوار ند  . آنان هرگز پی  به  درک حقیقت نخواهند بُرد جز آنگاه که  از غار بِدَر آیند  وبه فضای بیرون غار راه  برند .

غار  این جهان ، و جهانیان همه زندانیان آن و آتش  تمثیلی از خورشید ِ حقیقت ست  .
سایه ها اشیای این جهان اند و رونده گانِ آن سوی دیوار  ایده های ازلی یا مُثُل هستند که در ورای این جهان قرار دارند.

روح پیش از ورود به این جهان ایده های ازلی را درک  کرده و در سفر به عالم خاک آنها را از یاد برده است.در عروج و بر آمدن  از غار و اتصال با ایده های ازلی است  که آدمی به حقیقتِ  راستین و اصیل خود باز خواهد  گشت .

برای سهروردی نیز این جهان غار یا به تعبیر خود اوچاهِ تاریکی است که آدمی  در آن 
به اسارت در آمده است .  انوارِ حقیقت  در بیرون چاه یا در جهان فَرازین  است . رَستن از چاه تنها با عشق مُیسّر است . چنانکه  رهایی  از  غا ر افلاطون .

افلاطون روح آدمی را به پرنده ای  تشبیه می کند که از دیگر جای به این عالم هُبوط کرده است  .و از زبان سقراط چنین نقل می کند  که  :  روحی   که  پاکی  و کمال خود را از دست نداده است در عالمِ بالا می گَرَدد  . و در آن خانه می گزیند و بدین مِنوال کالبُدی زمینی می یابد .آنگاه  آن کالبُد  با جنبش  روح جنبش می آغازد و چنین می نماید که جنبشش از خود اوست جنبش با هم یکجا موجود  زنده نامیده می شود ، که از جسم و روح تشکیل یافته  و آن را موجودِ  زنده ی فانی می خوانند .

روح انسان در جریان هُبوط بالهای خود را از دست می دهد و تا  رویش بالهایی  دیگر  ناچار  به  سکونت در ربع مسکون فِراق است. او نیز مرگ آگاهی  و فرا رفتن  از  مرگ
را  به  مثابه  یگانه  امکانِ   رهائی  از غربت قَیرَوانِ مادّه می داند .

هر گامی که سالک  به پیش  برمی دارد  به  همان نسبت از غرب  دور شده  و  به
شرق نزدیکتر می شود در این صورت  عبور  از هر  مرتبۀ  وجودی به  معنای  آن است که  در نسبت  با سالک آ ن مرتبه  مفهوم شرقی خود را از دست داده و  به  غرب  بدل شده است و این جریان تا  نورالانوار  ادامه  دارد .

سالک در یک خط سیر وجودی  از غرب به  شرق سفر می کند .

شرق مُطلق همان  نورالانوار  یا  واجب الوجود  است .و غرب  مُطلق  عالم ازدحام  مادّه .

نخستین مرحله در آغاز  رهایی از چاه بی پایانِ قَیرَوان را معطوف به رویا بینی  می داند پس  از آن به مرحلۀ میان خواب  و بیداری می رسیم .و سپس  در مرحلۀ سوم سالک به بیداری معنوی تام می رسد .  و می تواند  با فرشتۀ  حکمت  و عقل فعال  ارتباط را برقرار   کرده  و از چنبره اسارتِ مادّه  و  منطقۀ ظلمت رها گردد و به آسمان بر
شود .   

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

چاهِ  قَیرَوان بی اختیارما را به یاد تَمثیلِ غارِافلاطون می اندازد " افلاطون " که سهروردی سخت به او احترام می گذارد ودرکنار زردشت و هرمس سه حکیم بزرگ تاریخ می داند .                              

افلاطون  می گوید : روح ازجایگاهی رَفیع بدین جهان هُبوط کرده است جهانِ محسوس حَقیراست ونیکی و زیبائی وحقیقت درافقهای جهانِ معقول در جهان ایده های ازلی قراردارد . روح در سراچه ترکیب تَخته بَندِ تن است و تن گوراوست .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

 

چاه "  قیروان
" وهبوط در کثرات آدمی ازماوراء النهر وجود ازمقام احسن تقویم به چاه اسفل اسافلین در قیروان غرب مادّه هُبوط کرده است  .

سهروردی اهوای نفسانی را چاهی می داند که برای در نیفتادن درآن می باید به ریسمان چنگ زد .

کسی که چنگ به ریسمان قرآن نمی زند سرگشته است که در ظلمات چاه اهوای خویش گُم می شود .

                                            

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

غار این  جهان است  و جهانیان همه زندانیان  آن

                            آتش  تمثیلی 
از خورشید  حقیقت  است

                                             
سایه ها اشیاء  این جهان اند  و روندگان 
آن سوی دیوار

                                                                   
ایده های ازلی یا  مثل هستند
که  در 
                               ورای این جهان قرار دارند  .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

غار افلاطون

 

آدمیان دَر غار 
زندگی  اسیر  و در 
زنجیر  زاده  می شوند  و  بدین
ظُلمت  خو می گیرند  و اصل ِخویش را از یاد می برند  .

در پَس ایشان  آتشیِ  افروخته 
است  و  روبروی آنان  دیواری  است . 
آن سوی  غار  کسانی  در حرکت اند و سایه هایشان بر دیوار افتاده است .

زندانیانِ غار عبور ِسایه ها را بر دیوار تشخیص می دهند و می پندارند که این سایه ها 
از  خود  اصالتی دارند و حال   آنکه  سایه ها ا نمودهایی  از حقایقِ  آن سویِ دیوارند  .

آنان  هرگز  پِی به  درک حقیقت  نخواهند برد  جز  آنگاه  که  از  غار  به  در  آیند  و به 
فضای بیرون  غار  راه برند .

                                      

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

صوفیان می گویند  :

عاقل جز به ظواهرعالم وجود دسترسی ندارد امّا ، عاشق مستغرق عوالم  معنا و فانی در حقایق است .

                                                                                                   
                                                                         "  اسرار نامه  "

عقل درسودای عشق استاد نیست                  عشق کارعقل مادرزاد نیست

عشق اینجاآتش است و عقل ودود                عشق چون آمد گریزد عقل زود

خرد آبست و عشق آتش به صورت

نسا زد آب با آتش ضرورت

" خرد  زاهد  نماست  و عشق  شنگی لا ابالی    "

" عطار  "

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

ابوسعید گفت : اگر از ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود ،آن از
آن من است ،وهمچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید ، زیان مراست " و اگر اندوهی دردلی است ،آن دل ازآن من است .

به شخصی گفتند : به" کجا می روی ؟ " گفت : "به حجاز " گفت : " آن جا چه کنی ؟ "  گفت : " خدای را طلب کنم  "

 گفت : " خدای خراسان کجاست کــه به حجاز می باید شدن ؟ رسول الله فرمود کــه طلب علم کنید واگــربه چین بـــاشد "

 نگفت :  طلب خدای  کنید ."

یه قول سرّی سقطی : مرد باید که در میان بازار به حق مشغول تواند بود راه بعدد خلق اوست .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

گفت : " آن زندیق کذاب را چه می کنی ؟ " همچنین بسیار جفا گفت .. شیخ را ، که زنش منکر او بود ، حالش چه  بودی بوعلی  عزم صحرا  کرد  تا شیخ را  ببیند . شیخ را  دید کــه همی آمد ، و خرواری درمنه  بر شیری  نهاده . بوعلی از دست برفت ، گفت : " شیخا ،  این  چه حالت است  ؟"  گفت : " آری ، تا ما بار چنان  گرگی – یعنی زن – نکشیم  شیری چنین بار ما نکشد . " پس به وثاق باز آمد .

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

   روزی شیخ المشایخ پیش آمد طاسی پر از آب پیش شیخ نهاد ه بود . شیخ المشایخ دست در آب کرد وماهی زنده بیرون آورد .

شیخ ابوالحسن گفت : " از آب ماهی نمودن سهل است ، از آب آتش باید نمودن "

شیخ المشایخ  گفت :  " بیا تا بدین تنور فرو شویم تا زنده کی  برآید ؟ "

شیخ گفت : " یا عبد الله ، بیا تا به نیستی خود فرو شویم  تا به هستی  او که بر آید ! "

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

اسب ، هواپیما ، رودکی ومن

این همایون مرغ زیبای اساطیری

استخوانخواری که اکنون آدمیخوار است

طعمه هایش را که ما بودیم  یک یک از زمین برچید

ناگهان برخاست

یونسی گشتم که رفتم در دل ماهی

گم شدم در قعر دریای شگرف آسمان با او

یا سلیمانی شدم بر گرده آن دیو درگاهی

پر کشیدم از کران تا بیکران با او

دردل آفاق آرام شبانگاهی

از شکاف دیده این مرغ یا ماهی

آسمان تیره را در لابلای کهکشان دیدم

آب بود آیا که زیر کاه پنهان بود

یا میان ریگها رودی

پریشان بود

رود را گفتم رودکی آمد بیاد من

در شب تاریک او را بر فراز توسنش دیدم

کز دل جیحون گذر می کرد و این ابیات را می خواند

آب جیحون با همه پهناش

خنگ ما را تا میان آید

ریگ آموی و درشتیهاش

زیر پایم پرنیان آید

خویش را با او

در ترازوی دقیق عدل سنجیدم

هر دو از سوئی به دیگر سو روان بودیم

مرکب او بال سیمین داشت

مرکب من بال پولادین

زیر پای مرکب او آب جیحون بود

زیر پای مرکب من آب گردون

زیر پای مرکب او ریگ آموی و درشتیها

زیر بال مرکب من رنگ دریاها و کشتیها

مرکب او را کف امواج خشم آلود

تا میان می آمد و زود از میان می رفت

مرکب من در کف سیمابگون ابر

غوطه ها می خورد و بیرون می شد و تا بیکران می رفت

من نمی خواندم و لیکن رودکی می خواند

آب جیحون با همه پهناش

خنگ ما را تا میان آید

ریگ آموی و درشتیهاش

زیر پایم پرنیان آید

رودکی می رفت و این ابیات را می خواند

رودکی ده گام صد ساله

از من و از مرکب من پیشتر می راند

رودکی می تاخت با اسب سپید سیمگون یالش

من بدنبالش

هر دو از خود بیخبر بودیم

ما دو مجنون همسفر بودیم

" مظفر سربازی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

رودکی

گر بر سر نفس خود امیری مردی / بر کور و کر  ار نکته نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن  / گر دست  فتاده ای بگیری مردی

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

 

رودکی مضمون زیبائی در علت سیاه کردن موی خود در پیری دارد .

من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه / تا باز نوجوان شوم و نو نو کنم گناه

چون جامه ها بوقت مصیبت سیه کنند /  من موی  در مصیبت پیری کنم سیاه

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

سیمرغ

         سیمُرغ

هَرآن هُدهُدی که دَر فَصلِ بهار به تَرکِ آشیانِ خود بگوید و به مِنقارِ خود پَر وبالِ خود برکَند . وقَصدِ کوهِ قاف کُند سایۀ کوهِ قاف بَر او اُفتد . و مِقدارِهزار سال این زمان است . این هزاردر تَقویم ِاَهلِ حقیقت یک صبُحدم است . از مَشرقِ لاهوتِ اَعظم در این مُدّت سیمرغی شود که صَفیرِ او خُفتِگان را بیدار کُند و نِشیمن او درکوهِ قاف است . صَفیراو به همه می رسد  و لیکن مُستمع کم دارد همه با ویند و بیشتربی ویند .

با مائی و با ما نئی      جانی  از آن پیدا نئی

و بیمارانی که رَهین علت استقسا ( زردی ) باشند و یا گرفتار دِق سایۀ او عــلاج  ایشان است . ومَرض را سود دارد و رنگهای مُختلف را زایل کُند و ایــن سیمرغ  پـَـرواز کند بــی جُنبش و  بِپَرد بی پَر و نزدیک شود بی قطع  اماکن  وهمۀ نقشها ی ما دَراوست  . و او خـود رنگ ندارد و مشرقست آشیان او و مغرب از او خـالی نَه همه از او مشغول و او از هـمه فارغ ، همه از او پُر و او از همه تُهی همۀ علوم از صفیر این سیمرغ است و از او استخراج کرده اند . وسازهای عجیب  مثل  اَرغَنون و غیر آن ازصدا و رُنات او بیرون آورده اند .

تو ندیدی شب سُلیمان را                   
                      توچه دانی زبان مرغــان را

وخوراک این سیمرغ آتش است و هـر کـه پَـری از آن او ،  بر پهلوی راست بَندَد بَرآتش بگذرد و ازحَریق ایمن بود ونسیم صبا از نفس اوست از بـرای ایـن عاشقان راز دل و اسرار ضَمایر با او گویند . و این کلمات که مُتَحرِر می شود نفئه مُصدور  است و چیزی مُختصراز آن : واز ندای او  :

       مولانا میفرماید .

گَر بِه هرزَخمی تو پُرکینه شوی  /  پس کجا بی صیقل آئینه شوی

زیـرکی بـفروش و حَـیرانی بـخر   /  زیــرکی ظن است وحَیرانی بصر

حـیرتی بــاید کـه رُوبد فـکررا  /  خورده حیرت  فـکررا وذِکـررا

خویش را عُریان کُن از جُمله فضول  /  ترکِ خود کُن تا کند رحمت نزول

می توان پنداشت که سهروردی شاهنامه را به همان شیوه ای قرائت کرده که عرفا تورات یا قرآن را قرائت می کنند یعنی درست مانند اینکه آن کتاب را برای خود وی ساخته باشند
در این صورت تمثیلهایی که در شاهنامه آمده  به صورت تاریخ قدسی روان دوباره جان می گیرد و به تجربه ای عارفانه می انجامد .

آواز پرجبرئیل و صفیر سیمرغ در بسیاری جهات تحت تأثیر فردوسی است .  

                                                                            ( استاد شایگان    )

زبان اشاره زبان رمز است .

زبان عبارت تفسیرو تعبیری ازمعانی و مفاهیم معمولی  است .

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

نفس 6

قند دادن به اسب سرکش نفس :

مـطابـق میـل نفس اماره رفتـارکــردن (بهره  رساندن به نفس )

خود عدوت اوست و قندش می دهی             وز بـرون تهمت به هـر کس می زنی

                                                                               ( دفتر 4 /1919 )

     "  در مَنطقِ الطَیر "

در داستان شیخ صَنعان و دختر تَرسا

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست            تــا بسی گـوهـر فـرو ریـزد ز پوست

                                                                                                                                    
                                                                                    (م / 208 )

و امّا شیخِ صَنعـان در شِشدَرۀ نفس فرو مانده است وعمری بر باد هوس داده  .فرعون ونمرود نماد نفس اماره در منطق الطیر عطار است .

ودر داستـان خـلیل و نمـرود و رفتن حضرت ابراهیم درآتش به مفاهیم مجازی اشاره نشده وخواننده بـه کشف معـانی عـرفانی می پـردازد .

ظاهر طوطی این داستان آمیخته  ازدو رنگ اول سبز که سرسبزی بهشت را یاد آور می شود . ودیگری قرمزکه تداعی کننده آتش دوزخ است بـا یـاریگـری فـرشته و شیطان می باشد کـه بـرخـاسته از روح و نفس اماره است .

سرنوشت غـایی انسان در گـرو پیـروزی یـکی از ایـن دو بر دیـگری است  .

آنـکس کــه خـلیل جـانش بـر نـمرود نفسش غـلبه مـی کند تـابی از شعله های سوزان آتش نمرودش نیست  .

مـرحبـا  ای طـوطـی  طـوبـی  نشین

حُـلّه  در  پـوشیده  طـوقی  آتــشین

طـوق  آتـش از  بــرای  دوزخ   است

حُـلّه  از بــحر  بهشتی  و سخیست

چون خلیل آنکس که از نمرود رست

خــوش  تــواند  در  آتـش   نشست

سر  بـزن  نـمرود  را  هـمچون قـلم

چـون خـلیل الله در  آتش  زن  قـدم

چـون شدی از وحشت نـمرود پاک

حُلّه پوش از آتشین طوقت چه باک                                                         

                                                                 ( م / 40 ،30 )

نَفس اَمـاره در منطق الـطیر خـر عیسی هـم  هست.

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

نفس 5

"  سایه "

مولانا سایه را هم دام می داند :

سایه   نفس اَمــاره و  وجـودی مجـازیست در روایـات آمـده است کـــه :

حضرت محّمد (ص ) سایـه نـداشتند عـارفـان معتقدنـد مـراد از بـی سایـه بـودن آن
حضرت تسلیم شدن نفس اَمـاره و یـا مسلمان شدن نفس امـاره و شیطان بـه دست عقل کـل عـالـم وجـود یعنی پیـامبر ( ص )  بـوده است .

نه به هند است ایمن ونه در ختن              آنکه خصم اوست  سایه خویشتن

چــون فناش از فقر  پیرایه شود              او محّمد وار بـــی سایـه  شود

در  تشبیه دیـگری مانند ساحــلی است بـرای دریـای هستی بسیط یـا عــدم و عـاشق بـرای شنــا در ایـن دریــا بـایــد ساحل نفس اماره را رها کند .

ساحل نفس رها کن  بِتَک دریا رو          کَندریـن  بحـر ترا خوف نهنگی نبود

                                                                                                     
                                                                         ( کلیات شمس )

   "   مولانا وشرح سموم  "

بیماری سالک در تصویـری دیــگر نــاشی از بـادهـای زهـرآلـود نفس اماره می بـاشد .
کـه همه چیز را به مـرض تبدیـل میکند.

از سموم نـفس چـون بـا عـلتی             هـر چــه گیری تـو مـرض را آلتی

                                                                                                                     
                                                                                         (دفتر سوم )

در تصویـری دیـگرگـریختن از ظلمت نفس امــاره را منوط می کند به تــابیدن نــور حـق بـر مـومن .

همچنان باشد چو مومن راه یافت             سوی نور حق ز ظلمت روی تـافت

                                                                                                                        
                                                                                  ( دفتر 4 /3188 )  

( حکایت موش در انبار گندم )

در داستـان تمثیلی زیـر قـلب انسان  انبارِ گـندمی است کــه :  القـائـات شر آمیز شیطان و  وسوسه هـای نفس امـاره همانند موشی  وارد 
قلب شده و ذخائر معنوی واعتقادات 
ربـاّنی آن را ضایـع می گـرداند .

 
مـا در این انبار گندم می کنیم             گندم جمع آمـده گُـــم  می کنیم

  
می نیندیشیم آخر ما  به هوش           کین خلل درگندم است ازمکر
موش

 مـوش تا انبار مـا حفره زدست              وز منش انبار مـا ویـران شد ست

 اول ای جان دفع شرموش کن              وآنگهان در جمع گندم  جوش کن

گـرنه موشی دزد درانبار ماست               گندم اعمال چـل سالـه کجاست

                                                                                                            (دفتر 1 /382 ،377 )

و در ادامـه مـولانا  آتش در هـوس مـی زنـد کسی کـه بـر خـرمـن  هـواهـای نفسانـی
خـود آتش ریاضت و شرر کف نفس زده باشد.

تفسیر قرآن کریم را می داند. خداوند در سوره واقعه  آیۀ  7  مـی فرماید :  "  لایَمهَ الا المُطَهَرون " در نیابند  حقـایـق  قـرآنـی را جـز پـاکان .

معنی قـرآن زقـرآن پـرس وبـس           وز کسی کاتـش زده ست اندر هوس

                                                                                                             
                                                                                 ( دفتر 5 / 3128 )

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

نفس 4

 

" از زبان عطار   "

او نیز در منطقُ الطیر تمثیلی  زیبا دربـارۀ نفس از زبـان هُـد هُـد  خطاب بـه تَـذَرو را به تَصویر کشیده است .

وآن چـاه تـاریـک نفسانیات است و شرط رسیدن به عـرش رحمانی را رهـایی از نفسانیت انسان می دانـد تـا مـانند حضرت یـوسف پادشاه سرزمین سر بـلندی شود .

در مــیان  چـاه  ظُلمت  مانده           مبُتلای حبس وتهمت  مـانده

        خویش را زین چاه ظلمانی بر آر                سر ز اوج عرش رحمانی بر آر          


                                                                                   (م / 2 4و43 )

مـولانـا بـاز گـریـزی هـوشمندانـه می زنـد .

تـا وقتی خـار نفسانی را از پـای جـانت بیرون نکشیده ای چشم دلت همچنان تیره
وبی فـروغ است چـرا  گـام در راه سلوک نهاده ای  ؟

پیش از آن کین خار پا بیرون کَشی             چشم تاریک است جولان چُون کُنی

    آدمـی  کو می نگنجد در جهان               در سر خاری همی گــردی     نهان

 
                                                                (زمانی 1/ 1374،527 ،526 )  

از هـر جهت بـخواهـی ایـن خـار را بیرون کشی زخـمی خـواهـی شد . بنـابـرایـن راه  رهـایی از آن آتش ریاضت  است . یـا متوسل شدن بـه یار نیکوکار  .

    آتش ترک  هوا در خار زن                  دست اندر یار نیکو کار زن                         ( دفتر سوم )

در نـظر مـولانـا  هـواهـای  نفسانـی  پـائیزاند  و بـاد  پـائیزی:

آن خزان نزد خدا  نفس و هواست                 عقل وجان عین بهار است و بقاست     ( دفتر اول )  

و در دیوان شمس آمده است که :                 

مثل نفس خزانست که درو باغ نهان است                                                  

                                               درون  بـاغ خندد چـو رسد جان بهاری

مولانا می گوید :

بـایست  وجـود خـود را از لـوث خَس  و خـاشاکِ هـوای پـاک کـرد .

لـیک تـا آب از قـذی خالی شدن                تنقیه شرطست در جــوی بــــدن

تـا نمــاند  تیرگی و  خس  درو                 تــا امین گــردد نمایـــدعکس رو

                                                                                                                              
                                                                 ( دفتر 5 / 2809 ،2808 )

عـلائـق نفسانـی مثل دانـه هـای دام وتـله سبب اسارت و نـابـودی می شونـد .

       پس به دست خویش گیری تیشه ای          می زنــی  بر خانه  بی اندیشه ای

          حجـــاب گــنج بینی خــانه را              مـانع صد خـرمن این یک دانه را

      پس در آتش افکنی این دانه را              پیش گــیری  پیشـۀ مردانه را

و آنــکس پیروز می شودکــه دام را ببیند ودانــه بچیند و اسیر هـواهـای نفسانی
نـگردد .

اول صف بــرکسی ماند به کام             کــــو نگیرد  دانــه بیند بند دام

                                                                                                                                    
                                                                             ( دفتر 6 /1356 )

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

نفس 3

1  -  نفس اماره

یعنی روح سرکش کـه پیوسته انسان را بـه بـدیها و زشتیها دعوت می کند . و شهوات
و فُجور را در بـرابـراو زینت می بخشد .

ایـن همان چیزی است کـه خداوند در سورۀ یوسف از زبـان او مطرح کـرده است و می
فـرمـاید :

" مـن هـرگـز نفس خـود را تبرئـه نمی کنم چـرا کـه نفس سرکش هـمواره بـه بـدی فـرمـان می دهـد  . " (یوسف  آیه 53 )

همـچو  مجنونند و چــون نــاقـه اش   یقین

" داستان مـبارزه  نفس اَمـاره  بـا جـان الهی  است  .
"

   در دفتر چهارم  مثنوی "593 "

مـولانـا داستان مبارزه جـان الهی انسان کـه همیشه رو به کمال دارد و نفس اَمـاره
را بـه صورت  تمثیلی زیبا بیان می کند .

روزی مجنون سوار بـرشتر خویش به سوی لیلی رهسپار می شود .ولی در بین راه از
خود غافل شده ویک دفعه می بیند که شتر در خـانـه پیش  کرۀ خـودش است . سالها  بـدیـن منوال سپری می شود .

یعنی اینکه انسان تا عزم خود را جزم می کند که مراحل کمال را طی کند نفس اَماره
انسان را به سوی پستی سوق می دهد. سالها عمر انسان بدین مِنوال می گذرد  . راه به سوی خدا دو گام بیشتر نیست وما انسانها سالهای سال در این مسیر که دو گام بیش نیست نوسان می کنیم تا رهسپار وادی توحید می شویم در چشم بر هم زدنی شتر نفس اَماره ما را به منزل اوّل می رساند وباید از نو شروع کنیم .

همچو مجنونند وچون ناقه ش یقین

می کشد آن پیش واین  واپس به کین

میـــل مجنون  پیش آن  لیلی روان

میـــل نـاقه  پس  پــی کـره   دوان

یک  دم  از مجنون ز خود غافل بدی

نـــاقـه  گـردیــدی  و واپس آمدی

عشق  و سودا چون که پر بودش بدن

مـی  نبودش چــاره از بی خود شدن

آنــکه  او بـاشد  مراقب  عقل  بـود

عـــقل  را  سودای  لیلی  در  ربـود

در جـای دیـگر اسب بـه سبب تیزروی و وضعیت خـاص فیزیکی اش همواره در ادب پارسی تمثیل تندروی و سرعت و قدرت  بوده  است.

در مثنوی نیز تمثیل سرکش و تیز تـکی است و گـاه تمثیل بـرای جـان ، جسم ، نفس
اَمـاره  و شیطان گردن اسب ار بـگیری بر  خورد       ور بــگیرد پـاش بستانـد لــگد

در ایـن بیت  اسب تمثیلی است از نفس امـاره یـا همان جهان فـانی ،  چنانچه منظور نفس بـاشد .
! مـولانـا می گویـد :  نفس پـرستان  بـالاخـره  مغلوب می شونـد و اگـر منظور جهان است  !  گـردن  اسب یعنی مـرتبه ای  اعلی  و پـاک  و پـای اسب  پست ترین  مرتبه  جهان  است . عشق بـه ذات بـاری تعالی در اشعار صوفیانـه در ابتدا بـا راز و نیازهـای ساده رابـعه بـا خـدا نمایـان شد  و بـا هیجان ،  بـایـزید و حلاج به صورت میراثی ارجمند
بـه احمد غـزالی ، عین القضات ، روزبهـان بَقلی ، عطار و مـولانـا رسید و از زمـان سنائی  بـن مـایه اصلی شعر غنائی قـرار گـرفت
.

مـولانـا بیماریهای نفسانی مـتعددی را نـام می بـرد کـه حقیقت آنها  آتش است  .
از جمله :

"  بـــُـخل  "

بُـخل را منبع  آتشی می دانـد کـه آتش طبیعی شعله اش از آن است  او می گـوید:

گفت ایـن آتـش  ز آیـات خداست             شعــله ای  از آتش  بـــخل شماست

"   حِرص  "

حِرص  را هــم بــه آتش مانند مـــی کند .

حِرص تو  در کار بد چون آتش است               اخــگراز رنگ  خوش آتش  خوش است

                                                                                                
                                                                    ( دفتر 4  /1123   -1122 )

   حِرص تو چون آتش  است اندر جهان            بــاز کـــــرده  هـر زبانه صد  دهان       
                                                                              ( دفتر 4 /249  )

او می گوید : برای مقابله  آب  و آتش که برای دفع آتش نفسانی است باید به آب رحمت الهی پناه برد  .

گــــر همی  خـواهی تو دفع شر نار            ب رحمت بـــر دل آتش گُـــمار

چشمۀ  آن آب رحمت مــؤمن  است         آب حیوان  روح پـاک مـحسن  است

                                                                                                       
                                                                    ( دفتر 2 /1253  و1253 )

              "    کُشتن آتش   "

کنایـه از مبارزه بـا نفس است نفس انسان بـوستانی است سر سبز کـه خـواهشهای نفسانی آتشی می شود که سراسر باغ  را  می سوزاند  و به خاکستر تبدیل می کند .

آتــش  شهوت کـــه شعله می زند                 سبزه  تــقوا  شد و نــور  هـدی

آتــش  خشم از شما هم حِــلم  شد                ظلمت  جهل از شما هم عِلم  شد

آ تش حــرص  از  شمـا  ایــثار شد                    و آن  حسد چـون خار بد گلزار شد

چون شما این جمله آتشهای خویش                   بهر حق کشتید جمله پیش   پیش

                                                                             ( دفتر 2 /2565 و2561 )

 

 "  آتش کُشی  نفس  "

کنایه از خـاموش کـردن انـوار الهی تـوسط نفس  ، شیطان   و هـوی نفس  بـارقـه هـای الهی را در درون حـق ستیزان  خـاموش می کند .

این چنین آتش کشی اندر دلش              دیــده کافــر نبیند  از غمش    
                                                                                ( دفتر 6 )  

      " تمثیل  آتش  "                                 

مـولانا در تمثیلی دیـگر نفس اَمـاره را از مـؤمـن واقعی گـریـزان می بیند و دلیلش  آنست کـه نفس امـاره از آتش وجنس مـومن حقیقی  آب روان جـویبار است . و آتش و نفس اَماره  از آب که سبب نـابـودی اوست  فـرار می کند پس آب مـومـن بــاید  دوزخ نفس  امـــاره  را  سرد و خـامـوش کند تـا گلستان وجود را نسوزاند و گُلهای لاله ونسرین و .......به ثمر نشیند .

پس گـریـزان  است  نفس تـو از او           ز آنــکه تـو از آتشی  او آب جو

ز آب  آتش  زآن گـریـزان می شود              کـاتشش از آب ویـران مـی شود

حس  و فـکر تـو همه از آتش است              حس شیخ وفکر او نور خوش است

      آب  نــور او چـو بـر آتش چَـکد                 چَـک چَـک از آتـش بـر آیـد بـرجهد

چون کند چَک چَک تو گویش مرگ ودرد

تــا  شود ایــن  دوزخ  نفس  تــو  سرد

بــعد  از آن چیزی کــه کاری بــر دهـد

                             لالـــه    و  نسریــن   و  سِیسَنبر  دهـد           

در نظر مولانا :                                                                                                 (دفتردوم / 1260 و1254)

نفس اَمـاره مانند دریـای حیله گـری است کـه تنها از خـود کف نشان داده است  .

بــحر مــکارست بنــموده  کفی                 

دوزخ   است از مــکر بنموده  تـفی                (دفتر 2 /2290 )

" شمس می گوید : "

                                   کـه اگر حـق است  پس کو روشنی

  سرز چَــه  بـردار  و بنــگر ای  دنی

  جمله عالم ،شرق وغرب آن نور یـافت

تـا تو در چـاهی نخواهد بـر تـو تافت

 

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

نفس 2

نَفس  را  سه  معنی  است  :

الف ) : بـه معنای همـان چیزی کـه بـه آن اضافه می شود ." نفس الانسان "یعنی
خـود انسان " نفس الشیء " یعنی خـود شیء بنابراین اگـر ایـن کلمه بـه چیزی اضافه  نشود هیچ معنایی نـدارد . پس مـنظور از کلمه " نفس " تـأکید لفظی برمضافٌ الیه آن است .                                               " کتب علی نفسیه الرحمة "
از آن خـداست رحمت  (وبخشش ) را بـرخـود ختم کـرده است . (انعام/12 )

ب ) : بـه معنای شخص انسان – انسان بـه مـنزله مـوجـودی کـه مـرکب از  روح  و بـدن  است .

  ( زَمـر /6 ) خـدا آن کسی است کـه شما را از یـک نفس یعنی یـک شخصِ انسانی آفـرید .

ج ) : به معنای روحِ انسانی  : چون آنچه مایه تشخیص شخصی انسانی است . علم و حیات وقدرت است که آن هم قائم به روح آدمی است .  

نفس دارای مراتب زیر  است :

نفسِ اَماره  -   نفسِ لوامه  - نفسِ مُطمئنه

فلاسفه می گـویند وحـدت در کـثرت  و کـثرت در وحـدت .

ایـن جـور نیست کـه انسان چند خـودِ جُـدا داشته باشد .کـه یـک کـار را نفس اَماره
 بـکند و یـک کـار را نفس مُطمئنه .

نـه نفس انسان گـاهی دریـک حـد پـائین است . ودر آن حـد پائین کـار می کند . آنجـا
کـه تحت فـرمـان عقل نیست .

همین نفس در یـک درجـه بـالاتر چشمهایش را باز می کند . هشیار تر می شود آنگاه
می شود نفس لـوامه کـه خودش  ، خودش را ملامت می کند اگـر دو تـا بـود کـه دیـگر مـلامت معنی نداشت .

نفس اَماره وقتی کـار بـدی می کند و آنـرا تـوجیه کـرده و تزئینش می کند نفس
" مزّیّنه " می شود .

و وقتی ازخـدا می تـرسد و بـرای خـود کلاه شرعی می سازد و بـه عمل خـودش ادامـه می دهـد می شود  نفسِ مُصّولـه .

آن نفس لـوامـه است کـه خـود را محاکمه می کند .

                                                             
                                   (  در کتاب  " تعریفات ابن عربی /16  )

نفس روحی است کـه خـدای بزرگ آنـرا بـر آتش قلب مُسلط می سازد تـا زبانـه و شراره اش را خـامـوش سازد .

                                                " در کتاب روح القدس / 82

ای نفس ، ای برزخ بد حالی وخوشحالی که خدا ترا در میان مردم برگزید .نفس دارای
نقص وکمال است کمالش به علم وعقل و نقصش بـه جَـهل و شهوت است .

نفس کلیه مـیان هباء وعقل است .         

هباء  ظلمت و تیرگی است  و عقل نور محض است ونفس در میان آن دو چون  سدفة و روشنائی و تاریکی به هم آمیخته است .

ابـوعلی سینا می گـویـد :

نفس بـا تعلّق خـود بـه بـدن و بـه کـارگیری آن تـا حـدی بـه کمال می رسد .
ولی همراهی آن دو همیشگی  نیست چـرا کـه مـاده  همیشه در تغییر  (کون فساد )  است . و نفس در مسیری دیـگر بعداً  پیش خـواهد رفت . مـرگ بـه معنای نـابـودی  نیست  بـلکه  قطع علاقۀ نفس به بدن مادی است .

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

نفس 1

گاو حریص  "دفتر پنجم مثتوی "

گاوی درمرغزاری به چرا مشغول بود . او هر روز چاقتر وبزرگتر می شد. اما هر شب
که به طویله می رفت، غصه می خورد که فردا چه علفی بخورم ، همین فکر واندوه او را تا صبح لاغر وضعیف می کرد . وصبح با گرسنکی شدید به علفزار می رفت . وتا شب می خورد وچاق می شد . و وقتی شب به طویله می آمد باز ازغصه فردا جَزَع وفُزَع می کرد. آن گـاو نمی انـدیشید کـه سالها از آن علفزار می خـورد وکـم نمی شود . ولی حـرص و طمع  چـون مـوریـانـه درون  او را  می خـورد  .

نفس آن گاو است و آن دشت این جهان         که  همی  لاغر  شود از  خُوف  نــان

کــه چه خواهم  خورد ، مستقبل عجب

قـوّت  فـــردا از  کــجا  سازم  طلب

سالها  خـــوردی و  کـم  نـامد ز خَور

تــرک   مستقبل  کــن  و ماضی  نـِگر

ای بـرادر : نفس آدمی همـان گـاو است . وآن عـلفزار همین دنیاست . کـه نفس آدمی در آن می چَـرد . و درعین حال دراِضطراب می افتد کـه چـه کنم و چـه بـخورم  ؟ و بـا ایـن انـدوه لاغـر و نحیف می گـردد  .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

صورت مثالی

          چهار  صورت  مثالی

قسمت اعظم مُحتویات" نا خودآگاهی شخصی که به عُقده هایی مُبتنی بر احساس " موسومند بخش زندگی روانی شخصی وخصوصی را می سازند.از سوی دیگر مُحتویات " نا خود آگاهی جمعی " را  " صور مثالی  "  می گویند .

" آفریدگارجهان این چیزها را ازخود نساخت بلکه آنها رااز روی صور مثالی بیرون ازخویش آفرید " .

" صور مثالی "
خصوصاً در سطح عالی تعلیمات رمزی به صورتی ظاهر می شود که : نفوذ نقّاد و ارزیاب کار خــود آگاه را بـطور غیر قــابل تردید  آشکار می کنند . مثلاً تَجلی مستقیم آنـها در رؤیـاهـا و حالات رؤیائی با آن مــواجه می شویــم بسیار فردی تر ، نامفهوم تر وساده تر از تجلی آنها در افسانه است. " صورت مثالی  "  اساساً مُحتوایی است ناخود آگاه که وقتی به خود آگاه برسد و مورد ادراک قرار گیرد تغییر می کند ورنگ خود را از خودآگاهی فردی که محل بروز آن است می گیرد. در مکانی فراسوی آسمانها
پیش نمونه ویا تصویری ازلی از مــادر وجود داردکه نسبت به تمام پدیده هــایی که "
مادری "  به وسیعترین معنای کـلمه در آن تجلی می کند اعــلی وازلی است. در
جایی که عشق نیست قدرت  خلاء  را پر می کند. هیچ دانش تــــجربی وجود ندارد که بوسیله  ساختار پیشینی و اولیه  ادراک از قبل اخذ و محدود نشده باشد. تَفّکر و تَعقّل و ادراک را نمی توان به صورت  " فرایندهای مستقلی "  در نظر گــرفت کــــه فقط
از قوانین ابدی منطق  پیروی می کنند  بلکه  باید  آنها را به صورت " کُنشهای روانی "در نظر آورد که با شخصیت هماهنگ وتابع  آنند. ضمیر خود آگاه یک نوزاد ظرفی تُهی نیست که بتوان در شرایط مساعد هر چیزی در آن ریخت بر عکس جــوهر خــاص
بسیار پیچیده وبــدقت مشخص شده ای است کــــه چون نمی توانیم مستقیماً آن را
ببینیم در نظرمان مُبهم می نماید. صورت مثالی دارای یک مفهوم مرکزی ثابت است و اصولاً می توان به آن نامی داد. لیکن فقط اصولاً  ونه هرگز به صورتی که واقعاً تَجلّی می کند .به همین طریق نـــمود خاص تصویر ذهنی مادر را در لحظه ای که متجلّی می شود نمی توان فقط از مادر مِثالی استنتاج کرد زیرا این نمود به عوامل متعدد  دیگری نیز بستگی دارد.  

مادرِ مِثالی مانند
هر  "صورت مِثالی " دیگری در صُورِ مختلف تقریباً نامتناهی تَجلّی می کند.

اثرات مربوط به صفات شخصیتی یا حالاتی که دقیقاً در مادر وجود دارد. اثرات مربوط به  صفاتی که  فقط  به نظر می رسد .مادر دارای آنهاست حال آن که واقعیت عبارت از صفات کمابیش خیالی یعنی  "مثلی" است که کودک به مادر نسبت  می دهد .  

معمولاً عامل آشفتگی خود گرفتار آشوب است.  

فروید خود تشخیص داد که علت واقعی " روان نژندی " یا بیماریهای عصبی آن طور کــه نخست گُــمان برده بود در اثر ضربه نیست  بلکه در اثر رشد غـریب تــوهُمات کودکانه است. 

" صور مثالی "  جزء مایملک انتقال ناپذیر هر " روان "  می باشد.

" صورت  مثالی " به هیچ وجه فقط تعصبی بیماری زا نیست.وفقط هنگامی چنین می شودکه در جای غلط قرار گیرد.

 " صور مثالی "  در نفس خــود در شمار والاترین ارزشهای روان انسان قرار دارند.  

هرچه عقل بیشتر به استقلال تظاهرکند بیشتر به عقلانیت مُطلق گرایش می یابد و اصول عُقلایی را جایگزین حقیقت

می کند. وانسان را نه بدان گونه که هست بلکه بدان صورت که طالب بودن اوست می نمایاند . گَله های بزرگ حیوانات وحشی را می نگریستم که در سُکوت و آرامشی که تنها نَفَس جهان نخستین بر آن می دمید چنان می چریدندکـه از زمـانهای از یاد رفته  چَـریـده  بـودند در آن هنگام احساس کــردم کــه مـن نخستین نَفرم ،نخستین موجود که میدانم  همه  اینها " وجود " دارنــد  . تمام  دنیای اطراف  من هنوز در وضع نخستین خود بود .  نمی دانستم  کــه  " هست " و آنگاه در آن لحظه کـــه من
دانستم دنیا به هستی در آمد .بی آن لحظه جهان هرگز هستی نمی یافت . تمامی " طبیعت "  این هدف را می جوید وآن را درانسان می یابد . لیکن تنها در کمال یافته ترین و آگاهترین انسانها . در مسیر این ادراک  آگــاهـانه ، حتی نـاچیزترین پیشرفتها
نیز به سهم خـود بـر جهان می افزاید. کنجکاوی الهی در آرزوی ولادت است واز کشمکش ،عذاب یا گناه تنزل نمی یابد .  

بر انگیختن  جدال  به معنای واقعی کلمه خصلتی است شیطانی ، جدال  ،  آتش
بر می افروزد  ، آتش هیجان و احساسات را و مانند هر آتش نیز دو وجه دارد.یکی  سوزندگی   و یکی  آفرینش روشنایی  ،  هیجان  ،  از یک سو آتش کیمیاگری است که گرمایش همه چیز را به هستی در می آورد ولهیبش زوایه را به خاکستر بدل می کند  .از سوی دیگر هیجان لحظه ای است که  فولاد به  سنگ  چخماق بر می خورد و جرقه ای بــر می جهد زیرا هیجان سر چشمه اصلی خود آگاهی است. 

( بدون هیجان تاریکی به روشنایی  یا سکون به حرکت تبدیل نمی شود.)

"چهار صورت مثالی ، چاپ آستان قدس رضوی "

"روانشناسی یونگ "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

هنر

شاید ریشۀ تمام هنرها و شاید منشا  تمام پدیده های عالم معنی همین ترس از مرگ و فناست.

ما از مرگ می ترسیم  از گذرایی  و زوال بر خود می لرزیم پژمــُردن گلها وریـختن بــرگ

درختان را با اندوه تماشا می کنیم و  حقیقت  گذرایی  و زوال  زودرس خویش را در دلمان احساس می کنیم.  و زمانی که در قالب  هنرمند تصاویری می آفرینیم یا در هیأت  متفکر قانونهایی می جوئیم یا اندیشه هایی  بیان می کنیم  انگیزه مان در این کار آن است که از این رقص مرگ چیزی را نجات دهیم و برقرار سازیم که عمری دراز تر 
از خود داشته باشد.  وآن هنر است .

                                                            (نرگس وزرین دهن)  هسه

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

رود

در هر حقیقتی برابر آن ودیگر روی آن نیز حقیقت است چنان که حقیقت را تنها  اگر یک پهلو باشد . می توان  بر زبان آورد و در جامۀ واژه ها پوشانید هر چیز که به انـدیشه در

آید . وبا واژه هــــا به زبان آید یک پهلوست ونـاگــزیر نیمی از حقیقت است.

امـا خود جهان کــه در گــرو ماست هــرگز یک پهلو نیست.

                                                            (  سیذارتا  "هسه  " )

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

خرد

دانش را می توان به دیگری رساند اما خِرد را نمی توان ،  می توان  آنرا یافت.

می توان  در آن زیست  می توان با آن و از آن نیرومند شد ،می توان با آن کــارهای

شگفت کرد ، اما  نمی توان آنرا به دیگری رساند یا آموخت .

خِرد رساندنی نیست خِردی را که خِردمند می کوشد به دیگران بـرساند بی  بها و
بی ارج و دیوانه نماست.

                                                         ( سیذارتا  "هسه   " )

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

رود

گوش  دادن را رود  به من آموخت  رود همـه  چیز را می دانـــد .

همه  چیز را می توان از آن آموخت هم اکنون از رود می اموزیم .

که رو به  پائین فـــرو نشستن  و جستجوی  ژرفـاهــا  خوب است.

برتر از هر چیز  از رود می آمـوزیم که چــگونه  باید  گوش فرا داد .

بی تندی ، بی  کشش  و آرزو ، بی داوری  و بی رأی پیشین  یا پسین تو آن راز را هم  از رودخانه  آمــوخته ای کــه  چیزی به نام  گذشت روزگار هیچ است .

                                                       ( سیذارتا"هسه" )

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

 

 

هر انسان قـُـــــــدرتمندی به آن چیزی دسترسی  پیدا می کند که یک انگیزه واقعی ودرونی او را بدنبال  آن  بفرستد.

وجدی بودن مُصیبتِ زمان است. هیچ مانعی ندارد کــــه مَــحرمانه بتو بــــگویم که ارزش بیش از حـــد برای وقت قائل  شدن سبب این مُصیبت است.

من هم زمانی ارزشی بی حَدو حَصر برای وقت قائل بودم به خــاطر همان هم آرزو  می کردم که صد سال عمر کنم. در حـــالیکه خــواهی دید در ابـــدیت زمان مــطرح نیست ابـــدیت فقط یک لـــحظه است.                                                 "
لحظه ای که برای  یک  شوخی  کافی  باشد "

                       

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

 

                                               

انسان به هیجوجه موجودی ثــــابت  قدم و بُردبار نیست او بیش از هر چیز حُکم یک آزمایش  ، حُکم یک برزخ را دارد.

پُل باریک و خطرناکی  است بین  طبیعت و روح ، سرنوشت وجودیش او را به طرف روح  وخــدا می برد  واشتیاقی درونی او را به سوی  طبیعت به سوی مادر باز می
گرداند .زندگی او در میان این دو نیرو لرزان و بی تصمیم مُعلق مانده است.

او هنوز در حال مبارزه برای رسیدن به معناست .امکان بعیدی است  به همان اندازه که وحشتناک است خواستنی نیز باشد.هر تولدی به معنای منُفک شدن از کمال هستی است زایشی مُقید به شرایطی خاص  ،جدا شدن از  پروردگار  و درد جانکاه از نو بدنیا آمدن و بازگشت به کمال هستی  ،ریاضت کشیدن وخود را مُستَحیل کردن 
وبا خُـــــــدا یـــــکی شدن  و وسعت بخشیدن به روح  آنچنان  که بتواند  یک بار دیگر  کمال مطلوب را در آغوش گیرد. 

                                                                   گرگ بیابان (هرمان هسه )

 

                                                                                 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

کشته عبارات

  از هر 1000 نفر 999 نفر کشته عباراتند:

خودتان را سرگرم تفاوت وعبارات نسازید زیرا در آن هنگام که قیامت فرا رسد واهلِ قُبور از
قَبرها برخیزند وهمه موجودات در عرصه الهی حاضر شوند خواهید دید که :

از هر هزار نفری که از قبرها برمی خیزند نهصدونودونُه نفر کُشته عباراتند.

قرآن را چنان بخوان که گویی بر تو نازل شده است وهمه آیات در شأن توست.

شروع حکمت در این است که از دنیا جدا باشی میانه حکمت مشاهده انـــــــوار الهی وآخــرش سفر غیرمتناهی است.

دوست داران حق را صدمه ها ،ضربه ها  ومصیبت ها پلی است وآنها از ورود به عرصه بلا و ناله وزاری نمی افتند. به درستی که بلا ومُصیبت پُلی است که قافله مردان از روی آن عبور می کند.

بر خیز و برای خودت کار کن زیرا هر کس مُحتاجِ به دیگری شود خوار میشود.

فکر بد واندیشۀ ناپاک را از خودت دور کن زیرا اندیشۀ بد وفکر خبیث مثل زهر مار به همه وجودت سرایت می کند.

                        " عقل نور خداست وغیر نور به آن راه نمی یابد  "     

                                                                       سهروردی (شیخ اشراق)

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

 

به انسان تندرستی و ثروت بدهید او هر دو را در جستجوی سعادت از دست خواهد داد.

                                                                                              "پوشه"

هیچ چیز عوض نمی شود  شما دیدتان را عوض کنید رمز کار اینست.                    

                                                                                    "کاستاندا"

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

 

شاد ماندن به هنگامی که انسان در گیر ودار کارهای ملال آور وپر مسئولیت است هنر کوچکی نیست.

                                                                " نیچه "

                                                                                                                       

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

قلعۀ ذات الصور

                                                                                                                                                            پادشاهی بود او را سه فرزند  بود فرزندان عزم سفر کردند  به مهمی که پدر  ایشان وصیت کرد . یک باره و دوباره وده باره که در این راه در فلان جا قلعه یی است.

چون بدانجا برسید الله الله زود برگردید  ودر آن قلعه میائید.اگر او این نصیحتها نمی کرد ایشان را هرگز این خارخار وتقاضا نمی بود . حکایت معروفی است. دیدند بر دیوار قلعه آن صورت دختر پادشاه و عاشق شدند وآمدند به ضرورت خواستگاری کردند.

عشق صورت در دل شه زادگان                    چون  خَلش می کرد مانند سِنان

پادشاه گفت بروید وایشان را بنمائید. آن خندق پر از سر بریده  که هر که خواستاری
کرد و نشان دختر نیاورد حال او چه شد. رفتند ودیدند خندقی پر از سر بریده.

پسر بزرگتر دعوی کرد که من نشان بیاورم  :  عاجز آمد کشته شد.

پسر دوم نیز همچنین.

پسر کوچکین آمد وگفت :اگر از دیگران عبرت نمی گیری باید از برادران  عبرت بگیری.

صبر  بــا عشق  بس نمی آیــــد                صبر فریـــاد رس نمی آیــــد       

صابری خوش ولایتی است ولیک                 زیر فرمــان کس نمی آیـــــد

شرط کرد وبر طلب ایستاد. دایه او را مدد کرد در گاوی زرین بر آمد وحاصل بدست آوردن تارو بند دختر  وپژولانیدن گیسوان او بود.

وپس از آن  نشان دادن آنها به پادشاه .

غم با لطف تو شادمــانی گــــردد               عمر از نظر تو جــــاودانی گردد

گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک                آتش همه آب زندگــــانی گردد

"عشق ار چه بلای روزگار است خوش است     

وین باده  اگر چه پسر خُمار است خوش است"

                                                      "مقالات شمس"

این حکایت مشهوری است وهیچ تردیدینیست که حکایتی است عامیانه که در افسانه ها بکار می رود.

هوشربُا =رُبایندهِ عقل   و  ذات الصُور  =پُر از تصاویر

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

قلهۀ ذات الصور

 

عشق برای (( بدست آوردن  "حُسن  " ناچار است که به قلمرو دل برود  و کیمیا را بیاورد .

پس از تَحَمُل مَشَقت های بسیار به دختری به نام  "هوش  رُبا  " بر می خورد .

عاشق این دختر میشود که عیناً  شبیه حُسن است .

هوش رُبا  حسن را در قلعه  ذات الصُور زندانی می کند .

سرانجام  "عشق " به راهنمایی  " سُها " قلعه را به آتش می کشد.

                                                                   خلاصه حُسن وعشق

                                                                    "غالب  دده شاعر  ترک  "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

 

 

در باب اینکه صدر مجلس کجاست  .

به مولانا با لحنی تعریض آمیزگفت  :

صدرعلما درمیان صفه است .

صدر عرفا در کنج خانه .

صدر صوفیان درکنار صفه .

در مذهب عاشقان صدرکنار یار است  .

و همان دم از بین علما برخاست و در صف مغال که جای غریبان و بی نام و نشانان بود در کنار شمس نشست .

                                                                 
(پله پله تا ملاقات خدا  ص 136  )

 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

 

حقیقت ناگوار این است که زندگی حقیقی انسان از یک نظام پیچیده تضادهای گریزناپذیر تشکیل می شود :

روز و شب ، تولد  و مرگ ،  شادی و اندوه ، خیر وشریا شادی بررنج چیره میشود . زندگی صحنه نبرد است همیشه  چنین بوده و همواره چنین خواهد بود و اگرچنین  نبود هستی به پایان می رسید  .

انسان می تواند باور نکردنی ترین مشقات را متحمل شود درصورتیکه نسبت به معقول بودن آنها متقاعد گردد اما انسان وقتی در هم می شکند که بالاتر از همه بدبختیهای خود تصورکند که درداستانی شرکت کرده که گوینده اش شخص  احمقی " است .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

روان آدمی دارای سه سطح است

1 - نخست آگاهی است : و آن استعدادی است که در وجود انسان هست تا جهان روزمره پیرامون خود را مشاهده کند .

2 - ناخود آگاه فردی است : این ناخودآگاه سر کوفتگیهای پندارهای ما از تماسهایمان با خارج و یادمانده ها و حافظۀ ما را در خود دارد .

3 - ناخود آگاه جمعی است : هر چیزی که انسان درباره آن اندیشه و تجربه می کند از بزرگترین تا کم اهمیت ترین چیزها وارد ناخود آگاه جمعی می شود که در آنجا تجربیات تمامی بشریت انباشته شده است و می توان آنرا به نوعی میراث روانی تلقی کرد که توسط آن هر فردی تجربۀ نژاد بشری را در اختیار دارد

                                               " گرگ بیابان ، هسه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

دمیان

اساساً بزرگترین بدبختی بشر شناخت بدی بوده است که خود باعث ایجاد عقده گناه رنج ،حسادت ، جنایت و مکافات ، بهشت و دوزخ گردیده است .باید خواست و اراده خواستن باید قوی باشد در آنصورت تحقق آنچه غیر عملی است به سهولت امکان پذیر خواهد شد .

خود شناسی مقدمۀ شناخت زندگانی و مفتاح هر رمزی از رموز زندگانی است .در درون ما کسی وجود دارد که همه چیز را می داند .

پرنده در تلاش رهائی خود از تخم است تخم همان دنیااست .کسی که می خواهد قدم بدنیا دیگر بگذارد باید دنیائی را خراب کند .

                                             " هرمان هسه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

گلدموند

حال می فهمی که چرا  نمی توانم فکر کردن بی تجسم را درک کنم .

نارسیس : این را مدتها ست فهمیده ام : فکر کردن ما انتزاعی دائمی  است  . روی تابیدنی است از آنچه محسوس  است و کوششی  است در ساختن جهانی  که جز اندیشه نیست حال آنکه تو درست به آنچه از همه ناپایدارتر و فانی تر است دل می بندی و مفهوم جهان را درست در گذرایی آن بیان می داری . از آن روی نمی تابی ، به آن تسلیم می شوی و از طریق همین تسلیم است که آنچه فانی است از همه ارجمند تر می شود و کنایه ای از ابدیت می گردد . ما اندیشمندان در تلاشیم که از طریق انتزاع جهان از خدا خود را به او نزدیک کنیم و تو با عشق  ورزیدن به خلقت خالق وبا ز  آفرینی  آن به او می گرائی این هر دو کار آدمی است و ناقص است  .

                                 " اما هنر پاک تر و از گناه مبرا تر است . "

                                                               " هرمان هسه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

نارسیس

به پندار من هنر فقط آن نیست که چیزی را که موجود ولی فانی است به یاری سنگ ، چوب و رنگ از چنگ مرگ ربوده و عمری دراز تر به آن بخشیم. صورت اصلی و اولیۀ یک اثر هنری هرگز یک چهره واقعی و زنده نیست هر چند ممکن است به آن بهانه پدید آمده باشد . صورت اصلی از گوشت و خون نیست بلکه اندیشه است و تصویری که در روح هنرمند جا دارد .

                                                  " نارسیس و گلدموند "

                                    " هرمان هسه "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

شمس مغربی

خورشید رخش چه گشت پیدا  /   ذرات دو کوی شد هویدا

مهر رخ او چو سایه انداخت /  زان سایه پدید گشت اشیاء

هر ذره ، ز مهر نور رویش /  خورشید صفت شد آشکارا

پس ذرّه ز مهر گشت موجود /  وان مهر ز ذرّه گشت پیدا

دریای  وجود  موج  زن شد /  موجی بفکند سوی صحرا

آن  موج   فرو  شده  برآمد  /  در صورت کسوتی دل آرا

بر   رسته    بنفشه   معانی  / بر خط  خوش  نگار رعنا

بشکفته    شقایق      حقایق  / بنموده   هزار  سرو  با لا

اینها همه چیست عین آن موج / وان بود  چه بود عین دریا

هر جزء که هست عین کل است / پس کل چه بود سراسر اجزاء

اجزاء  چه بود  مظاهر حق /  اشیاء  چه بود  ظلال  اسماء

اسماء چه بود ظهور خورشید /  خورشید  جمال  ذات  والا

صحرا چه بود  زمین  امکان /  کانست  کتاب  حق  تعالی

ای مغربی این حدیث  بگذار /  سّر  دو  جهان مکن هویدا

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

رباعی

بر شکل بتان  رهزن عشاق  حقست / لا ، بلکه عیان در همه آفاق حقست

چیزی که بود ز روی  تقیید جهان  /  والله که همان زروی اطلاق حقست

چون حق بتفاصیل شئون گشت عیان / مشهود شد این عالم ، پر سود وزیان

گر  باز  روند  عالم   و   عالمیان  /  با  رتبه  اجمال  حق   آید  بمیان

                                                              " شمس مغربی"

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

 

تصور حقیقت چیزی جز تجسس شباهت ها نیست .

جسم یک وسیله نیست بلکه معبد روح تست . عواطفی که خیال می کنید منفی هستند فریادی به شمار می روند که شما را به عمل دعوت می کنند .بدانید احساساتی که در این لحظه دارید موهبتی الهی راهنما و حامی شما هستند و شما را به عمل و اقدام دعوت می کنند . اگر عواطف خود را سرکوب کنید و آنها را از صحنه زندگی خود بیرون برانید  ویا اگر آنها را بزرگ کنید و بگذارید برشما مسلط  شوند در این صورت یکی از سرمایه های گرانبهای زندگی خود را بر باد داده اید .

همۀ عواطف و احساسات از خود شما سر چشمه می گیرند و این خود شما هستید که آنها را می آفرینید .می توانید در هر لحظه هر نوع احساسی را که بخواهید در خویشتن ایجاد کنید . 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

 

با تغییر عادات کلامی و عوض کردن کلماتی که همیشه آنها را برای تشریح عواطف خود بکار می برید می توانید بلافاصله شیوه تفکر ، احساس و زندگی خود را عوض کنید .

               " شناخت انسان بدون شناخت قدرت کلمات میسّر نیست ."

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

 

کسانی که خزانۀ لغات آنان فقیر است دچار فقر احساسی و عاطفی هستند و کسانی که ار لحاظ احاطه به لغات غنی هستند جعبه رنگی در اختیار دارند که می توانند به کمک آن خاطرات و تجربه های خود را نه تنها برای دیگران بلکه برای خود به اشکال گوناگون رنگ آمیزی کنند .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

 

تفاوت میان اشخاص مربوط به پرسش های متفاوتی است که دائماً از خود می کنند . آنکه نتواند بپرسد نمی تواند زندگی کند . اگر کلمات را عاقلانه انتخاب کنید بدانید نیروی عظیمی در اختیار شما خواهد بود . کلماتی را که به طور عادت بکار می برید بر نحوه ارتباط شما با خودتان و بر احساس شما از زندگی مؤثر است .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

بودا

بخواهید تا به شما بدهند . بجوئید تا بیابید . در را بزنید تا به روی شما باز شود . همچنانکه کماندار تیرهای خود را می تراشد و صاف می کند هر انسانی نیز می تواند افکار آشفتۀ خویش را جهت دهد .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

از میلان کوندرا

هر چه انسان بیشتر در تاریکی درون خویش بسر برد بیشتر در ظاهر جسمانیش پژمرده می شود یک انسان با چشمان بسته تنها نفی و طرد خویشتن است معنای حقیقت زیستن چیست ؟ دروغ نگفتن ، پنهان کاری نکردن و هیچ چیز را مخفی نکردن در حقیقت زیستن است .

( کافکا )

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

خیام

هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری / تا  چند  کنی بر گِل مردم  خواری

انگشت فریدون و کف کیخسرو  / بر چرخ  نهاده ای  چه  می پنداری

 

از منزل کفر تا بدین یک نفس است / وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

این یک نفس عزیز  را خوش می دار / چون حاصل عمر ما همین یک نفس است

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

مولانا

زاهد بودم ترانه  گویم کردی / سر حلقۀ بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم / بازیچۀ   کودکان  کویم     کردی

در دست همیشه مصحفم بود / در  عشق  گرفته ام   چغانه

اندر  دهنی  که  بود   تسبیح / شعر است  و دو بیتی و ترانه

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

آسیاب

ابو سعید با یارانش گفت : می دانید که آسیاب چه می گوید ؟

گفتند نه !

گفت : می گوید : تصوف همان چیزی است که من دارم .

من سخت را می گیرم  و نرم پس می دهم .

به دور خود می گردم و در خود سفر می کنم .

و آنچه را نیاز ندارم از خود دور می کنم .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

آدمیزاد

شهری است وجود آدمیزاد / فرخنده پی و خجسته بنیاد

اعضاش چو کوچه های شهرند / رگها همه بر مثال  نهرند

صناعِ مدینه مدرکاتند / کاندر عمل تصرفاتند

در گِرد  مدینع گاو آبی / نفس است که می کند خرابی

او را دو سر و بسان مذراب / از حرص و امل به هر دو مضراب

بر گونۀ کهرباست  رنگش / زان دلکش و دلرباست رنگش

     " سهروردی " 

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

عشق

عشق یعنی نفس باغچه را فهمیدن / مثل سهراب شدن زاغچه را فهمیدن

عشق یعنی هوس سبز صنوبر درباغ / خلوت پاک وصمیمانه یک کاج و کلاغ

عشق یعنی سفر ساده بلبل تا گل / درد دل کردن یک قمری عاشق با گل

عشق یعنی گذر آبی قو بر ساحل / اثر مرثیۀ زخمی دریا  در دل

عشق یعنی شب روشن شدن پنجره ها / انتشار  هیجان همۀ حنجره ها

عشق یعنی سر یک جاده نشستن تنها / دل نبستن به کسی دور شدن از تنها

عشق یعنی سخن از زخم شقایق گفتن / حرفی از جنس زمان با دل عاشق گفتن

عشق یعنی به موازات کبو تر بودن / ودر افسون گل سرخ شناور بودن

عشق یعنی همه درخواب و تو در پس کوچه / صحبت کوکب و مهتاب و تو در پس کوچه

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

یکی از داستانهای مثنوی

مردی از خداوند طلب گنج می کند و  طالب  روزی  وسیع بی "  واسطه  " و  فراوان می شود.

پس از دعا وزاری بسیار شبی خواب می بیند که نشان گنجنامه ای را بدو می دهند  در آن نوشته شده باید به تیر و کمانی بدست گیری به فلان نقطه رفته و روبروی قبله بایستی تیر در چله کمان کنی و رها سازی هر کجا که تیر افتاد همانجا گنج است .

مرد به آن نقطه رفت تیر در کمان گذاشت تا بناگوش کشید و رها کرد اما هر چه گشت در آن جا گنجی نیافت .

دوباره تکرار کرد و با قدرت بیشتری پرتاب کرد وباز گنج را نیافت دوباره تکرار کرد وبا قدرت بیشتری پرتاب نمود و باز گنج را نیافت بارها و بارها تکرار کرد نومید شد و ناله و زاری بسیار کرد . باز در خواب دید با وی می گویند تو دستور را کامل اجرا نکردی .

ما گفتیم تیر را در کمان نه و رها کن از کشیدن کمان سخنی نگفتیم کشیدن کمان فضولی بی جا بود و همین ترا از گنج محروم کرد و بدینسان راز گنج آشکار می شود و او گنج را می یابد .

" گلشن راز ص 14 "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

عطار

لب دریا همه کفر است ودر دریا جمله دینداری

ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم

نداند هیچ کس این سّر مگر  آن کو چنین باشد

اگر خواهی کزین دریا و زین گوهر نشان یابی

نشانی نبودت هرگز چو نفست هم نشین دارد "

" نفس گرگ  بد  رگ  است و سگ پرست "

عاشق با نفس کشی :

1 - قدر بی قدری خود را می شناسد       2 - از وجود خویش بیرون می آید

3 - از هستی خویش می گریزد         4 -از خود کرانه می کند با فانی گم می شود

5 - ترک خود خویش می گیرد تا لایق عشق جمال جانان گردد .

عطار مست عشقی در عشق چند لافی

گر طالبی  فنا شد  مطلوب بس عیانست

        "خدا پرستی آنست که : خود پرستی را رها کنی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

انسان کامل

انسان کامل  از پیشداوری گریزان است : او اسیر پیش داوری نیست .

انسان کامل ایمان دارد عشق می ورزد  و این دو او را دلیر می کند .

انسان کامل ایثار گر و فداکار است .نخستین گام در ایثار  ، دیگر خواهی انسان کامل کرانه ندارد و مصلحتی نیست .

انسان کامل در برابر گردنکشان مقاوم و با بقیه مهربان و همه برای او قابل احترامند .

انسان کامل اصیل است قانع نیست به خود تکیه دارد نه به دیگران .

انسان کامل شکیباست  و در برابر ناملایمات و مشکلات جون کوه استوار است .

اعتقاد و عشق دلیر کند ، و همۀ ترسها ببرد !

                                                              " شمس تبریزی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

خلوت دل

اندر آمد ز در خلوت دل یار سحر / گفت کس را مکن از آمدنم هیچ خبر

گفتمش : کی زتو یابم خبری ؟ گفت آن دم/ که نماند زتو در هر دو جهان رسم واثر

گفتمش دیده من تاب جمالی آرد ؟ / گفت آرد چو شوم چشم ترا نور بصر

گفتمش هیچ توان در تو نظر کرد  دمی ؟ / گفت آری چو شوم جملۀ ذات تو نظر

گفتمش هیچ توان در تو رسیدن ؟ گفتا / در من آن [کس] برسد که کند از خویش گذر

گفتمش هیچ ترا در دو جهان هست مثال؟ / گفت در صورت و معنیت زمانی بنگر

گفتمش تو چه ای و من چیم و عالم چیست ؟ / گفت من دانه ام وتو ثمرو کُون شجر

گفتمش مغربیت در خور اگر هست بگو / گفت او روی مرا هست به وجهی در خور

  "محمد شیرین مغربی "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

بید

زیر بیدی بودیم: برگی از شاخه بالای سرم چیدم و گفتم:

چشم را باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید ؟

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است .

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید .

 "سهراب "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

آرش کمانگیر

بود آیا که مردی کشوری را /بجانی برفروزد  لشکری را

نهد جان در یکی تیر و رهاند /به ننگ و تیره روزی کشوری را

پس از آنکه افراسیاب به منوچهر غلبه نمود اورا در طبرستان محاصره کرد براین قرار دادند که حدود خاکی که از ایران باید به توران واگزار گردد بواسطه پرش وخط سیر تیری معین شود . در این هنگام فرشته اسفندیار مز حاضر گشته امر کرد تا تیری و کمانی چنانکه در  اوستا  بیان شده است برگزیند آنگاه آرش را که مردی شریف و حکیم و دیندار بود برای انداختن تیر بیاوردند آرش برهنه شد ه بدن خویش به حضار بنمود و گفت : ای پادشاه و ای مردم بربدنم بنگرید مرا زخم و مرضی نیست ولی یقین دارم پس از انداختن تیر قطعه قطعه شده فدای شما خواهد گردید . پس از آن دست به چله کمان برد باقدرت خداداد تیر ازشست رها کرد و خود جان به جان تسلیم نمود .

خداوند به باد امرفرمود تا تیر را حفظ نماید آن تیر از کوه رویان بردارد و به نقطه مشرق بفرغانه رسید و بر ریشۀ درخت گردکان که دردنیا بزرگتر از آن درخت نبود نشست .

آن موضع را سر حد ایران و توران قرار دادند . گویند از آنجائیکه فرو نشست شصت هزار فرسخ فاصله است .

" آثارالباقیه ، ابوریحان "

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :

آنالیز رفتار غیر کلامی کنفرانس یالتا

آنالیز رفتار غیر کلامی کنفرانس یالتا کلیک کنید

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸

انسان کامل

انسان کامل می خواهد هشیاری دهد .

بی خبران را بیاگاهاند . از لغزش و تکرار باز دارد .

بلوغ و کمال را رهنمود شود . مدعیان را رهبری کند .

انسان کامل خود ساز و خود پرور است .

حتی در کیفیت خواب دید خویش نیز مؤثر است .

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
تگ ها :

انسان کامل کیست

انسان  کامل  خود خواه نیست ، دیگر خواه است او   ( غمخوار عالم است ) .

                                                                              شمس

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
تگ ها :

نفس از زبان شمس

همۀ  خاطرها بر سه قسم است .

1 - یکی خاطر   خانه ی  " دیو  " است .

با  " فرشته  " بهم  ، دمی که فرشته بیرون رفت دیو در آمد     و دمی که فرشته در آمد  دیو را بیرون راند . ( نفس لوامّه ) .

2 - و یک خاطر  دیگر خاص آن  " فرشته  "  است . دیو در او در نیاید . (  نفس مطمئنه ) .

3 - و خاطر سوم  خاص "  دیو " است فرشته در او در نیاید. ( نفس اماّره ) .

                                      (  سلسله مقالات شمس 275 )

  
نویسنده : ناهید چاره دار ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
تگ ها :